تبليغاتX
هویت
...

 

تکذیب شد:

آقای رییس جمهور در طی صحبت هایی که با مردم چهار محال و بختیاری داشتند ، گفتند :"گرانی شایعه است".

"راههایی وجود دارد که خودمان پول نفت را برای مردم هزینه کنیم!"

یک ضرب المثل هست که می گویند:"نونمون کم بود آبمون کم بود انرژی هسته ایمون دیگه چی بود."

حالا اینجا ، این دهه و این قرن ،شنیده ام و دیده ام که استعفا و مهمتر از آن عزل در کشور ما باعث ترفیع مقام می شود.وقتی در رده های بالایی دولت ، فردی را می بینیم که از یک پست و مقام استعفا می دهد یا به شکل ناپسند تر آن برکنار می شود، مدت زمان زیادی نمی گذرد که او را در مقامی بالاتر می بینیم.در اینجا ، در این سرزمین در این قرن هر کس که به دنبال مقامی بالاتر است باید استعفا کند در این صورت بهترین نتیجه ممکن را از کار خود می گیرد؛ هم از لحاظ وجه شخصیتی و هم از لحاظ پُـست و مقام.

"انرژی هسته ای حق مسلم ماست."این شعاری است که در طی روز بارها و بارها بر زبان ها جاری می شود و ما آن را خود می گوییم ، می شنویم یا می خوانیم ،به طوری که از سلام و احوال پرسی و دیگر مراودات روزانه هم پیشی گرفته است.رییس مجلس هشتم در ابتدای سخنان گهربار خود با تکیه بر این شعار ِ با شکوه ، مجلس را شروع کردند و این نشانه هایی است از انقلاب ِ "کوری" یا "بینایی"*و بزرگ اندیشی علمی . بد به حال ملتی که زیر دست این مجلس است و با تیغ های تیز ِ گیوتین های ثروتمندان ِ نامرئی فقیر و فقیر تر می شوند و از زبانشان قطره ای خون شندیده نمی شود.!.این مجلس افتضاح خنده آور است که آدم را به گریه می اندازد.

رئیس جمهور چند وقت پیش به بندر جاسک سفر می کند.می گوید وقتی هلیکوپتر بنده در آن سرزمین فرود آمد و به محض اینکه در باز شد و می خواستیم پیاده شویم ، دیدیم عده ای از مردم آنجا مشت های خود را گره کرده و با شور فریاد می زنند:"انرژی هسته ای حق مسلم ماست" وبا این شعار به گرمی ِ گرمای جنوب به استقبال ما آمدند و این جای ِ بسی خوشحالی است که مردم در دور افتاده ترین و فقیرترین نقاط کشور اینچنین "حق و حقوق ِ "خود را می شناسند(!) بله ، می شناسند! این ماجرا در ذهنم بود که خبر ِ ۲۲:۱۵شبکه سه تلویزیون از کشف ِ قبیله ای ناشناخته در جنگل های آمازون خبر داد و قسمتی از تصاویر آن را پخش کرد، در آنجا وقتی هلیکوپتر گروه فیلم برداری / عکس برداری از بالا تصویر می گرفت ،افراد قبیله برای دفاع از خود نیزه هایشان را به سمت هلیکوپتر نشانه رفتند و گاهی هم نیزه ای پرتاب می شد و اینچنین به استقبال آنها آمدند(!) انسان ها در هر شرایطی حقوق خود را می شناسند و می دانند(!)

البته ناگفته نماند ، در جهان امروز دیگر نیزه شعاری بیش نیست و شعار نیزه ای بیش.

مردمی که بی دلیل نان خود را فراموش کرده اند نه به خاطر اینکه برنج فراوان شده باشد،نه ! بخاطر اینکه حرف ها بسیار شده اند و عمل ها اندک.البته وقتی در این زمان "انوشیروان ِ عادل" ِ ما بعد از قرن ها برقراری عدالت و عادل بودن ، به دست رهبران ما ظالم شناخته می شود و حتی همه ی پادشاهان و" سلاطین پیشین آدم های ناجوری" ، چاره ای جز فراموش کردن ِ "نان و عدالت" برایمان نمی ماند.

البته در جای دیگری امیدواری هایمان کم نیستند ؛مثلا" آقای رییس جمهور هشت طرح برای فقر زدایی در فائو ارائه می کند. و در اینجا اسرائیل را از نقشه جغرافیایی حذف می می کند. اینها کارهای کوچکی نیستند. همینطور که یکی از مسئولین در جلسه ای جزایر ایرانی خلیج فارس _ ابوموسی،تنب بزرگ و کوچک _ را با گفتگویی دوجانبه با امارات متحده عربی برای تمام طول تاریخ ایرانی فرض می کند و البته شاید بعد از تمام شدن ماجرا بتوان چایی را قاچاقی با تکه نانی نوشید و این جای بسی خوشحالی است و امیدواری.

عجب مزه ای دارد ، بعد از اینکه "نفت" بر سر سفره هایمان آورده شد، دیگر خبری از چای و برنج و حتی لبنیات نیست.

درود بر ملتی که نفت می نوشند، دروووووووووود(!)

..........

:- اولین پی نوشت ِ امروز این است ؛ شعار ِ" انرژی هسته ای حق مسلم ماست".

:- ...آب ، نان ، برق و آه...آه...برنج ، پودر شوینده...وام های ملیاردی برای عراق (امتیازاتی اینچنین به کشورهای دیگر هم فراوان داده ایم ، یاد ترکمنچای و گلستان و ...بخیر!)این ها همه نه!...

:- نفت از مرز چهل دلار گذشت(!) :D

:- مجلس هشتم گذشتگان را انگشت در دهان نگه می دارد.

:-مهمترین خبر دیدار رییس مجلس با فرمانداران و استاندار گیلان هم در مورد "انرژی هسته ای" بود(!)مردم گیلان هیچ مشکل دیگری ندارند و نداشتند؟!!مثل بقیه مردم.

:-چند وقت پیش در مرکز بهداشت و درمان بودم(!) خانم میانسالی مراجع کردند و گفتند که موش گلوی او را گاز گرفته است ،وقتی از آنجا خارج شدم چشمانم به زباله هایی که روزها در گوشه و کنار خیابان جمع آوری نشده بود و فاضلاب خانه هایی که در کوچه های بدون آسفالت رها شده بود افتاد ،خوشبختانه ما هیچ مشکلی در جامعه نداریم (!) این موش ها هم مسکن می خواهند(!)جایی برای زندگی ِ آسوده با خوراک انسانی.مردم جامعه ما دراکولا و خونخوار نشوند جای بسی امیدواری است.

:- در صورت نیاز تصاویری از کوچه و خیابان های شهر اینجا می گذارم.

:- استاندار ما یک روز قبل برکنار می شود و فردا در حضور مردمی خود از وعده و وعید ها می گوید.

هر چیزی نوبرش را اینجا داریم...شهردارمان هم امد...بچه همین شهر هست توی یکی از مصاحبه های

خود که با هفته نامه رایگان استان داشتند گفته اند:" وقتی وارد شهر شدم و این ها را دیدم تعجب کردم"...بنده خدا با شهر  و وطن خود بیگانه است...امان از دست افراد نالایق...

:- اصول گرا ،مستقل ها ، چپ و راست گراها توده ها همه و همه قدرت طلبانی بیش نیستند.

:-این دوران ،دوران ِ افراد قدرت طلب و جاه طلب است.

:- البته یک نکته را داشتم فراموش می کردم ، طرح اسراییلی _ آمریکایی می تواند برای ما دردسر آفرین باشد ،با وجود اینکه راه قدس را برای ما هموار می کند!

:- یاد ِ دوران جنگ ِ خانمانسوز هشت ساله بخیر.

:- برویم در پی نفت.

:- این را می خواستم پستی جداگانه بگذارم اما دیدم وقت کم است. در مورد فوتبالِ بود و آقای استیلی و قطبی : D

:-آقای استیلی و آقای قطبی یکی مردی قدرت طلب و جاه طلب و ریاکار و دیگری انسانی با شخصیت که فرهنگ اصیل خود را _با وجود اینکه سال ها دور از مملکت بودند و درون ِ فرهنگی بیگانه _ حفظ کردند و به فوتبال ما رنگ و بویی انسانی بخشیدند ، اما باز هم تیغ های نامرئی کسانی که نمی خواهند اینچنین گردن انسانیت را هدف قرار داد...ادامه ندارد.

:- خدا بخیر کند...

 * نام کتاب های ژوزه ساارماگو

نوشته شده توسط  در ساعت 10:42 | لینک  | 

 

                                      یادداشتی بر رمان کیمیاگر

                            ایمان بیاوریم به آیه های زمینی و آسمانی

                                          عباس عاشوری نژاد

بدبخت انسانی که «افسانه جمعی» ندارد . بدبخت انسان و جامعه ای که اگر افسانه شخصی و جمعی هم دارد ، قدرت و اراده تحقق افسانه هایشان را ندارد، زندگی بدون افسانه و تلااش در جهت تحقق افسانه ، زندگی نیست، مرگ تدریجی است:«زندگی کردن من مردن تدریجی بود/آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم»

بی خود نگفته اند که کتاب کیمیاگر اثر «پائولو کوئیلو» بعد از کتاب«صد سال تنهایی» اثر « گابریل مارکز» تاثیر گذارترین رمان تاریخ جهان است. رمانی که دانستن از در فعل زیستن می کند.

این رمان جذاب این چنین شروع می شود: اسم او« سانتیاگو» بود ، روز رو به زوال بود که با گله اش به کلیسای کهنه متروکی رسید، سقف آن از مدتها پیش فرو ریخته بود و سپیدار تنومندی در مکانی که زمانی صندوقخانه کلیسا بود روئیده بود.

سانتیاگو پسری بود از خانواده ی روستایی و فقیر ، او تا سن 16 سالگی به میل والدینش به مدرسه کشیش ها رفته بود، در مدرسه زبان لاتین،اسپانیولی و الهیات نیز خوانده بود اما از دوران کودکی در رویای جهانگردی بود و این بود که در یکی از شب ها تمام شهامت خود را جمع کرد و به خانواده اش گفت: نمی خواهد کشیش شود، می خواهد سفر کند. پدرش با درک واقعیت و شاید نشانه هایی از حقیقت، فردای آن روز کیسه ای به پسر داد که سه طلای قدیمی اسپانیا در آن بود و به او گفت: یک روز در مزرعه این ها را یافتم، می خواستم به مناسبت ورود تو به کسوت کشیشان این ها را به کلیسا بدهم ، برو و برای خودت گله ای بخر و دنیا را گردش کن تا روزی بفهمی که قصر ما جالب ترین و زنان ما زیباترین زنان دنیا هستند ، بدین گونه ماجراهای سانتیاگو آغاز می شود. سانتیاگو پسر جوان پس از دو سال جهانگردی در کسوت«چوپانی» همه دشت های آندلس را در نوردید و این چنین با سفر و مطالعه به زندگی خویشس معنا می بخشید. تا اینکه دوباره پشت سر هم این رویا را در خواب دید:« با میش ها در چراگاه بودم ناگهان کودکی ظاهر شد و شروع کرد با حیوانات بازی کردن، من دوست ندارم که کسی بیاید و با میش هایم تفریح کند.آنها از کسانی که نمی شناسند، کمی می ترسند اما بچه ها همیشه بدون اینکه آنها را بترسانند با آنها بازی می کنند. نمی دانم چرا و نمی دانم که حیوانات چگونه از سن و سال ادمها با خبر می شوند...کودک مدتی با میش ها بازی کرد و بعد ناگهان دستم را گرفت و مرا به اهرام مصر برد...آن وقت در مقابل اهرام مصر بچه به من گفت: اگر تو اینجا بیایی، گنج پنهانی را خواهی یافت و در لحظه ای که می خواست محل دقیق آن را به من شنان دهد بیدار شدم، هر دوبار»(ص 17) سانتیاگو برای تعبیر این رویا به نزد پیرزنی کولی رفت. پیرزن با بررسی داستان چوپان و وعده دریافت یک دهم گنج، با تمام شادگی گفت تو باید پای اهرام بروی و گنجینه را پیدا کنی،چوپان از سادگی تعبیر رویایش به خشم آمد.

کوئیلو در این جا با طرح مسأله ای که ذهن خواننده را به چالش می کشد و آن اینکه رویاهای صادق بر قلب انسانهای صادق وارد می شوند پیامهای آسمانی هستند که به ذهن و قلب کسانی وارد می شوند که شایستگی دریافت آن را داشته باشند و در این شایستگی سطح تحصیلات رسمی نقش ندارند. در این راستا مطالعه کتاب ارزشمند «فرار زا مدرسه» اثر «دکتر زرین کوب» و «عطا و لقای نیما» اثر «مهدی اخوان ثالث» می تواند به فهم بهتر مساله کمک کند.

...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 15:40 | لینک  | 

 

همین که آن فیل را دیدم ، کاملا" مطمئن شده بودم که نباید به سویش تیر اندازی کنم... تصمیم گرفتم که چند لحظه ای او را زیر نظر بگیرم تا مطمئن شوم که دوباره از کوره در نرود و بعد بروم پی کارم...

 اما در همین زمان به جمعیت اطرافم که دنبالم آمده بودند نگاهی انداختم.جمعیت انبوهی بودند...انها همه به من نگاه می کردند...انها دوستم نداشتند ، اما چون که تفنگ جادویی دستم بود، برایشان یک لحظه این ارزش را پیدا کرده بودم که مرا نظاره کنند.ناگهان به این نتیجه رسیدم که بالاخره باید به سوی فیل تیر اندازی کنم. آنها این چشمداشت را از من داشتند و من ناچار شده بودم که طبق چشمداشت شان عمل کنم. احساس می کردم که اراده ی چندین هزار تن مرا بدون توقف به پیش می کشاند.

"جورج اورل "

.

:-میتولوژی چیست؟!

اعتقاد آدمی به جهانی ماوراء این جهان که در آن خدایان زندگی می کنند.*

.

توی کتاب ِ"انسان در جستجوی معنا " ذهنم به دنبال این نکته رفت ؛که

"""در لایه های تصاویر /تصویر سازی(!) ،تصویر خشونت / مرگ روشن تر است""".

:-اول نوشته بودم :"تصویر سازی ذهنی" ... اما واقعیت هایی هستند که ذهن آنها را مشغول به خود کرده.

...

به پیش خیل چشمش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار باز آیــــــــــــــــــــد...(حافظ)

این بیت در مورد حضرت مهدی )عج( هست؟!!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 10:54 | لینک  | 

 

 

                                   جـــــّـــــن واقعیتی که تبدیل به خرافه می شود!

اما

چـــــــگونه؟!!

 

:-

جن،باور ،اعتقاد،خرافه و...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 14:0 | لینک  | 

 

خسته ام ... نه حوصله ی خواب دارم و نه حوصله ی بیداری ...

دنیا می چرخد با غم هایی که پایان ندارند و انسان هایی که خسته می شوند ... مثل دست من ... ذهن من ... روح من ...

روح ... روحم توان حرکت ندارد ... توقف ... در جا ... سکون در یک نقطه بدون شعاع بدون دید ... نه خطی نه خوانش دنیا ... دنیای سیاه و تبار بی تباری ... زندان درون و درون زندان ... شیاه و سفید و سفید و سیاه ... زندگی و گذر و گذر و زندگی ... نوشتن مثل خط و دیدن مثل خوانش ... حال اکنون ، اکنون حال ... به چه چیزی نیندیشم ، نیندیشم به چه چیزی ...

ثانیه هایی که می بخشند و می بخشایند ... بخشایش ... گذشت ... اُنس ... شفقت ... عاطفه ... الفت ... زندگی ... خلق عادت ... خرق عادت ...

آه ای انسانهای ناخواسته ی رنجور بنالید به دست به راه به تن به هرچه که نیست به هرچه که هست به هرچه که فانی است به هرچه که مانی است ... هیچ ... افق ... فُق ... ق ِ ...

قاف ... ق ِ ... چه واژه ای بدون استدلال از مرز ذهن به دنیای پرطلاطم ... چه "ط" ای شد! تلاطم گونه ... نه بنشینی ... بایست ... بباز ... به باز ... باز ... پرنده ی خوش اقبال دوش پادشاه ... دوش ... دیشب ... شب نور ... شب ترانه ... شب سرود و امشب ... صدای من ...

من ... من ... در درون بیرون زندگی ... پوچ ... خالی ... هوا ... حوا ... حوای آدم و هوای آدم ... آه ... آه ... آه ... از روزگاری که دنیایم را تیره می کند و سفید سفید سفید می شود ... مثل دندان مثل خدا ...

کجایم !؟ در کدام سو ؟ در کدام دیار  در کدام هوا ؟ در کدام جان !؟ در کدام کالبد ؟! آه کالبد ... جسم ... ناتوان مثل زبان مثل فکر مثل رؤیا ... خیس از جوهر سکوت ... آه ... دنیای ساده ...

مکعب های زندگی ... دفترهای زندگی ... مثل سایه مثل غبار ... پیکر من ، پیکر تو ... روح من ، روح تو ... کدام !؟ کجایند همه ؟!!

بنال ای مرغ سحر خوان ، خروس سکوت ِ صدا ، به تاراج می برم اندیشه ام را ، ذهنم را ، خوابم را ! به کدامین نگاه ؟! تا کجا !!

غریبم ، درون شب بی روزنم ... روزنه ... نه روز نه ... روزنه ... شیار ... غباری که در اتاقی تاریک جان می گیرد از روزنه بوجود می آید! آه یک جمله ی پر از کلمه نوشتم و پر از صدا ... کدام صدا !؟

روح صدا ... جان بگیر ... زنده شو ... زنده کن ... زندگی کن ... حیات ... حیاط ... محدوده ... فضا ... دانش ندارم این رو ادامه بدم ... چون روح ندارم ... مثل صدا ... صدا یعنی زبان یعنی فکر ... یعنی اراده ، یعنی قدرت ، یعنی حرکت ، یعنی موقعیت ، یعنی زمان ، یعنی ...

آه ، می گویم "یعنی" !!! زمان زمانه را نمی شناسد ... به حرکت وابسته نیست ... به روز ، به شب ، به خورشید و ماه و مدار ، به جاذبه و دافعه ، به درک و موقعیت ، به هدف ... زمان در حال زمانی دیگر است ...

خسته نیستم ... روح جان دارد ... مثل تن ، مثل خاک ، مثل گل ، مثل گیاه ، مثل ریشه ...

اینها را می نویسم تا صدایم در بیاید ... تا حرف بزنم ... یک جمله ... یک کلمه ... یک حرف ، یک واژه ...

آه تکرار ... مثل روز و شب ... مثل خوردن آب ...

تشنه ام ... سیرابم کن ... از حیات ... از جاودانگی ... از جان ...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:12 | لینک  | 

 

((سوال:"چرا بعضی جوامع فرد گرا هستند و برخی جمع گرا؟!"

و "چرا اونایی که فرد گرا هستند موفق تر هستند؟!!"

"به چه چیزایی بستگی داره؟!" ))

...

آرکی تایپ(کهن الگوی)" کارل یونگ"

« هر جامعه ای دارای یکسری اطلاعات هست که از قدیم نسل به نسل منتقل می شه؛

شاید تشبیه و تعبیر کاملا" درست نباشه اما یه چیزی مثل ژن که باعث می شه فرد

خصوصیت نسل قبل رو به ارث ببره ، همچنین چیزی وجود داره که باعث می شه فرد

خصوصیات خودشو به ارث ببره . خب این باعث می شه تا حدودی دلیل اختلاف مشخص بشه

یعنی می شه به سوال در وهله اول این جواب رو داد که بر طبق نظریه یونگ این موضوع

بدیهی هست و چرا نداره....

خلاصه همینه که هست و تغییر هم نمی کنه اما

این قضیه یه بُعد دیگه هم داره و اون بُعد محیطی هست.همونطوری که شرایط محیطی مثل آب و

هوا روی افراد اثر می ذاره ؛مثلا" اهالی استوا پوست تیره و چشم و ابروی مشکی دارن ؛چون خورشید

زیاد بهشون می تابه ، قد بلند و اندام وسیع دارن؛ چون اکسیژن زیاده در اثر درختهای زیاد ،

افرادی که توی قطب زندگی می کنن،پوست سفید و چشم و رنگ پوست

و موی روشنی دارند،با قدی کوتاه.

همینطوری که شرایط محیطی روی ظاهر تاثیر داره ، می تونه روی اخلاق و افکار هم تاثیر داشته باشه.

مثلا" افراد ساکن کوهستان اخلاق محکم ، استوار و تقریبا" خشن دارن اما انسانهای کنار دریا و

ساکنان دشت ها منعطف تر هستن...همین می تونه باعث اختلاف در نوع تفکرات هم باشه »**.

...

..............

:- **از خانم مالکی عزیز ،معذرت می خوام اگه جایی از متن رو فراموش کردم بنویسم)

:- آرکی تایپ را به تعبیر یونانی همان صور/مُثل افلاطونی می نامند.

:- سوالات رو یه کم تغییر دادم.

:-ممنونم از راهنمایی هاتون. روز معلم رو تبریک می گم خدمت شما و استاد عزیز.

:-اینجا رو ببینید :به سوی سیمرغ ؛با عنوان عالمی دیگر باید ساخت

:- چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

... .

 

نوشته شده توسط  در ساعت 22:11 | لینک  | 

داشتم یه کتاب* می خوندم چند تا جمله از امیل دورکیم دیدم جالب بود گفتم دو تا از اونا رو انتخاب کنم و بنویسم اینجا.

فرانسه یا "یونان ِ بعد از یونان" (از نگاه من) شهری با فلاسفه ، جامعه شناسان و نویسندگان ِ بزرگ .

امیل دورکیم در 15 اوریل 1858 در شهر اپینال فرانسه دیده بر جهان گشود.

از نسل سلسله با سابقه ای از خاخامهای یهودی بود و یه مدت کوتاه طلبگی کرد ولی در همان نوجوانی

میراثش را رها کرد و لاادری مذهب شد.

به مذهب از دید دانشگاهی نگاه می کرد تا خداشناسی.

او را گاهی محافظه کار و گاهی لیبرال می دانستند.

افکار دورکیم به رشته هایی چون انسان شناسی،تاریخ،زبانشناسی و روانشناسی تاثیر گذاشت.

او اموزش دانشگاهی سنتی فلسفه را رد کرد و به جای ان به دنبال تربیت علمی مورد یناز برای تربیت

اخلاقی جامعه رفت.

برخی از آثار او

رساله ی دکترای فرانسوی تقسیم کار در جامعه و نیز رساله ی لاتین درروش شناختی)

صورتهای ابتدایی زندگی باره ی منتسکو

قواعد روش جامعه شناسی(مذهبی

و...

«وقتی جامعه از چیزی رنج می برد،این نیاز را احساس می کند که کسی را بیابد تا مسئولیت ناراحتی

اش را به گردن او بگذارد. کسی که بتوان انتقام همه ی ناکامی ها را از او گرفت؛و آن کسانی که عقیده

ی عمومی هم اکنون علیه آنان تبعیض قایل می شود،به طبع چنین نقشی را به دوش می کشند. اینان

نجس هایی اند که باید کفاره ی گناهان جامعه را پس بدهند. انچه که این تفسیر مرا تأیید می کند،نحوه

ی برخورد جامعه با نتیجه ی محاکمه ی دریفوس در 1894 بود. موج شادی سراسر بلوارها را پوشانده

بود. مردم آنچه را که می بایست مایه ی سوگواری عمومی باشد،به عنوان یک پیروزی جشن گرفتند. در

این زمان،انها دست کم می دانستند که چه کسی را باید برای مشکلات اقتصادی و پریشانی اخلاقی

محیط زندگیشان،سرزنش کنند. همه ی مشکلات از یهودی ها سرچشمه می گیرد. این اتهام رسما" ا

ثبات شد. همین واقعیت موجب شده بود که مردم احساس کنند اوضاع بهبود خواهد یافت و در نتیجه

احساس تسلی می کردند.»

.

در مورد پایان دادن به بیسامانی اخلاقی جامعه دورکیم اقدامات خاصی چون سرکوبی شدید کسانی که

نفرت به دیگران را بر می انگیزند و کوشش دولت در جهت نشان دادن نحوه ی گمراه شدن عامه ی مردم

به خود آنها را توصیه کرد. او از انسان ها می خواست که

«این شهامت را داشته باشند تا فکرشان را با صدای بلند اعلام کنند و برای پیروزی در نبرد بر ضد جنون

همگانی،دست به دست هم دهند»*

...........................

*

نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر

تالیف جورج ریتر

ترجمه محسن ثلاثی

**

کسی از بمب گذاری شیراز اطلاعاتی داره؟!!! از انفجار اهواز چی؟

قرار بود ظرف ۴۸ ساعت بگن که چی به چی بوده...جالب هست فقط مراسم تشیع رو نشون می دن اما...

گرچه اینم میشه مثل بقیه چیزا؛و نا مش خص تر از همیشه!!

مسئولین ما شاهکار کردن ::::دستور فرمودن که پیگیری بشه::::!::::

من  به مسولین دستور می دم! شفاف و با جدیت پیگر مسئله باشند.

به امید روزای خوب

 

نوشته شده توسط  در ساعت 10:6 | لینک  | 

لیست خرید

پوتین برای سربازان جدید

نان

نفت یه پیت

اسلحه به تعداد کافی

اتاق بازجویی نم کشیده

پول برق را باید بدهیم

پول آب جدا

پول گاز را باید بدهیم

دوبله پارک نکنیم

و دیگر هیچ.

............

وقتی یه سر یال یا یه شخصیت یا یه برنامه بین مخاطباش جا باز می کنه، انتظار از اون سریال،شخصیت یا برنامه روز به روز بالاتر می ره

سازنده یه برنامه تلویزیونی می تونه چقدر موفق باشه توی این زمینه و چطور باید موفقیت اون سنجیده بشه.

ایا این سنجه را فقط مخاطبا ایجاد می کنن؟

حالا از اینا گذشته یه برنامه که پخش می شه از یه رسانه ملی چطور می تونه

نقاط ضعف و قوت ها یه در کل هدفش رو روشن جلوه بده؟

آیا با قرار گرفتن یه چهره محبوب تلویزیونی

در نقش یه ادم مقرارتی و ساده که به جز کار خودش از دنیای اطرافش بی خبر هست

و مثل سده هایی که یه شخص می تونست از همه علوم با خبر باشه نیست

چهره مردان ِ هزار چهره ما مشخص می شه؟!

.

«به به!» ما وقتی یکی از مسئولین کشور رو؛ حالا از بزرگترین اونا تا پایین ترین اونا در هر مقام و پستی رو می بینیم ایا

دوباره با یه مرد هزار چهره روبرو هستیم؟!!

من به نوع حرکات دست شخصیت مرد هزار چهره کاری ندارم!

حتی به «به به!» گفتن اون هم کاری ندارم!

من این برام جالب بود که به چه راحتی توی یه نقش قرار می گیره و مردم می پذیرن اونو

(کارمندان و زیر دستان و ...)

و جالب تر اینکه در جواب سوالات اطرافیانش به چه راحتی و زیبایی موضوع و صحبت رو تغییر میده و مخاطباش از حرفای او به چه وجهی به شوق می آن.

ما از کسانی که اطاعت می کنیم، چه اونایی رو که دیدیم! و چه اونایی رو که ندیدیم!چقدر شناخت داریم؟!!

مرد هزار چهره رو بذارید جای مسولین طراز اول مملکتی(دولتی!) ببینید در مقابل مردم چطوری رفتار می کنن!

ایا می خوان مثل مرد هزار چهره ی مورد نظر ما شخصیتی مثل بهلول ِ مدرن شده به خودشون بگیرن؟!

این چه ربطی داشت؟!! آخه از بهلول عاقل یه متن خوندم!بخاطر این گفتم!

وقتی که چند تا هنرمند(نقاش و شاعر و نویسنده؛عمدتا" این قشر) این شکلی دادگاه و رو به تمسخر می گیرن

مرد هزار چهره جایگاه ش چی می شه؟!البته! دادگاه ما جایگاه ش چی می شه؟!!

و صد ها مورد این چنینی دیگه!

...............

شاید واقعا" ما وقتی استادیوم های ورزشی خودمون رو نگاه می کنیم که در مراجعه مسولین کشور چطوری مملو از ادم هایی می شن که

با وجود همه ی مشکلات مثل یه مرید به استقابل اون مسئول می رن

اون مسئول به خودش اجازه می ده هر"" وعده ای"" رو بده! توی این لحظه

یه جمله می تونه به ذهن برسه یا شاید ذهن من اینو اینطوری می بینه

«در جو گیر شدن استاد هستم» ِ مرد هزار چهره اینجا نمود پیدا می کنه.

..........

هنر مفهمومی

امونیست

پست استراکچر

پازولینی

برتولوچی

کُنتراکتیو

رُستیک

میکلانژ

آخه دوره ی قیام مسلحانه گذشته!!!

وقتی املت می شه غذای وصل و نیمرو غذای فصل!

ما در دوره ی تمدن با دست های خالی هستیم!!!

می تونیم به راحتی رها از جاذبه زمین قرار بگیریم

چه در.. تاکید مؤکد ِ ترکیدم

و

و

و

و دیگر هیچ!!!

.....................

نوشته شده توسط  در ساعت 21:0 | لینک  | 

 

می گویند زنبور عسلی در اطراف آتشی که نمرودیان برای سوزانیدن حضرت ابراهیم برافروخته بودند،پرواز می کرد، حضرت ابراهیم از او پرسید:

ای زنبور،در اطراف آتش چه می کنی؟آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟

زنبور گفت: یا ابراهیم،من امده ام تا اتش را خاموش کنم.

ابراهیم با خنده گفت: تو مگر نمی فهمی که آب دهان کوچک تو هیچ تاثیری بر این آتش ندارد؟

زنبور در جواب گفت:چرا می خندی ای ابراهیم؟من به خاموش شدن یا نشدن

آتش نمی اندیشم.بلکه نگران انم که اگر روزی از من بپرسند ان هنگام که ابراهیم در اتش بود تو چه می کردی؟بگویم من نیز در کار خاموش کردن اتش بودم.

...............

ال__ نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز؛؛    ؛    سال نو مبارک

..........

:-انسان باید در هر زمانی و با هر گونه امکاناتی برای تغییر و تحول بکوشد

:-

:- روش تحقیق با رویکرد پایان نامه نویسی ؛دکتر غلامرضا خاکی

:-

:- سنتوری هنوز هست...فعلا" اولویت با این شد!!!

نوشته شده توسط  در ساعت 0:28 | لینک  | 

 

«سال ها سال بعد،هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود ، بعد از ظهر دور دستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود. در آن زمان دهکده ی ماکندو تنها بیست خانه کاه گلی و نئین داشت.خانه ها در ساحل رودخانه بنا شده بود. آب رودخانه زلال بود و از روی سنگ های سپید و بزرگی شبیه به تخم مرغ جانواران ماقبل تاریخ می گذشت. جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند.»

مارکز در رمان صد سال تنهایی مقدمه را بدون جمله آغاز می کند!!!

با قرار دادن سرهنگ در جلو جوخه اعدام در همان اولین جمله رمان ، هم شخصیت اصلی داستان مشخص می شود و هم گذشته و اوایل زندگی اجتماعی جامعه ی ماکندو ؛شهری که مرکز تمامی اتفاقاتی ست که طومار سرنوشت کل خاندان بوئندیا را در هم می ریزد،مشخص می شود.

شخصیت های داستان از همان اوائل داستان به تکاپو و جنگیدن با تقدیر وادار می شن ، به طوری که می خواهند جهان کوچکشان را چنان بزرگ کشف کنند.مثل سرزمین ماکندو!

رمان به نتیجه می رسد؟!!در کجا؟!! و با چه؟!!با که؟!!

« درست مثل اینکه(آئورلیانو بابیلونیا) خود را در یک آینه ی سخن گو ببیند. آن وقت باز ادامه داد تا از پیش گویی و اطمینان تاریخ و نوع ِ مرگ خود مطلع شود ولی لزوی نداشت به سطر آخر برسد،چون می دانست که دیگر هرگز از آن اتفاق خارج نخواهد شد،چنین پیش گویی شده بود که شهر آیینه ها(یا سراب ها) درست در همان لحظه یی که آئورلیانو بابیلونیا کشف رمز مکاتیب را به پایان برساند، با آن طوفان نوح، از روی زمین و خاطره ی بشر محو خواهد شد و ان چه در آن مکاتب آمده است از ازل تا به ابد تکرار ناپذیر خواهد بود،زیرا نسل های محکوم به صد سال تنهایی ، فرصت مجددی روی زمین نداشتند.»

با نابودی آخرین فرد از خاندان بوئندیا توسط مورچه ها،به همرا طوفان غریبی که کل خاندانش و شهرش را در هم می پیچد رمان هم در نقطه اوج پایان می یابد.

 ..................

:-کتاب ِصد سال تنهایی از مارکز رو چند سال پیش خونده بودم.

-:باز هم از کلمه رمان قبل از نام کتاب استفاده نکردم!

:-گابریل گارسیا مارکز آثارش رو کمابیش می خونم.نمی دونم آثارش رو تبدیل به فیلم کردن یا نه اگه کسی اطلاع داره ممنون می شم بهم خبر بده.

:- نگاهی به فیلم «سنتوری» در پست آینده...!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 8:1 | لینک  |