تبليغاتX
هویت
...

 

تاب  بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو      پرده ی غنچه می درد خنده ی دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز    کز سر صدق میکند شب همه شب دُعای تو

من که مـــــــــلول گشتمی از نفس فرشتگان      قال مـــــــــقال عالمی می کشم از برای تو

 دولت عشق بین که چُون از سر فقر و افتخار    گوشه ی تاج سلطنت می شکند گــــدای تو

خرقه ی زهد و جام می گرچه نه در خور همند    این همه نقش میزنم از جهت رضــــــــای تو

شـــــــور شراب عشق تو آن نفسم رَود ز سر    کاین سر پُر هوس شود خاک در ســــرای تو

""شاه نشین چشم من تکیه گه خیال تُست   جای دعاست شاه من بی تو مباد جـای تو""" 

                      خوش چمنی است عارضت خاصه که در بهار حسن

                      حافظ خوش کلام شد مُرغ سُخن ســـــــــــــــرای تو

 

:-

نوشته شده توسط  در ساعت 7:57 | لینک  | 

 

 

جاری شدن اشک هایت مجال دریاچه شدن را به چشمانت نمی دهند ...

بغضت را بشکن ای آسمان...

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:17 | لینک  | 

 

 

 

در آن هنگام که نشسته ای بر جادوی خیال ِ قالیچه ی ذهنت ، تا دور دست های آرزوهایت

 به پرواز در می آیی . در هر ایستگاه خدا را به شکلی می یابی و پیامبرانش را به شکلی .

 به ایستگاه آخر می رسی . خدا را می بینی که جذابیتش راه بر گشت  را بر تو می بندد .

تو مَسخ شده ی هیبت و شکوه و جلال او می شوی . خود را از یاد می بری و خیالت را ....

 

نوشته شده توسط  در ساعت 7:57 | لینک  | 

 

 

چه می دانی لحظه های بی تابی ات به چه روی پُر از توست.

چشمانت را لحظه ای بر روی هم نمی گذاری . اندیشه ات را وا می کاوی . به لایه های

 درونی ِ آن نفوذ می کنی . هنوز به عمق نرسیده  این همه موضوع برای بررسی و فهم صحیح

 داری . همانجا می مانی . نمی توانی قدمی از اندیشه ات جلو بزنی و نه  حتی برگردی .

در همان حوالی پرسه می زنی . آهنگِ ذهنت تو را به خود مشغول می کند . آنچنان آرامش

 می یابی که پایکوبی هایت را بر مدار ثابت زمین از یاد می بری . پلک های بر هم نخورده ات

را بر روی هم می گذاری . می دانی که خواب هایت حکایت رویای شیرین زندگی ات را ساعاتی

 سیاه و سفید می کنند  .  هر چند پر تحرک و واقعی به نظر برسند . رنگ ندارند .

مانند خدا می مانند .

دست بر آستانه ی سکوت ِ عمیق ِ خویش می بری و از درون بلندترین فریادهایت را

 سر می دهی . چه خوش پرنده خوان ِ خوش خوان ِ لحظه های خود شده ای .

 بی تاب ِ بی تاب . بی نفس . بی واژه . بی کلام .

ناله سر می دهد موسیقی دلنواز چشمانت  وقتی که صدای اشک هایت ، صدای ریزش

 اشک هایت بلند تر از کلام ِ ناشنیده ی توست .

ریزش ِ کلمات به درون بُغضت تو را مست ِ مست می کند .

 و تنها نامی که می شود با آن به سماع رسید . نوای زمزمه گونه ی نام ِ تو ست .

آری نام ِ جاوید ِ تو . خدای بزرگ ِ اندیشه ات . تندیس ِ زیبای قلبت .

به احترام بلندای نام مقدست سکوت می کنم و چشم بر هم می نهم...

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 0:39 | لینک  | 

 

 :- مردم! آی مردم!...آآآی مَر د ُم !! ...
 
 
 
 
:- با شُمام آقا!
 
اینبار چــِه را نشانه رفتیه اید آقا؟! آیا سیبلِ تان خط هایش مشخص است آقا؟! یا بی هدف
 
به سمت هدف نشانه رفته اید آقا؟!!
 
چیزی بگویید آقا!!
 
 
 
 
:- چه شکوهی دارد این جامه . این جامعه!
 
 
 
 خوابی یا بیدار ؟! من خوابم تو بیدار باش ، که بیداری مردم از آن توست.
 
- یه چیزی رو می دونی سید؟!
 
: چی رو؟
 
- تو یهو نشستی توی دل مردم . من هر چه تقلا می کنم بیشتر فرو می رم .
 
آخه الان هر چه می دووم نمی رسم . نه به تو ، نه به دیگران.
 
: می خوای آب بریزم سرت؟!
 
- اینجا هم دست نمی کشی سید؟
 
: می گی چیکار کنم . میشه مردم رو به امون خدا ول کرد و نشست یه گوشه کز کرد؟!
 
- من مُعلقم سید . نه می رسم . نه می تونم بایستم سید.
 
: می رسی نترس . این وضعیت طبیعه. باید تندتر بدووی. حالا خوبه بین کوه و زمین معلق
 
نیستی.
 
- سید ! من قبلا" که خواب نمی رفتم . اصلا"، اصلا" می دونی چه سید؟! من  هیچ وقت خواب
 
 نمی دیدم .
 
: خب . اینا همه ش نشونه س . نشونه ی اینه که هنوز خوابی . یا شاید خودت رو به خوابی
 
 زدی .
 
- نمی تونم واضح ببینم سید . هر چه تند تر می دووم  بشتر همه چیو تیره  می بینم .
 
: دوره عوض شده . مردم دیگه مثل سابق نیستند که خواب سیاه و سفید ببینن .
 
- دارم می رم سید! ببین چه سرعت گرفتم ! دستم رو بگیر ! ببین انگشتامو . دستام خالیه سید .
 
...
 
:-
 
 
:- اهرام ثلاثه را ببیند !میراث خودمان را هم ببینیم!ما...کجاییم؟!
 
 
ــــــــــــــــ
 
حجت الاسلام رزمجو رییس ستاد انتخاباتی خاتمی در بوشهر

"پیام عسلویه :در حالیکه در نشست تعدادی ازنیروهای اصلاح طلب استان بوشهر روز دوشنبه بر سر انتخاب اسماعیل تبادار استاندار دوران اصلاحات به عنوان رییس ستاد انتخابات سید محمد خاتمی در استان بوشهر به توافق رسیده است از تهران خبر می رسد که شخص سید محمد خاتمی و حجت الاسلام موسوی لاری در نظر دارند روسای ستادهای خود را در استانها از روحانیون ذینفوذ و مورد وثوق مردم انتخاب نمایند .

گزارش رسیده است در نشست روز دوشنیه هفته جاری موسوی لاری ،خاتمی و حجت الاسلام پورفاطمی ، پیشنهاد ریاست ستاد انخاباتی خاتمی در استان به پورفاطمی داده شده است که نماینده دشتی و تنگستان این پیشنهاد را نپذیرفته و در نتیجه خاتمی بر انتخاب حجت الاسلام رزمجو یه عنوان رییس ستاد انتخاباتی تاکید می نماید.

اجت الاسلام رزمجو پیش از این مشاور امور روحانید استانداری بوشهر در دوران اصلاحات بوده است ."*
 
:-* بر گرفته از سایت ِ  " نصیر بوشهر "
 
 
 
نوشته شده توسط  در ساعت 20:33 | لینک  | 

 

 

 دریا را نظاره می کنم

می شمارد امواجش را ،

وقتی که بر ساحل فرو می آید

ـــــــ

آسمان خستگی هایم را تاریک کرده است

شب است

و به روشنی ثانیه ای بیش نیست.../...

پــــیامـــبر زمان را نمی شناسم / نمی دانم/...

غریبه ای رو به رویم زانو زده است و غرق خواهش است

زمزمه می کنم اشک هایم را و خدا را فریاد.../...

اینجا باران هی تند و تند می بارد و من نوازش می کنم قطره های جاری شده بر گونه هایم را

رفته ام ، از دست.../...

کشتی های بر ساحل لنگر کرده ، موج های بر ساحل گره خورده

بادهای گریزان از دریا ، روزهای بر گل فرو رفته

گریستن های بی گاه و بی آه .../...

نمی دانم در پشت کوهی از مجهولات ِ نیامده چه سوال عظیمی خوابیده است یا نشسته

است در کمین ، شاید درختان را نمی بینم و آن پرندگانی را که لابه لای شاخه ها آواز

می خوانند و لانه می سازند... نمی دانم در کویر کلیدهای گنج هفت آسمان به چه کار

 می آید و نمی دانم که شکوه آبشارها در نزدیکی دریا چه لذتی  برای ماهی های

کوچک ِ رنگین دارد...

نمی شنوم صدایم را که گوش هایم زیباترین صوت ها را در خود جای داده اند ،

دنیایم را می بینم ، می گذرم ، می ایستم...

دیوارها را دشت به دشت گسترده می کنم ، سرزمینی می سازم بدون یک پنجره ،

بدون یک بُن بست ، بدون یک سایه ...

هر چه در خود بیشتر فرو می روم ، عمیق تر غرق می شوم

حالا ، در اینجا ،  من خیال خود را گسترده بر دفتری با خط های روشن به روشنی ِ آسمان

فرو می ریزم ، لب هایم خیس از شبنم بر روی هم می نشینند و نام تو را فریاد می کنم...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 12:49 | لینک  | 

 

 

 

             شب از نیمه گذشته است و من از تبسم روح لطیف تو بیدار مانده ام

 

 

:- نوشته ها و خط هایم  بوی دریا می دهند...

همچنان عظیم و پُر شکوه ،در لحظه های آرام و خروشان و طوفانی

بال بر ساحل می گشایی ...

:- فیلم " Revolutionary Road*رو دیدم!

فیلم خوبی بود ولی گیرایی آنچنانی که انتظار دارم از فیلم هایی که انتخاب می کنم را نداشت ،

گرچه برخی از دیالوگ ها و سکانس ها خود جای بحث فراوان روانشناسانه دارند ،

خصوصا" در هر دو صحنه ای که فرزند صاحب خانه که شخصیت روانی دارد ، وارد می شود

 و هر بار به گفتگو با زوج جوان ِ فیلم می پردازد ، نگاهی

ساده و دقیق و پر معنا و مفهوم که از صحنه های جالب و دیدنی فیلم است ، اما

در مورد بقیه ی فیلم  فعلا" نظر خاصی ندارم !!

 :-* اسم فیلم از جاده ای به همین نام ؛ جایی که پیرزن صاحب خانه ی زوج جوان دارد

 در مورد خانه ی موردِ اجاره صحبت می کند  ، گرفته شده است ...و این نام به

"جاده ی آرزوها" معنا شده است...

 

:- به امید سلامتی همه ی بیماران...

 

:-

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:19 | لینک  | 

 

به مناسبت دیدن فیلم" بیست انگشت"  ؛که اوایل  هنگامی که فیلم به دستم رسید

فکر می کردم از عباس کیارستمی ست ، بعد از دیدن فیلم متوجه شدم که شبیه یکی

 از فیلم های ایشان بوده است ، این پست را تقدیم می کنم .

این فیلم چند اپیزودی با بازی  روان و خوب ِبازیگران مرد و زن فیلم ؛ که جالب است بدانید

چهره ی بیژن دانشمند ( شخصیت بیژن)  شبیه به نیکلاس کیج است و

اگر از بازی بازیگر معروف سینمای هالیوود تقلید نکرده باشد ، گذشته از چهره

بازی ایشان نیز کم شباهت با بازی نیکلاس کیج نیست .

 این فیلم دغدغه ها و درونیات ذهن ِ زن و مردی را نشان می دهد . و در  هر اپیزود

یکی از آنها را به نمایش می گذارند . دغدغه هایی که مطمئنا" درون جامعه ی ما ، جامعه ی

فرهنگی و مذهبی و اجتماع ِ خاصی که با آن روبرو هستیم به وفور وجود دارد ...

و پنهان نگه داشتن آنها باعث می شود که این دغدغه ها تبدیل به نفرت و گذشته از آن

اختلافات فاحشی شوند که در طول زندگی خود را  به طرق دیگر نشان می دهند ،

دغدغه هایی که می تواند با صحبت کردن بر طرف شوند با مطرح نشدن معما گونه باقی

 می مانند و  باعث می شوند که طرفین راههای دیگری برای نشان دادن آنها در نظر بگیرند ..

که این راهها در اکثر مواقع با پرتگاه مواجه می شود..

وقتی زن و شوهر در خانواده ای که تشکیل داده اند و پایگاه محکم اجتماعی آنهاست نتوانند به

دغدغه های یکدیگر پاسخ بدهند ، دغدغه هایی که از کوچکترین سوء ظن و شک نسبت به

هم بوجود می آید و بدون مطرح کردن آن و حتی کنجکاوانه جستجو کردن هر کدام از طرفین

باعث آن می شود که بر طرف شدن این ذهنیت ها و دغدغه ها  مدت زمان طولانی تری

 از بین بروند و حتی گاهی ممکن است که از نوع نگاه دیگری بی بهره مانده نتوان پاسخ

مناسبی برای آنها یافت ..

گذشته از اپیزود اول که ورود به فیلم را برای ما راحت تر می کند ، و اشکالتی را البته دارد

در اپیزود دوم  که یکی از بهترین نمونه های اپیزود ها یی ست که تا به حال دیده ام ،

بدون ِ کوچکترین پیچیدگی زن و شوهر که در اکثر طول فیلم - به جز اپیزود سوم آن که یکی از

معضلات بزرگ جامعه ی سنت گرای ماست و اختلافاتی که بر سر تعدد فرزندان در بین اکثر

خانواده ها وجود دارد - در نمای بسته ای هستند ، با یکدیگر صحبت کنند و این نوع از تصویر

 شاید نشان دهنده ی ذهن فعال و در گیر هر دو شخصیتی می  شود که هر کدام می خواهند

شخصیت دیگری را بشناسند ..اپیزود چهارم گفت و گوهایی نه چندان دلچسب و تکراری

بیان می شوند و اما در اپیزود بعد مانند زمانی که در تله کابین نشته اند (اپیزود دوم) ، این بار روبروی

یکدیگر بر روی میز در رستوران دوباره  زیباترین  دیالوگ ها را که  بین زن و شوهر  رد و بدل

 می شوند را می شنویم ،..اپیزود ششم در مورد روابط مرد و زن و هر کدام با جنس مخالف است

صحبت می شود ، روابطی که جامعه ی ما در چند سال اخیر حتی در خارج از مرزها و جامعه ی

جهانی نیز با آن دست به گریبان است ( همانطور که در دانشگاه کلمبیا احمدی نژاد را خطاب

 قرار دادند و در مورد رابطه ی جنس مذکر از او پرسیدند و او چشم بسته آن را رد کرد...)  ،

و از رابطه هایی که هر کدام از طرفین زن و شوهر در طول زندگی با افراد دیگر برقرار می کنند ،

خواه این افراد از یک جنس با شند یا جنس مخالف..و در پایان هم بر خلاف اکثر اپیزود هایی

که در نمای بسته و در پس زمینه ای یک دست سیاه (اول) ، سفید( دوم) و ...در اپیزود آخر

پس زمینه ای زیبا و جذاب ِ دریا را می بینیم که " در افق به آسمان گره خورده!"* و فیلم

در روی قایقی در آرامش ِدریا به آرامی  به پایان می رسد ، بدون اینکه شخصیتی را بر

 دیگری برتر بدانی...

:- از فیلم هایی بود که دوست داری در موردش حرف بزنی وقتی ؛ مثل بعضی از

کتاب هاکه حس خاصی نسبت به آنها داری

:- * وحید

:- بیست انگشت   (r)( 20fingers )،کارگردان : مانیا اکبری ، بازیگران : بیژن دانشمند و  مانیا اکبری

:- از فیلم هایی خوبی بود که دیدم ...ممنونم از کسانی که فیلم های خوب را معرفی می کنند

:-

نوشته شده توسط  در ساعت 14:5 | لینک  | 

 

 

حافظا ! سعدیا!

با " نی " مولوی سماع کنید ،

در این لحظه ها ،

شاید که خیام دوپاره ای آتشین از عشق بسراید و رودکی آن را با تار ِ

خود ، دلنوازانه بنوازد...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 11:59 | لینک  |