«سال ها سال بعد،هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود ، بعد از ظهر دور دستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود. در آن زمان دهکده ی ماکندو تنها بیست خانه کاه گلی و نئین داشت.خانه ها در ساحل رودخانه بنا شده بود. آب رودخانه زلال بود و از روی سنگ های سپید و بزرگی شبیه به تخم مرغ جانواران ماقبل تاریخ می گذشت. جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند.»
مارکز در رمان صد سال تنهایی مقدمه را بدون جمله آغاز می کند!!!
با قرار دادن سرهنگ در جلو جوخه اعدام در همان اولین جمله رمان ، هم شخصیت اصلی داستان مشخص می شود و هم گذشته و اوایل زندگی اجتماعی جامعه ی ماکندو ؛شهری که مرکز تمامی اتفاقاتی ست که طومار سرنوشت کل خاندان بوئندیا را در هم می ریزد،مشخص می شود.
شخصیت های داستان از همان اوائل داستان به تکاپو و جنگیدن با تقدیر وادار می شن ، به طوری که می خواهند جهان کوچکشان را چنان بزرگ کشف کنند.مثل سرزمین ماکندو!
رمان به نتیجه می رسد؟!!در کجا؟!! و با چه؟!!با که؟!!
« درست مثل اینکه(آئورلیانو بابیلونیا) خود را در یک آینه ی سخن گو ببیند. آن وقت باز ادامه داد تا از پیش گویی و اطمینان تاریخ و نوع ِ مرگ خود مطلع شود ولی لزوی نداشت به سطر آخر برسد،چون می دانست که دیگر هرگز از آن اتفاق خارج نخواهد شد،چنین پیش گویی شده بود که شهر آیینه ها(یا سراب ها) درست در همان لحظه یی که آئورلیانو بابیلونیا کشف رمز مکاتیب را به پایان برساند، با آن طوفان نوح، از روی زمین و خاطره ی بشر محو خواهد شد و ان چه در آن مکاتب آمده است از ازل تا به ابد تکرار ناپذیر خواهد بود،زیرا نسل های محکوم به صد سال تنهایی ، فرصت مجددی روی زمین نداشتند.»
با نابودی آخرین فرد از خاندان بوئندیا توسط مورچه ها،به همرا طوفان غریبی که کل خاندانش و شهرش را در هم می پیچد رمان هم در نقطه اوج پایان می یابد.
..................
:-کتاب ِصد سال تنهایی از مارکز رو چند سال پیش خونده بودم.
-:باز هم از کلمه رمان قبل از نام کتاب استفاده نکردم!
:-گابریل گارسیا مارکز آثارش رو کمابیش می خونم.نمی دونم آثارش رو تبدیل به فیلم کردن یا نه اگه کسی اطلاع داره ممنون می شم بهم خبر بده.
:- نگاهی به فیلم «سنتوری» در پست آینده...!
