تبليغاتX
هویت

 

چند روزی از خواندن ِ چند داستان از این مجموعه می گذشت . دفعه ی قبل مثل الان توی راه بودم و داستان می خواندم . هر چه بیشتر جلو می رفتم ، بیشتر مجذوب می شدم  . خورشید در پشت کوه در مسیر پُر پیچ و خم  جاده داشت گُم می شد و من در سبک ِتازه ی کتاب . خوابم بُرد . چشمانم را که باز کردم همه جا تاریک بود . نیمی از پرده را کنار زدم . ستارگان از پشت شیشه در کویر می درخشیدند . دستانم را به سوی کلید چراغ  بالای سرم دراز کردم . کلید را فشار دادم . هیچ نوری فضا را روشن تر نکرد .  کتاب را بستم .  به تجزیه و تحلیل داستان ها پرداختم . ذهنم یارای گسترش و کش دادن موضوعات را نداشت . دوباره دستانم را به سمت کلید های بالای سرم دراز کردم . این بار ناخودآگاه کلید زنگ مهماندار را فشار دادم . در دل تاریکی و سکوت صدای زنگ گوشخراش ولی لذت بخش می نمود . در هر بار فشار کلید ، صدای راننده و کمک راننده را می شنیدم . یکی از آنها مرا به اسم صدا زد . گفت که چه چیزی احتیاج دارم . دنبال بهانه یی بودم که بر تاریکی و سکوت غلبه کنم . گفتم  چراغ روشن نمی شود و اینکه چرا تلویزیون خاموش است  و چندین چرای دیگر  . از اینکه صدای دیگران هم یکی  بعد از دیگری به اعتراض بلند شد ، افسوس خوردم که چرا تا آن لحظه ساکت بودند . صدای خش خش ِ تلویزون بلند شد و سکوت ِ سنگین تر از صدای ماشین هایی که گـَه گاهی از کنارمان عبور می کردند را از بین برد . مجموعه داستان غیر قابل چاپ را در ذهن مرور کردم ...

...................................

:-آذر ۸۷

:- ولادت حضرت فاطمه و روز زن مبارک..

 

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 10:41 |
 

گاهی اوقات جمله هایم را دوست دارم با نمی دانم آغاز کنم . نمی دانم هایی که گوشه گوشه ذهنم می درخشند . اینجا تو هستی و من . اینجا من می دانم و تو که زندگی آهسته و سنگین تر از همیشه گام بر می دارد . سنگین تر از یک روز داغ تابستانی . و می دانم که تو به چه سختی یی روز های پر از دغدغه ات را می گذرانی . اینجا آسمان هر روز به زمین نزدیک تر می شود و خورشید چنان می تابد که گویی حادثه ای در حال وقوع هست . اما این روز همه ی این سختی ها را به پشت پرده می کشاند ..

...........................................

:- عزیزترینم تولدت مبارک!

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:45 |
 

اردیبهشت،برگی نو از حضوری نو

تو می آیی

و من سرشار از حضور تو به آرامش بهاری می رسم ...

+ نوشته شده توسط در شنبه دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 10:38 |
حکایت ۱

ــ سلطان محمود پیری ضعیف را دید که پشتواره‌ای خار می‌کشد. بر او رحمش آمد. گفت: ای پیر! دو سه دینار زر می خواهی، یا دراز گوش، یا دو سه گوسفند، یا باغی که به تو دهم، تا از این زحمت خلاصی یابی؟ پیر گفت: زر بده تا در میان بندم، و بر دراز گوش بنشینم، و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم، و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم. سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند.

حکایت ۲

آورده اند که:

سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی آوردند.خوشش آمد!

گفت:«بادنجان طعامی است خوش»ندیمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت.

چون سیر شد گفت:«بادنجان سخت مضر است!»

ندیم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد.

سلطان گفت:«ای مردک نه آن زمان که مدحش می گفتی نه حال که مضرتش باز

میگوئی؟!»

گفت:«من ندیم توام نه ندیم بادنجان! مرا چیزی باید گفت که تو را خوش آید نه بادنجان را !!!»

حکایت ۳
از مولانا عضد الدین پرسید که چونست که در زمان خلفا مردم دعوای خدایی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند گفت مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نی از پیغامبر"

...................................

:- در سفر اخیر سه فصل زمستان ، بهار و تابستان را به وضوح مشاهده و طی کردیم ...!هوای تهران - خونسار زمستانی ، مسیر خونسار شهرکرد زمستانی - بهاری و مسیر شهر کرد - یاسوج تا شرق گچساران بهاری و از غرب گچساران تا گناوه گرمای طاقت فرسای تابستان جنوب را تجربه کردیم ... ازشهرهاو روستاهای زیبایی  گذر کردیم که  بسیار زیبا بودند . کوههای پر از برف و رودها و چشمه های پر آب خونسار با درختان سربه فلک کشیده و سوز سرمای فراوان زمستان به همراه باران و تگرگ ... شهر سامان با شکوفه های سفید و صورتی بادام و گردو و همچنین گذر از روی زاینده رود پر آب و خروشان!...شهر کرد با طبیعتی بی نظیر ...گردنه های زیبای سرسبز یاسوج  با درختان تازه جوانه زده ی بلوط و گردو ...گچساران ؛شهر کوه های زیبا و خشک که از شرق به کهکیلویه و بویر احمد و استان فارس و از غرب به استان بوشهر و استان خوزستان!ختم می شود و جاده های پرپیچ و خم و خطرناک آن نوید تابستان را زود تر از همیشه می دهد ومسیر بوشهر یا شهر دریاها که گرماو شرجی گناوه را از پشت کوهها احساس می کنی ؛آن همه،  زیبا بودند...

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 و ساعت 15:58 |
 

این روزها، عجیب دوست دارم ؛بعد از زندگی شتر مرغ ،به زندگی حشرات و دیگر جانوران سرک بکشم و از رفتارشون چیزایی بیاموزم!!مثل دوران کودکی ..

 

 

..................................................

:-امروز بعد از دیدن برنامه ی مستندی در مورد حشرات ؛ چند مورچه را از خطر غرق شدن نجات دادم! و لحظاتی به تماشای یک سوسک سیاه نادر نشستم!!

:-شاید من باید زیست شناسی می خوندم !

 

+ نوشته شده توسط در جمعه چهارم فروردین 1391 و ساعت 21:0 |
 

سال  ۹۰ ؛ با تمام سختی ها و خوبی هایش ، گذشت . هفت سین و قرآن و حافظ بدون یار همیشگیشون؛ تنگ ماهی ، توی سفره قرار دارند . به امید سالی نیکو برای تمامی انسان ها .

 

....................................................

:- همسری عزیزمان مثل همیشه با خوش سلیقگی سفره بسیار زیبایی برای عید چیده اند .

:- از استاد عزیزم ؛دکتر عاشوری نژاد، شنیدم که دیشب در جوارحضرت حافظ جمعیت خیلی زیادی حضور داشته اند . که صبح امروز مردم صدها متر برای ورود به حافظیه و زیارت حضرت حافظ صف کشیده بودند . با وجود تمام سختی هایی که در طی سال اخیر مردم پشت سرگذاشتند می توان نتیجه گرفته که هنوز شعر و ادب و فرهنگ حرف اول را در بین ایرانی ها می زند .

:- امیدوارم در این سال که به سال تولید ملی نام گذاری شده است .دوستان نظری هم به ما کنند و با ما در انجام پروژه مان "بیشتر"!! همکاری کنند!

:- امید که بتوانیم سنت هایمان را حفظ کنیم .

:- عید بر تمامی دوستان عزیز مبارک!

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه یکم فروردین 1391 و ساعت 13:31 |
 

چهارشنبه سوری اینجا ؛ کنار دریا ، بدون آتش گذشت .

 

............

:- جلسه پرسش و پاسخ مجلس و رئیس جمهور برگزار شد ، رئیس جمهور در مجموع خوب همه رو به سخره گرفته و واقعا" فقط شخصی مثل ایشون می تونه اینجوری جلوی یه مشت آدم که خودشون رو به نفهمی زدن(یا شاید هستن) اینجوری با حرف های نامربوط ِخودش در برابر سوالات طفره بره . کلا" ادبیات رهبر ، رئیس جمهور ، رئیس مجلس و در کل هر کسی که اینجا توی مقامی هست چند وقته تغییر کرده . کلا" باید بگیم که "همه چیمون به همه چیمون میاد ".

:- می خواستم از جمله " خاک توی سرشون کنن" استفاده کنم برای گرانی این روز ها اما کلا" بی خیالش می شوم ...داشتیم چند روز کتاب می خوندیم ...

:- این روزها صبح زود که تازه خورشید طلوع می کنه یه رنگ و نور بی رمقی داره ...

:- ...!

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 و ساعت 16:18 |
 

در این وانفسای نبود اجرای تئاتر ؛ حدود یک ساعت و نیم به اجرای نمایش "آنفولانزای همیشه در حال تغییر" نشستیم . نمایش نکات مثبت زیادی داشت . مهمتر از همه اراده کارگردان و گروه ایشان که توانستند حدود شش شب به اجرای نمایش بپردازند .کاری که قبل از این در این سبک انجام نگرفته بود . نمایش دارای سه اپیزود بود ؛ اپیزود اول ؛ماجرای دو دوست که در خانه ای کارگری واقع در فرانسه اتفاق می افتاد . بازی تخته نرد در اول نمایش حکایت از بازی روزگار و راز و رمزهای آن دارد .رنگ مهره ها در بازی تخته نرد نماد شب و روز ،و تعداد آنها نماد سی روز یا ماه می باشد . شخصیت دوم یک لودگی خاص دارد و بیشتر با بازی خوبی که ارائه می کند می خواهد مطلب خود را بیان کند . اما شخصیت اول داستان مدام از حوادثی می گوید که در طول روز برایش اتفاق افتاده یا شنیده است . کاری که به نظر می رسد برایش تبدیل به عادت شده است . استرس و عصبانیت در چهره شخصیت ها به خوبی نمایان است و این ناشی از تزلزل ثبات کاری ،اخراج از کشور ،سختی ها و مشکلات آنهاست . مشکلاتی که اکثر کارگرهای مهاجر با آن روبرو هستند ..بازی ها گاهی خسته کننده می شوند وحتی بازی در سکوت که نیاز اپیزود اول هست در مواقعی آنقدر طولانی می شود که تماشاگر احساس خستگی می کند . دکور زیاد به مکانی که داستان در آنجا اتفاق می افتد ؛اپیزود اول(فرانسه) و سوم(انگستان)، نمی خورد . طراح دکور باید حداقل تفاوتی بین خانه های زیر زمینی کشور ما با کشورهای فرانسه و انگلیس قائل می شد . اپیزود دوم در مورد سه شخصیت عروس ، داماد و ساقدوش هست.در شب عروسی آنها شخصی که دعوت نامه ای به صرف شام دارد میخواهد وارد عروسی شود . مشخص نیست که چه کسی این شخص را دعوت کرده و برای چه . شخص دعوت شده می خواهد یکی از سه شخصیت داستان را بخورد . و شخصیت ها برای فرار از انتخاب شدن هر کدام به حیله ای متوسل می شوند.شخصیت ها بازی هماهنگ و خوبی به نمایش میگذارند . پایان بندی این اپیزود بهتر از اپیزود اول بود . تغییرات دکور در این مرحله با فضای داستان (عروسی) مناسب بود .استرس در این اپیزود به اوج خود می رسید . گرچه گاهی موسیقی آزار دهنده می شد . در مجموع موسیقی مناسب و ذیالوگ های خوب باعث قوی تر شدن این اپیزود از دو اپیزود دیگر شده بود . اپیزود سوم سه شخصیت داشت ...دو دوست دزد و قاچاقچی با شخصیت خانمی که این دو شخص ربوده بودند . بازیگر خانم در این اپیزود نقش اضافی داشت و با بازی خنثی و ضعیف خود نتوانست نگاه مخاطب را به خود جلب کند . شخصیت ها در این اپیزود سردرگم بازی می کردند . گرچه گاهی دیالوگ های بسیار زیبایی را بیان می کردند . برخی دیالوگ ها ما را به یاد "استراگون و ولادیمیر" در "در انتظار گودو"ی" بکت "می انداخت . دیالوگ های تکراری و پوچ برای شاید هیچ . در این اپیزود گرچه دکور همان دکور اپیزود اول بود اما وجود دریچه ای در دیواره ی دکور فوق العاده زیبا بود .در برخی از صحنه های این نمایش خلاقیت و ذوق کارگردان را به خوبی می توان دید  . 

 

................................

:-آنفولانزای همیشه درحال تغییر ؛طراح نویسنده و کارگردان : محمد رضا کبگانی

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 و ساعت 23:31 |
 

"ــ نمی دونم.اونا علاقه ای به ملک ندارند،زیر زمین براشون مهم تره .

ــ اونا دقیقا" چیکار می کنند؟

ــ تا جایی که من فهمیدم مرکز آزمایش های هسته ای زیر زمینی اونجاست . دارند تاسیساتشون رو از پروانس منتقل می کنند.ظاهرا" ما امنیت بیشتری مقابل زمین لرزه داریم . می بینید که در مورد اسرار دفاعی و اعتراف ها ، نمی تونم بیشتر از این روشن تون کنم .

ــ هیچ مخالفتی نشد؟تظاهرات،مبارزه سیاسی؟

ــ کسی به ما توجهی نداره ،آقا.نه صنعت داریم نه بناهای تاریخی.حرف نماینده هامون هم خریدار نداره.جوون ها رفته اند ، گردشگری در حال سقوط آزاده و املاک راکدند .."*

"ــ اون وقت ها،یه پسر بچه بودم. رفتار من هم مثل بقیه ی مردم بود.مثل همه ی وطن فروش هایی که بی کار شده بودند و با رفتن آلمانی ها خوذشون رو جای نیروی های مقاومت جا می زذند...من هم معشوقه ی نازی ها رو برهنه کردم و تو روستا چرخوندم.سپر بلایی که مامور پاک کردن گناه های ما بوذ ...هیچ چیز مسری تر از جنون جمعیت نیست.رستگاری جمعی با زیر پا گذاشتن کورکورانه ی وجدان...امروز دیگه روستایی وجود نداره.هرکسی با بار شرمساریش از این جا رفته ــیا با بار وجدانش ــاما این،گذشته رو درست نمی کنه.عواقبش رو تغییر نمی ده ."**

...............................

:-* کتاب کشش ها ،ص ۱۶۳

:-**همان،ص۱۹۸

:- امروز صبح(۱۲/۱۲) حجه الاسلام پناهیان در مورد جدایی نادر از سیمین و اسکار این اظهار نظر رو بر زبان مبارکشان جاری کردند: ""فیلمی که میره اسکار نباید توی کوچه های تنگ برن!خونه ها نباید قدیمی باشه!باید توی اتوبان ها برن!چشم انداز داشته باشن!(واقعا"!مردم ما نمی دونم چرا هنوز چشم دارند!دوره آقا محمد خان هنوز تموم نشده ها!باور کنید!)

گذشته از چشم انداز اظهار لطف فرمودند در مورد نقش بازیگرها ؛ که باید،"مهربان باشند،با لبخند با هم دعوا کنند!!!!(چی؟؟!)بازیگر جیغ نزنه!!!

"هیچ کس عکس از همه ی واقعیت های خودش در آلبومش نگه نمی داره!""(پس هیچی دیگه با این حساب آقا گذشته ش سفید سفیده!)

:-به زودی کلاس های این آقا گذشته از سخنرانی روی منبر به کارگردانی، خصوصا"بازیگری و طراحی صحنه ، فیلم نامه نویسی و هر چیزی که مربوط به فیلم باشه تبدیل می شود . حضور همه ی مردم به خصوص علاقه مندان در این کلاس ها الزامی است . (البته این سخنرانی در موقعی پخش شد که فکر کنم صدا و سیما یادش رفته بود در مورد ا ن ت خ ا ب ا ت برنامه پخش کنه . (اصولا" اگه امروز غیر از من کسی برنامه تلویزیونی با موضوعی غیر از ا ن ت خ ا ب ا ت از صدا و سیمای جمهوری اسلامی دیده؛بیاد بگه،جایزه داره!)

 

 

 

+ نوشته شده توسط در جمعه دوازدهم اسفند 1390 و ساعت 21:19 |
 

این بار برخلاف همیشه در مورد روز یا روزهای حساس یا غیر حساس پیش رو صحبت نمی کنم . البته بر حسب اتفاق می توان واژه "سالم" را که امسال به همراه ا ن ت خ ا ب ا ت همراه شده است در نظر گرفت .این واژه از کجا آمده و چرا؟! در این باره باید سکوت کرد . امروز صبح نم نم بارانی بود و گرد و غباری که هیچ وقت قصد ندارد ما را از حضورش بی نصیب کند .ظهر دریا یکی از آرام ترین روزهای زمستانی خود را سپری می کرد .در شهر هیاهوی خاصی نبود . فقط پشت چراغ قرمز ها شلوغ تر از همیشه بود . شهر آماده خانه تکانی شده است . غروب تاریک تر از همیشه بود . وقتی سیاهی گسترده شد آسمان صاف پر از ستاره  شد . من با کوله باری از خستگی به خانه رسیدم .

.................................................

:- ...!

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 21:1 |