
نیرویی وجود دارد که در بدترین شرایط و حالات به کمکت می آید ،
نمی دانی این نیرو عشق است یا خُـدا .
اگر عشق باشد که به هیچ خُــدایی نمی فروشی اش و اگر خُـــــدا باشد ، عشقت را
ملکوتی کرده است ، خُـــدایی اش .
پرواز می کنم ، شاید از پی گـُذر لحظه ای ، خود را یافتم ، برای تو ...
.:-
" خواب می بینم که در کنار دریا هستم و با عده ای آشنا و غریبه به سویی می روم "...
![]()
بیش از یک دهه از اولین بار که هامون را دیدم می گذرد دیدن دوباره اش لطفی بود و ...
شاید خواب من با خواب حمید هامون یکی نباشه ، گرچه خواب هایم همیشه باز گو کننده ی
ذهن در هم و بر هم من می تونه باشه ، شب و قبا و ژنده پوش بودن استعاره نیست حتی
مجاز هم نیست ، شعر است و گاهی اوج ِ خوانش متن ، راههایی برای حضور در لحظه .
در حال فکر کردن بودم ، ذهنم را در گیر خدا و خدای خودم کرده بودم- امروز منتظر نشسته
بودم ، نمی دونستم روز تعطیل همیشه با تاخیر همراه است ،
در چند لحظه کوتاه ( کمتر از سه دقیقه!) ، سه نفر آدرس خواستند ، سه نفر متفاوت !
میانسال ، جوان و دیگری پیر ... جالب اینکه هر سه یک آدرس را پرسیدند!
و نکته جالب تر اینکه هر سه مسیر را اشتباه آمده بودند!! - در باره فیلم هامون می گفتم به اینجا
رسیدم!..." آزمودم عقل دور اندیش را/بعد از این دیوانه سازم خویش را "... بگذریم...
ـ شنیدم و دیدم که دیوانه ای ! نه ببخشید خبرنگاری "لنگ کفشی" به سمت جناب ِ بوش پرتاب
کرده است ! دیشب اوایل فیلم بود که " حمید " کفش خودش را برداشت و به سمت ِ"مهشید "
پرتاب کرد . گفتم خبرنگار سودا زده این صحنه رو با دقت دیده اما تمرین ِ هدف گیری نکرده ...
صحنه ی جگر خراشی بود ! بدون بگو مگو...!
"خدایا ! یه معجزه ، یه معجزه بفرست ، یه چرخش یا یه جهت "...
دیالوگ های فیلم در پاره ای مواقع بی مانع از سر و کول اندیشه ی انسان بالا می ره...
موسیقی فیلم ِ هامون هنوز
دلنشین است..." کجای این شب ِ تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ".
می خواستم پست دیگری بگذارم اما این شد!![]()
:- عزت اله انتظامی ، خسرو شکیبایی ، بیتا فرهی - داریوش مهرجویی
:- دنبال فیلم سینمایی "نرگس" می گردم! با بازی پور عرب و فریما فرجامی !![]()
.
در بند خود شده ام
زنجیر وار
آیه ای از آسمان سقوط می کند
و من از سنگینی اش
به اوج می رسم
(به بالا پرتاب می شوم)
...
می خواهی بنویسی!چکه چکه می کند ذهنت و
تو همزمان با عطسه کردن چشمانت را می بندی ، این را می نویسی.
...
:- نمی توانی پرواز کنی ، هنوز بالهایت توان باز شدن ندارند.
- مگر پرواز احتیاج به بال دارد .
:- ...! می خوابم تا پرواز کنم!
- خواب مگر بال پرواز است؟!
:- می خوابم!
-پرواز می کنی؟
:- می خوابم!
به اندازه ی یک قرن کتاب خواندم ، از آن کتاب هایی که دوست داشتی نویسنده اش ، شخصیت
اصلی اش تو باشی..."تنهایی پر هیاهو "را خواندم . از سطر اول ، دیدم اندیشه هایی را
که به صورت کاغذهای باطله برای خمیر شدن به عمق زیر زمین سرازیر می شوند .
"...می دانم که زمانه ی زیبا تری بود آن زمان ، که همه ی اندیشه ها در یاد آدمیان ضبط بود ، و اگر کسی می خواست کتابی خمیر کند ، باید سر آدم ها را زیر پرس می گذاشت ، ولی این کار فایده ای نداشت چون افکار واقعی از بیرون حاصل می شوند و مثل ظرف سوپی که با خودمان به سر کار می بریم ، آنها را مدام به همراه داریم . " ) ص 2)
" من یگانه کسی هستم که هم هنرمند است و هم تماشاگر ."
تنهایی پرهیاهو عنوان کتابی از بوهیمل هرابال نویسنده اهل چک است. او این کتاب را در فاصله سالهای 1974 تا 1976 نوشت و از آنجا که در کشورش ممنوع القلم بود . این اثر در سال 1976 به صورت مخفیانه منتشر شد. اولین انتشار اثر در کشور چک به سال 1989 برمیگردد. داستان، برخلاف بیشتر آثار هرابال، در دوره سلطه نظام کمونیستی رخ میدهد . دل مشغولی نویسنده و شخصیت اصلی رمان را به خوبی در لابلای داستان می بینیم .
به همین راحتی حتی می توانیم استبداد دوران اشغال و" بگیر و ببند های دوره ی معروف به « عادی سازی » "و پایان ِ " عمر کوتاه فضای باز ، مشهور به بهار پراگ "، را خصوصا" در فصل سه و چهار مشاهده کنیم .
راوی داستان اول شخص مفرد است و داستان به صورت تک گویی بیان می شود .
کارگر ساده ای که شغلش خمیر کردن و بسته بندی کاغذ است ، علاقه زیادی به کتاب و مطالعه دارد . همیشه منتظر کتابی می باشد که سهوا " در میان کاغذ باطله ها قرار گرفته است .او با آیین و مراسمی خاص آنها را بر روی بسته ها قرار می دهد . عشق به کتاب و جنایت نسبت به کتاب . تضاد ها و رفتارهایی که در هر شخصی می توان یافت .
و در این میانه تو خود را می بینی ، شخصیتی که _دُن کیشوت وار_ در تاریخ ثبت شد ، " هانتا " می شوی .
با طنزی ساده اما تلخ به جنون ِ هانتا پی می بریم ؛ وقتی که موش ها ظاهر می شوند یا قورباغه درون سبوی شیرپیدا می شود ، معشوقه هایش و حتی حضور ِ مگس ها .
نویسنده تحت تأثیر نویسندگان و فلاسفه و هنرمندان بزرگ و به خصوص کتاب ِ تئوری آسمانها ی « کانت » قرار دارد ، " یک نسخه از کتاب کانت را آوردم...،کتاب را در صفحه ی آن متن زیبایی که بی ردخور خون مرا به جوش می آورد باز کردم.آن جایی که می گوید :«دو چیز مدام ذهن مرا با اعجابی فزاینده و از نو ، پر می کند : آسمان پر ستاره ی بالای سرم و قانون اخلاقی درون وجودم » (ص52) ،" من در وقفه های کوتاه ، کتاب تئوری آسمانهای کانت را می خواندم که می گفت « در سکوت شبانه ، سکوت مطلق شبانه ، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است ، روحی جاودان ، به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی ، از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی " این کلمات مرا چنان تکان داد که به سمت دود کش دویدم و به آن تکه آسمان پر ستاره ی بالای سرم مدتی چشم دوختم ... ، و هر چند کسی که کارش کاغذ باطله روی هم کوبیدن است مثل آسمانها از عاطفه نشانی نبرده است ، این کار را بالاخره باید کسی انجام می داد ، این کار کشتن نوزادها ...." (ص5- 54) و چندین و چند بار این جمله ؛ که " نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان ِ اندیشمند" (ص 3) ، "نه ! نه در آسمانها نشانی از رأفت و عطوفت وجود دارد ، نه در زندگی بالای سر و نه زیر پای ما و نه در درون من ..." (ص50) ،" نه ، آسمان عاطفه ندارد ، ولی چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است ،چیزی که من مدتهاست که آن را از یاد برده ام"(ص ،65) ، در متن کتاب تکرار می شود تا مفهوم جملات هر بار بهتر و بیشتر خود را نشان دهد .
زندگی تلخ و جنون وار که در عمق زیر زمین جریان دارد و او مدام از فضای تنگ ِ اتاق کار و خانه اش وحشت دارد و از کتاب های چندین تُنی می ترسد که بالای سرش قرار دارند ،"وقتی که می خوابم این کتابها مثل یک کابوس دو تُنی بر رویای من فشار می آورند..."(ص17) و" در خانه کتابها مدام تهدید می کنند که مرا یا می کشند یا حداقل ناقصم می کنند ..."(ص18) و " دو تـُن کتاب " که چندین بار تکرار می شود و این تکرار ها باعث می شود که مفهوم بهتر خود را نشان دهند، مثل زمان هایی که آبجو می نوشد وبهترین تکرارها را در جمله ی معروف ِ " سی پنج سال است که دارم ..." می بینیم . جمله ای که داستان به زیبایی با آن شروع می شود و چه سریع باعث می شود که خواننده درگیر شود ، نویسنده به زیبایی مسئله ی اصلی خود را در اوایل داستان و در کوتاه ترین زمان ممکن ، مطرح می کند و در همین فرصت کوتاه ، شخصیت و موقعیت ها آشکار و درک می شود. خواننده احساس می کند که به چشم خود دارد همه چیز را می بیند و می شنود و هیچ کس یا هیچ چیز واسطه ی درک او از این واقعه نیست . دراین داستان فرد با جامعه و با خود تعارض دارد .
.یک داستان سو رئال که درون واقعیت ها یش مسیح و لائوتسه (دو شخصیت محبوب ِ هانتا) با چهره هایی غیر واقعی که هر کدام مظهر ِ رمز و نماد ِ بخصوصی هستند، در کنار دستگاه پرس ظاهر می شوند و لحظاتی را در کنار هانتا و دختران کولی سپری می کنند و هانتا با جمله هایی که از هر کدام بیان می کند، کار قیاس را بین آنها انجام می دهد .
ضربه ی اصلی و شوک ِ اصلی زمانی بر هانتا وارد می شود که گفت "از اینجا و آنجا شنیدم که در ناحیه ی بوبنی پرس جدیدی کار گذاشته اند که کار بیست تا پرس مثل مال مرا به تنهایی انجام می دهد و عدلهای کاغذی درست می کند ..."(ص 66) ، این را که شنیدم به خودم گفتم « هانتا ، این چیزی است که باید به چشم خودت ببینی. باید از همکاران دیداری کرد . » وقتی که به بوبنی رفتم و آن ساختمان عظیم شیشه ای را که به ایستگاه راه آهن کوچکی شبیه بود دیدم و صدای گرومب گرومب پرس را شنیدم چنان منقلب شدم که نتوانستم سر بردارم و به پرس نگاه کنم ..."(همانجا) ، " ولی این دستکش ها بود که بیش از هر چیزی در من اثر کرد و حال مرا گرفت ، چون که من همیشه با دست کار می کردم ، دست لخت و بی حفاظ ، و دوست داشتم که اثر کاغذ را بر انگشتهایم حس کنم . ولی در اینجا هیچ کس به درک ِ لطیف ملموس کاغذ کمترین علاقه ای نداشت ."(ص 68) ، در اینجا می بیند "جعبه های مملو از کتاب ، همه ی نسخه های چاپ شده ی یک کتاب که مستقیم بر آسیاب خمیر درست کنی سرازیر می شود ، پیش از آنکه با چشم و مغز و قلب آدمی تماس حاصل کند " (ص 69) ، اینجا نویسنده به زیبایی از کتابهای ِ جمع آوری شده ی خودش ؛" چکاوک های پای بسته " و "جوانه" سخن می گوید " و اندوه مرگ ِ چنین کتابی را – چون عزای مرگ یک انسان – هرابال چه زیبا و چه ساده در کتاب حاضر بازگو می کند."(ص نُه)
در انتها " دو چیز ذهن مرا با اعجابی فزاینده دائم انباشته است : آسمان پر ستاره ی بالای سرم ، و کاری که خودم انجام می دهم ، که چنان هولناک است که انجامش به مدرک الهیات نیاز دارد . دکمه ی سبز را می زنم . "
چند تا اشتباه در داستان وجود داشت که بسادگی نتوانستم از کنار آنها عبور کنم ، در هر صورت اگر اشتباه نویسنده ، مترجم و حتی ویراستار باشد ؛ بر بدنه ی مجسمه نردبانی تکیه داشت و بر پله های نردبان پیرمردی با لباس کار آبی آسمانی و کفش راحتی تنیس ایستاده بود ...( ص 80) ، " مجسمه ساز پیر بر نردبان با کفش های سفیدش ..."(ص 81) ، " در این موقع لباس کار آبی آسمانی آمیخته با نور مهتاب که نامرئی می نمود همراه با دمپاییهای سفید از نردبان به زیر آمد .
و این هم یکی جمله دیگر که به نظر اشتباه تایپی می رسد ، " گاهی برای آنکه کوه بی پایان کاغذ باطله ها ناچارم شنبه ها را هم کار کنم."
"متاسفانه یا خوشبختانه"تا الان غیر از این کتاب، اثری از بوهیمل هرابال به فارسی ترجمه نشده است .
خوشبختانه ، از این جهت که بی دلیل آن را سانسور می کنند ( در ص ۳۸ و۴۰) ، در صورتی که نویسنده خود نیز دارد با سانسور مبارزه می کند!
و متاسفانه ، به این دلیل که با دیگر آثار این نویسنده مثل ِ : " مروارید های اعماق ، کلاس رقص اکابر،قطارهای بشدت مراقبت شده ، آگهی واگذاری خانهای که دیگر در آن نمیخواهم زندگی کنم ، اخبار قتلها و افسانهها ، تکلیف خانگی ، قضایا و گفتگوها،جوانه ، کوتاه کردن مو ، من پیشخدمت شاه انگلیس بودم ، شهرکی که در آن زمان از حرکت ایستاد ، وحشی نجیب، جشن گلهای برفی ،اندوه زیبا ،میلیون ها هاولکین ،زندگی بدون اسموکینگ، عروسی درخانه ، زندگی نو ،زمینهای خالی( که هر سه از زبان همسر نویسنده نوشته شده ) ،گره دستمال، طوفان ماه نوامبر ،قصه شبانه برای کاسیوس"، آشنایی نداریم ...
..........................
:- تنهایی پر هیاهو ،نویسنده: بهومیل هرابال ، مترجم: پرویز دوائی چاپ پنجم .
:- باز هم نتوانستم تصویر مورد نظر و دلخواه خود را اینجا بگذارم .

حرفی از غــــــروب نیست
خورشید واره می پندارم
که مـــاه و شب
هــــــر دو
دستشان به خون ِ روز آغشته است .
...
:- امید وارم طبق وعده ی قبلی پست آینده در مورد ِ تنهایی پر هیاهو اثر بوهیمل هرابال
با ترجمه ی پرویز دوایی باشد...
:- باز هم نتونستم عکس هایی که از ماه گرفتم را اینجا بگذارم...
:- همایش مهندسی فرهنگی جامعه جوان اسلامی بوشهر ۲۴ آذر ماه ۱۳۸۷ .
نمی دانم چرا اینچنین حالی گشته ام
شاید از هوای صبح است ،
نه!
که صبح فراتر از حال و هوای من نیست
دست بر پلک می کشم
پاهایم خواب می روند
دستانم شروع می کنند به لغزش بر روی کاغذ
غزلی از حافظ نقش می بندد بر باریکه ی آبی خطوط
این لحظه
ابعاد فضای بی بُعد شکسته می شود
پرندگان هم پای دعای صُبح
به شور می اندازند دنیا را
و تو سر از سجده ی سکوت ِ مبهم خویش بر می داری
