تبليغاتX
هویت
...

 

  گلوله ای شلیک می شود به ذهنت ،

 مغزت سوراخ می شود ،

 کلمات قطره قطره می چکند

بر گونه ی سفید ِ دفترت و

 چشمان سُرخت از همیشه خیس تر می شوند

 و تو به دنبال صدای شلیک گلوله ی بعدی ِ ذهنت ،

چشمانت را آرام بر روی هم می گذاری...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:- از اینجا

 

:- امروز بعد از مدت ها دوباره وارد کلاس درس شدم ، اما این بار با حس ِ فوق العاده ای

نسبت به تمامی دوران های تحصیل که تا الان داشته ام  برایم بوجود آمده است ، حس خوشایند

  و مهمتر از آن انگیزه ای که باعث شده است تا بتوانم به این مرحله برسم

برای ِ من ِ ساده انگار  ، بسیار  ستودنی و البته ارزشمند است .

:- باید در اینجا از کسی که بهترین یار و همراه من برای رسیدن به این مرحله بود ، تشکر و

قدردانی فراوان کنم و بگویم که  موفقیت خود را مدیون ایشان هستم ، هر چند که هنوز روی پله ی

اول  ایستاده ام و در ابتدای راه ...

:- بهترین دعاهایم برای تو...

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:44 | لینک  | 

 

 

 

امروز فیلم بنجامین باتن رو دیدم ، فیلمی که گذر زمان را از پیری به سمت ِ تولد

نشان می دهد ، من در بعضی مواقع پراکنده می نویسم و اگر می بینید که وسط

موضوع اصلی که دارم در مورد آن صحبت می کنم به حواشی هم توجه می کنم

زیاد تعجب نکنید ، گرچه همیشه سعی می کنم موضوع را آنطور که دریافت کرده ام

شرح دهم، این نوع نگاه من مختص به خود من است ، با وجود این باید بگویم که

گفته ها و شنیده هایم از دیگران را ، گاهی نزدیک به دیدگاه خودم می دانم و در برخی

مواقع آنها را در نوشته هایم به کار می برم اما نه به صورت کلی و یکنواخت ِ آن.

به هر صورت دارم از فیلمی می نویسم که امروز بدنم را خیس عرق کرد! حتی

خاموش کردن بُخاری هم نتوانست چاره ی کار شود! و باز هم بازی زیبایی دیگر

از براد پیت که بوسیله ی قدرت بازیگری و گریم زیبایش ، توانست از پس این نقش

به خوبی بر بیاید.در اوایل فیلم ساعتی را می بینیم که زمان را بر عکس طی می کند ،

و سازنده ی نابینایش برای این که با ""جنگ""ی که تنها پسرش در آن کشته شده است

مخالفت خود را نشان دهد و همانطور که ثانیه ها به عقب بر می گردند ، پسرش نیز

برگردد ، کاری در تضاد با نظام آفرینش و محال که به انجام نمی رسد.

 دیالوگ های زیبایی را در طول فیلم می شنویم و

می خوانیم ( من با زیر نویس فارسی فیلم را دیدم و ای کاش اینبار با زیر نویس

 نمی دیدم ، چون به حدی بد ترجمه شده بود که من با وجود اینکه زبان انگلیسی

 نمی دانم اما متوجه این موضوع شدم ،مثلا" یکجااواسط فیلم جای که خانم مسنی وارد

 خانه بنجامین شد و او  را خطاب قرار داد : " ? alone  "  ، زیر نویس شد  "هیچکس؟ ")،

در این فیلم روند رشد و تغییر بنجامین بسیار دیدنی ست و فلاش بک زیبایی را از عمر انسان

می بینیم که چگونه در حال رشد است و این تغییر ِ قابل لمس و اساسی ، باعث ِ توقف و

ناتوانی بنجامین تا لحظه ای که به دوران نوزادی بر می گردد و چشم فرو می بندد نمی شود...

به هر حال ، در مدت زمان دیدن فیلم یک بار ذهنم از فیلم مثل پرنده ی کمیاب" کالیبری "*پر

کشید و آن زمانی بود که کاپیتان فیلم در ""جنگ"" کشته شد و باز هم متوجه نکته ای شدم

که " اینجا مرگ طبیعی نیست " ، ...در اینجا من ضعف خود را در مورد پرداخت خوب به این فیلم

 از این لحظه اعلام می کنم ...

این دیالوگ ها از بین بقیه زیبا تر بودند :

- احساس می کنم در یک قایق شناورم ( تصاویری که به دریا مربوط می شد

از تصاویر زیبای فیلم بودند)

- خدا اینجا چه کارایی کرده

- بعضی موجودات قرار نیست زنده بمونن

- هیچ وقت نمی دونی چی در انتظارته( دوبار تکرار شد ، بار دوم به عنوان یاد آوری)

- ساعتی که هنوز کار می کنه سال به سال

- اگه اشتباه نکنم : من همیشه بیش از زمانی که نیاز داشتم وقت داشتم

- هالنویا...( هلولو ...الولو...هلنویا ووو...) : دی

- و یکی از زیباترین دیالوگ ها که به نظرم رسید این بود :

بالاخره جنگ ما را پیدا کرد ( این همانجایی بود که گفتم فیلم از دستم در رفت!)

- ابرهام لینکن ( نامش توی چند فیلم اخیری که دیدم تکرار شده است)

ـــــــــــــــــ

:- این بود ماجرای فیلم دیدن من و آن هم فیلم زیبای بنجامین باتل که به این بدی در موردش

نوشتم ...

:- فیلم زیبا و خوبی بود ... نمی دانستم جناب" ایماگر " در مورد این فیلم نوشته اند!..

 وقتی داشتم فیلم را می دیدم و موضوع فیلم برای من مشخص شد آرام و قرار نداشتم

که در موردِ موضوع فیلم به نکته ای اشاره کنم اما چون " گشتم و نیافتم " از گفتن آن

پرهیز کردم و این را هم نمی دانستم که این فیلم در سال ۱۹۹۴ قرار بود  توسط کارگردانی

دیگر کارگردانی شود ...

:- چند وقت پیش باشگاه مشت زنی با بازی براد پیت و به کارگردانی دیوید فینچر رو دیدم

در موقعیت خاصی که داشتم آن فیلم بیش از این دلنشین بود، مثل زمانی که فیلم هفت را

از همین کارگردان و با بازی همین بازیگر می دیدم ...

:- باز هم برای محدود دفعاتی ست که بعد از دیدن فیلمی بزرگ احساس ناتوانی در بیان

آن می کنم.فیلمی که شاید اگر زمان ِ دیگری آن را ببینم هیجان بیشتری برای

نوشتن در مورد آن داشته باشم و من در اینجا خستگی را بهانه می کنم...

:- * پرنده ای کوچک که جایگاه و محل زندگی اش درون ِ جنگل های انبوه با گل های

خاصی است که از آنها تغذیه می کند و نمی دانم چرا در یکی از صحنه ها می گویند

 که این پرنده دریایی ست و اما جالب بود سه بار در صحنه بود و هر بار بوی مرگ می داد!)

:-

ای برادر تو همه اندیشه ای

ما بقی تو استخوان و ریشه ای

گر بود اندیشه ای گل گلشنی

ور بود خاری تو هیمه گلخنی (مولوی)

 :-  آقا وحید هم در " " نغمه  سکوت "" شان در مورد این فیلم نوشته اند...

نوشته شده توسط  در ساعت 17:40 | لینک  | 

 

 

   "غلام نرگس مست تـــــــو تاجدارانند               خراب باده ی لعل تــــــو هوشیارانند"*

 

" اسپندگان جشن پاسداشت       زن ، زمین ، زایش و زندگی

 

او کدبانوست ، چراغ خانه است ، نور کاشانه است ، آرام جان است و مهر زندگی .

در نبودش خانه بی نور است و جان نا آرام . در نبودش ، تاریکی چیره می شود و سرما ،

مستولی . سرما و تاریکی همان دو گزینه ای که انسان از نخستین روزهای زندگی

زمینی اش ، از آن می هراسید و از آن می گریخت . ..."**

ــــــــــــــــــــــــــــــ

   "رواق منظر چشم من آشیانه ی تست        کرم نما و فرود آی که خانه خانه ی تست"***

 

ــــــــــــــــــ

 

:- امشب فیلم کوهستان سرد رو دیدم!با بازی جودی لاو و نیکول کیدمن...

گرچه قبلا" از یکی از شبکه های سیما دیده بودم ، اما دیدن حلقه ی اصلی فیلم و شنیدن

حرف های بدون سانسور شخصیت هایی که در طول فیلم حکم راهنما را برای

اینمن ؛ که جودی لاو به زیبایی هر چه تمام تر این نقش رو ایفا کردند ، داشتند ، 

خود چیز دیگری بود ...

در این فیلم مارجرای دختر و پسری را مشاهده می کنیم که بعد از مدت ِ کوتاه آشنایی ،

بین آنها ؛بواسطه ی """جنگ""" ، فاصله می اُفتد و...

 نامه هایی که رد و بدل می شود ، که آخرین نامه حکم بازگشت برای پسر دارد و...

 

:-  تو ی ِ عمق فیلم نرفتم ها...هنوز مثل مخمصه مسخ ِ  اوایل فیلم بنجامین هستم

و در قنداق ِ کودکی بزرگ ، گیر کرده ام!

:-* حافظ

:-** این پاراگراف را از هفته نامه ی خبری - فرهنگی اَمُرداد

 (شنبه بیست وشش بهمن ۸۷ خورشیدی)

آماده کرده بودم که پست بذارم یه کم طولانی بود .به همین اکتفا کردم

:-***حافظ

:-****

 

نوشته شده توسط  در ساعت 0:24 | لینک  | 

 

"غذا دهنده ی مور ضعیف در دل سنگ / فنا کننده ی خصم قوی به باد فنا"*

یکی از دوستان لطف کردند و نمایشنامه ی ""چخوف ابتر"" شان، را دادند که نگاهی بیندازم ،

به یاد گذشته و شاید بتوانم نکته ای را از آن بیان کنم...امروز و چند لحظه قبل بعد از چند هفته پاکت ِ

نمایشنامه را باز کردم و نگاهی انداختم :

                                             ( چخوف ابتر)

شیوا:( در تاریکی/ صحنه تاریک / صحنه روشن می شود / دختری پشت میز نمایشنامه

چخوف ابتر را می خواند ، کسی کنارش نیست . می تواند هم باشد.

شخصیت ها : استاد ، صدای ۱ ، صدای ۲ ، پیمان ، نازنین ، نجار ، شیوا.

........

 وقتی به اینجا و این شخصیت ها رسیدم ، فیلم بنجامین باتن رو آماده کردم و به خودم

نهیب زدم که الان وقت نمایش نامه خوانی نیست ، آن هم در این لحظه که از گرسنگی

شکمم مانند کلاغی می ماند که به قار و قور کردن افتاده است ، پس بهتر است خود را با دیدن

 فیلمی سیر نماییم...اگر آنچنان جذابیتی داشت که برای شما هم در مورد آن می نویسم...

و اگر همچنان گرسنه بودیم که فبها...

 

:-*این دو بیت نمی دانم از کیست...

:- امروز بازی استقلال و پرسپولیس برگزار می شود...

:- گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید / گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید(حافظ)

:-

:- سیمرغی های فجر سال سی مرغ هم که معرفی شدند و شهاب حسینی و لیلا حاتمی

به عنوان بازیگران برگزیده انتخاب شدند ...البته امسال جشنواره در سکوت برگزار شد و به

 همین شکل هم پایان یافت...

:-

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 10:53 | لینک  | 

 

سلام به تمامی دوستانی که آمدند و نبودم و کسانی که چشم براه ماندند...

..........

اگر بگویم الان که دارم می نویسم دارای هیجان زیادی هستم و

دچار چه شور و سر مستی  شده ام شاید ساده به نظر برسد ...

در یک کلام خلاصه کنم همه ی جملاتی را که برای این پست آماده کرده بودم  . و آن

اینکه" تاریخ ِ" دیروز بر قلبم حک شد و دنیایم را روشن تر از پیش ساخت.

به آینده گام نهاده ام به امروز و حال ، برای فردا و فرداهایی که معما گونه در راه هستند و

 کلیدهایی که خدا گونه در دستانم قرار گرفته اند.. من آمده ام که بمانم و ماندگار شوم

تاریخ برایم آینده است و آینده ام تاریخ .

می دانم که می توانم و از پشت کوه های "نمی دانم " هایم با استواری به سمت بالا گام بر

داشته ام...

برای به دست آوردن اهداف باید اندیشید و تلاش و حرکت کرد به سمت آینده...

" مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام       خیر مقدم چه خبر یار کجا راه کدام "( حافظ)

 

:- پی نوشت اولم را از مجله خانواده سبز انتخاب کرده ام :

نگاهت

مطلع چکامه مهربانی است

و در آن تبسم

که بر لبانت آشیان می سازد

مصراع بلند غزل عاطفه هاست

تو شوق زلال زیستنی...

:- دیشب هم ماه کامل بود و هم اذان...

:-امروز دوتا فیلم دیدم و دوباره "ذهن زیبا" را و این بار زیبا تر از قبل آن را یافتم...

:-دوباره ممکن است تا دو سه روز نباشم ، پیشاپیش از تمامی دوستان عذر می خواهم.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:55 | لینک  |