تکذیب شد:
آقای رییس جمهور در طی صحبت هایی که با مردم چهار محال و بختیاری داشتند ، گفتند :"گرانی شایعه است".
"راههایی وجود دارد که خودمان پول نفت را برای مردم هزینه کنیم!"
یک ضرب المثل هست که می گویند:"نونمون کم بود آبمون کم بود انرژی هسته ایمون دیگه چی بود."
حالا اینجا ، این دهه و این قرن ،شنیده ام و دیده ام که استعفا و مهمتر از آن عزل در کشور ما باعث ترفیع مقام می شود.وقتی در رده های بالایی دولت ، فردی را می بینیم که از یک پست و مقام استعفا می دهد یا به شکل ناپسند تر آن برکنار می شود، مدت زمان زیادی نمی گذرد که او را در مقامی بالاتر می بینیم.در اینجا ، در این سرزمین در این قرن هر کس که به دنبال مقامی بالاتر است باید استعفا کند در این صورت بهترین نتیجه ممکن را از کار خود می گیرد؛ هم از لحاظ وجه شخصیتی و هم از لحاظ پُـست و مقام.
"انرژی هسته ای حق مسلم ماست."این شعاری است که در طی روز بارها و بارها بر زبان ها جاری می شود و ما آن را خود می گوییم ، می شنویم یا می خوانیم ،به طوری که از سلام و احوال پرسی و دیگر مراودات روزانه هم پیشی گرفته است.رییس مجلس هشتم در ابتدای سخنان گهربار خود با تکیه بر این شعار ِ با شکوه ، مجلس را شروع کردند و این نشانه هایی است از انقلاب ِ "کوری" یا "بینایی"*و بزرگ اندیشی علمی . بد به حال ملتی که زیر دست این مجلس است و با تیغ های تیز ِ گیوتین های ثروتمندان ِ نامرئی فقیر و فقیر تر می شوند و از زبانشان قطره ای خون شندیده نمی شود.!.این مجلس افتضاح خنده آور است که آدم را به گریه می اندازد.
رئیس جمهور چند وقت پیش به بندر جاسک سفر می کند.می گوید وقتی هلیکوپتر بنده در آن سرزمین فرود آمد و به محض اینکه در باز شد و می خواستیم پیاده شویم ، دیدیم عده ای از مردم آنجا مشت های خود را گره کرده و با شور فریاد می زنند:"انرژی هسته ای حق مسلم ماست" وبا این شعار به گرمی ِ گرمای جنوب به استقبال ما آمدند و این جای ِ بسی خوشحالی است
که مردم در دور افتاده ترین و فقیرترین نقاط کشور اینچنین "حق و حقوق ِ "خود را می شناسند(!) بله ، می شناسند! این ماجرا در ذهنم بود که خبر ِ ۲۲:۱۵شبکه سه تلویزیون از کشف ِ قبیله ای ناشناخته در جنگل های آمازون خبر داد و قسمتی از تصاویر آن را پخش کرد، در آنجا وقتی هلیکوپتر گروه فیلم برداری / عکس برداری از بالا تصویر می گرفت ،افراد قبیله برای دفاع از خود نیزه هایشان را به سمت هلیکوپتر نشانه رفتند و گاهی هم نیزه ای پرتاب می شد و اینچنین به استقبال آنها آمدند(!) انسان ها در هر شرایطی حقوق خود را می شناسند و می دانند(!)البته ناگفته نماند ، در جهان امروز دیگر نیزه شعاری بیش نیست و شعار نیزه ای بیش.
مردمی که بی دلیل نان خود را فراموش کرده اند نه به خاطر اینکه برنج فراوان شده باشد،نه ! بخاطر اینکه حرف ها بسیار شده اند و عمل ها اندک.البته وقتی در این زمان "انوشیروان ِ عادل" ِ ما بعد از قرن ها برقراری عدالت و عادل بودن ، به دست رهبران ما ظالم شناخته می شود و حتی همه ی پادشاهان و" سلاطین پیشین آدم های ناجوری" ، چاره ای جز فراموش کردن ِ "نان و عدالت" برایمان نمی ماند.
البته در جای دیگری امیدواری هایمان کم نیستند ؛مثلا" آقای رییس جمهور هشت طرح برای فقر زدایی در فائو ارائه می کند. و در اینجا اسرائیل را از نقشه جغرافیایی حذف می می کند. اینها کارهای کوچکی نیستند. همینطور که یکی از مسئولین در جلسه ای جزایر ایرانی خلیج فارس _ ابوموسی،تنب بزرگ و کوچک _ را با گفتگویی دوجانبه با امارات متحده عربی برای تمام طول تاریخ ایرانی فرض می کند و البته شاید بعد از تمام شدن ماجرا بتوان چایی را قاچاقی با تکه نانی نوشید و این جای بسی خوشحالی است و امیدواری.
عجب مزه ای دارد ، بعد از اینکه "نفت" بر سر سفره هایمان آورده شد، دیگر خبری از چای و برنج و حتی لبنیات نیست.
درود بر ملتی که نفت می نوشند، دروووووووووود(!) ..........:- اولین پی نوشت ِ امروز این است ؛ شعار ِ" انرژی هسته ای حق مسلم ماست".
:- ...آب ، نان ، برق و آه...آه...برنج ، پودر شوینده...وام های ملیاردی برای عراق (امتیازاتی اینچنین به کشورهای دیگر هم فراوان داده ایم ، یاد ترکمنچای و گلستان و ...بخیر!)این ها همه نه!...
:- نفت از مرز چهل دلار گذشت(!)
:D:- مجلس هشتم گذشتگان را انگشت در دهان نگه می دارد.
:-مهمترین خبر دیدار رییس مجلس با فرمانداران و استاندار گیلان هم در مورد "انرژی هسته ای" بود(!)مردم گیلان هیچ مشکل دیگری ندارند و نداشتند؟!!مثل بقیه مردم.
:-چند وقت پیش در مرکز بهداشت و درمان بودم(!) خانم میانسالی مراجع کردند و گفتند که موش گلوی او را گاز گرفته است ،وقتی از آنجا خارج شدم چشمانم به زباله هایی که روزها در گوشه و کنار خیابان جمع آوری نشده بود و فاضلاب خانه هایی که در کوچه های بدون آسفالت رها شده بود افتاد ،خوشبختانه ما هیچ مشکلی در جامعه نداریم (!) این موش ها هم مسکن می خواهند(!)جایی برای زندگی ِ آسوده با خوراک انسانی.مردم جامعه ما دراکولا و خونخوار نشوند جای بسی امیدواری است.
:- در صورت نیاز تصاویری از کوچه و خیابان های شهر اینجا می گذارم.
:- استاندار ما یک روز قبل برکنار می شود و فردا در حضور مردمی خود از وعده و وعید ها می گوید.
هر چیزی نوبرش را اینجا داریم...شهردارمان هم امد...بچه همین شهر هست توی یکی از مصاحبه های
خود که با هفته نامه رایگان استان داشتند گفته اند:" وقتی وارد شهر شدم و این ها را دیدم تعجب کردم"...بنده خدا با شهر و وطن خود بیگانه است...امان از دست افراد نالایق...
:- اصول گرا ،مستقل ها ، چپ و راست گراها توده ها همه و همه قدرت طلبانی بیش نیستند.
:-این دوران ،دوران ِ افراد قدرت طلب و جاه طلب است.
:-
البته یک نکته را داشتم فراموش می کردم ، طرح اسراییلی _ آمریکایی می تواند برای ما دردسر آفرین باشد ،با وجود اینکه راه قدس را برای ما هموار می کند!:- یاد ِ دوران جنگ ِ خانمانسوز هشت ساله بخیر.
:- برویم در پی نفت.
:-
این را می خواستم پستی جداگانه بگذارم اما دیدم وقت کم است. در مورد فوتبالِ بود و آقای استیلی و قطبی : D:-آقای استیلی و آقای قطبی یکی مردی قدرت طلب و جاه طلب و ریاکار و دیگری انسانی با شخصیت که فرهنگ اصیل خود را _با وجود اینکه سال ها دور از مملکت بودند و درون ِ فرهنگی بیگانه _ حفظ کردند و به فوتبال ما رنگ و بویی انسانی بخشیدند ، اما باز هم تیغ های نامرئی کسانی که نمی خواهند اینچنین گردن انسانیت را هدف قرار داد...ادامه ندارد.
:- خدا بخیر کند...
* نام کتاب های ژوزه ساارماگویادداشتی بر رمان کیمیاگر
ایمان بیاوریم به آیه های زمینی و آسمانی
عباس عاشوری نژاد
بدبخت انسانی که «افسانه جمعی» ندارد . بدبخت انسان و جامعه ای که اگر افسانه شخصی و جمعی هم دارد ، قدرت و اراده تحقق افسانه هایشان را ندارد، زندگی بدون افسانه و تلااش در جهت تحقق افسانه ، زندگی نیست، مرگ تدریجی است:«زندگی کردن من مردن تدریجی بود/آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم»
بی خود نگفته اند که کتاب کیمیاگر اثر «پائولو کوئیلو» بعد از کتاب«صد سال تنهایی» اثر « گابریل مارکز» تاثیر گذارترین رمان تاریخ جهان است. رمانی که دانستن از در فعل زیستن می کند.
این رمان جذاب این چنین شروع می شود: اسم او« سانتیاگو» بود ، روز رو به زوال بود که با گله اش به کلیسای کهنه متروکی رسید، سقف آن از مدتها پیش فرو ریخته بود و سپیدار تنومندی در مکانی که زمانی صندوقخانه کلیسا بود روئیده بود.
سانتیاگو پسری بود از خانواده ی روستایی و فقیر ، او تا سن 16 سالگی به میل والدینش به مدرسه کشیش ها رفته بود، در مدرسه زبان لاتین،اسپانیولی و الهیات نیز خوانده بود اما از دوران کودکی در رویای جهانگردی بود و این بود که در یکی از شب ها تمام شهامت خود را جمع کرد و به خانواده اش گفت: نمی خواهد کشیش شود، می خواهد سفر کند. پدرش با درک واقعیت و شاید نشانه هایی از حقیقت، فردای آن روز کیسه ای به پسر داد که سه طلای قدیمی اسپانیا در آن بود و به او گفت: یک روز در مزرعه این ها را یافتم، می خواستم به مناسبت ورود تو به کسوت کشیشان این ها را به کلیسا بدهم ، برو و برای خودت گله ای بخر و دنیا را گردش کن تا روزی بفهمی که قصر ما جالب ترین و زنان ما زیباترین زنان دنیا هستند ، بدین گونه ماجراهای سانتیاگو آغاز می شود. سانتیاگو پسر جوان پس از دو سال جهانگردی در کسوت«چوپانی» همه دشت های آندلس را در نوردید و این چنین با سفر و مطالعه به زندگی خویشس معنا می بخشید. تا اینکه دوباره پشت سر هم این رویا را در خواب دید:« با میش ها در چراگاه بودم ناگهان کودکی ظاهر شد و شروع کرد با حیوانات بازی کردن، من دوست ندارم که کسی بیاید و با میش هایم تفریح کند.آنها از کسانی که نمی شناسند، کمی می ترسند اما بچه ها همیشه بدون اینکه آنها را بترسانند با آنها بازی می کنند. نمی دانم چرا و نمی دانم که حیوانات چگونه از سن و سال ادمها با خبر می شوند...کودک مدتی با میش ها بازی کرد و بعد ناگهان دستم را گرفت و مرا به اهرام مصر برد...آن وقت در مقابل اهرام مصر بچه به من گفت: اگر تو اینجا بیایی، گنج پنهانی را خواهی یافت و در لحظه ای که می خواست محل دقیق آن را به من شنان دهد بیدار شدم، هر دوبار»(ص 17) سانتیاگو برای تعبیر این رویا به نزد پیرزنی کولی رفت. پیرزن با بررسی داستان چوپان و وعده دریافت یک دهم گنج، با تمام شادگی گفت تو باید پای اهرام بروی و گنجینه را پیدا کنی،چوپان از سادگی تعبیر رویایش به خشم آمد.
کوئیلو در این جا با طرح مسأله ای که ذهن خواننده را به چالش می کشد و آن اینکه رویاهای صادق بر قلب انسانهای صادق وارد می شوند پیامهای آسمانی هستند که به ذهن و قلب کسانی وارد می شوند که شایستگی دریافت آن را داشته باشند و در این شایستگی سطح تحصیلات رسمی نقش ندارند. در این راستا مطالعه کتاب ارزشمند «فرار زا مدرسه» اثر «دکتر زرین کوب» و «عطا و لقای نیما» اثر «مهدی اخوان ثالث» می تواند به فهم بهتر مساله کمک کند.
...
ادامه مطلب
همین که آن فیل را دیدم ، کاملا" مطمئن شده بودم که نباید به سویش تیر اندازی کنم... تصمیم گرفتم که چند لحظه ای او را زیر نظر بگیرم تا مطمئن شوم که دوباره از کوره در نرود و بعد بروم پی کارم...
اما در همین زمان به جمعیت اطرافم که دنبالم آمده بودند نگاهی انداختم.جمعیت انبوهی بودند...انها همه به من نگاه می کردند...انها دوستم نداشتند ، اما چون که تفنگ جادویی دستم بود، برایشان یک لحظه این ارزش را پیدا کرده بودم که مرا نظاره کنند.ناگهان به این نتیجه رسیدم که بالاخره باید به سوی فیل تیر اندازی کنم. آنها این چشمداشت را از من داشتند و من ناچار شده بودم که طبق چشمداشت شان عمل کنم. احساس می کردم که اراده ی چندین هزار تن مرا بدون توقف به پیش می کشاند.
"جورج اورل "
.
:-میتولوژی چیست؟!
اعتقاد آدمی به جهانی ماوراء این جهان که در آن خدایان زندگی می کنند.*
.
توی کتاب ِ"انسان در جستجوی معنا " ذهنم به دنبال این نکته رفت ؛که
"""در لایه های تصاویر /تصویر سازی(!) ،تصویر خشونت / مرگ روشن تر است""".
:-اول نوشته بودم :"تصویر سازی ذهنی" ... اما واقعیت هایی هستند که ذهن آنها را مشغول به خود کرده.
...
به پیش خیل چشمش کشیدم ابلق چشم
بدان امید که آن شهسوار باز آیــــــــــــــــــــد...(حافظ)
این بیت در مورد حضرت مهدی )عج( هست؟!!
جـــــّـــــن واقعیتی که تبدیل به خرافه می شود!
اما
چـــــــگونه؟!!
:-
جن،باور ،اعتقاد،خرافه و...
ادامه مطلب
