تبليغاتX
هویت
...

 

خدای من !

نگاهت دریچه قلبم را می گشاید بر روی خون های گرم درون رگ هایم...

 

چه معصومانه و زندگی بخش دنیا را نظاره می کنی و

با چشمانت کنجکاوانه به دنبال پرسش های بی جواب و مانده می گردی ، چه بي ادعا

دستانت را بر روي هم گذاشته اي و انگشت اشاره ات را  كه دنيا را ، زندگي را با آن

مخاطب  قرار داده اي ، آري ! اينگونه مي نگري ...

دستانت شكل قلبي ست . بر روي هم ، در هم تنيده ،

ابروانت ، چشمانت و نگاه هستي بخشت ...

مرا به اوج بودن مي كشانند...

 

خداي من!

نگاهت را مي خواهم...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:56 | لینک  | 

 

                                       

                                سايه خويش از سرمن بر مدار

                               بي قرارم ، بي قرارم ، بي قرار 

 

"بهرام صادقی

بازمانده های غریبی آشنا"

 

امروز هدیه ارزشمندی دریافت کردم ، كه  از  آن بسي لذت بردم..

از وقتی ملکوت رو خوندم به دنبال دیگر آثار این نویسنده توانا بودم ..كه خوشبختانه

الان اين مجموعه ي ارزشمند را در دست دارم...

 

:- نمايشنامه "جاده رنگ باخته" اش را ساعاتي پيش خواندم ، جالب و زيباست..فضا سازي

زيبايي داشت .. نوشتن چنين نمايشنامه اي در آن سال ها به ما نشان مي دهد كه

او از چه انديشه ي برتري نسبت به ديگر نويسندگان هم عصرش بر خوردار بوده است..

:- قبلا" در يكي از پست ها در مورد بهرام صادقي و ملكوت توشته ام ، و ديگر نيازي به معرفي

او نيست..

 

نوشته شده توسط  در ساعت 0:45 | لینک  | 

 

پوزخند می زنم به رفتار خودم...

نمی دانم و در پس نمی دانم هایم کوهی از درد وجود دارد

که حتی فرهاد هم

نمی تواند آن را شکاف دهد

فیلم می بینی و در نوع نگاه کارگردان زندانی می شوی ...

کتاب می خوانی اما نثر روان داستان تو را در همه ی صفحه هات منتشر می کند ...

یه نکته دیگه ! توی بعضی از صفحات کتاب ها مثل اینه که فلفل ریخته باشن! اونم

 از نوع فلفل ِ احساسات!یا حتی بعضی از برگه ها رو با پوست پیاز درست کرده باشن!

پیر دسپرجو می گه : "شاید بتوان با همه چیز خندید اما نمی توان با همه شوخی کرد."

تو وقتی چشمانت دچار "شالازیون " می شوند ، فقط روی هم گذاشتن آن کافی نیست...

یه کم از حول سیاست می افتم توی دیگ  ِ زمانه!

تکلیف ما به عنوان شهروند ( بخوانید جزیی از این مملکت) در برابر تعارضات و دریافت غلط

اطلاعات و جنگ و دعواهای اصلاح طلبان و اصول گرایان (احزاب مختلف) چیست!؟

آیا...سوال پرسیدن غلط است!...باید اندیشه کرد در بی اندیشه گی!

حال و روز ما با میرحسین موسوی و احمدی نژاد و کروبی و رضایی و امثالهم حل شدنی نیست ..

اگر جنگی هم باشد جنگ داخلی ایران را از هم می پاشد! شما یکی از مسئولین رو تا حالا

دیده اید که آمار دروغ به مردم نداده باشند؟!وقتی مثل خروس جنگی به جان هم می افتند آیا

می شود از آنها انتظار چیزی را داشت که به نفع مملکت خسروان گونه ی ما باشد؟!!

ما داریم به کجا می رویم؟!!

ما؟!

بعضی اوقات خدا تو را دست مایه ی سیاست خودش قرار می دهد...

" دهانت را می بویند / مبادا گفته باشی..."

توی بهترین شرایط بسر می برم ، بهترین حالت و بهترین زمان ممکن!

همیشه منتظر یک همچین زمانی و لحظه هایی بودم ، طپش قلبم این روز ها سینه ام

را آماج سرعت خود قرار داده است ...ترسی ندارم..."هر کسی می تونه از ظن خود" به تفکر

و موضوعات فکر کنه..."وقتی پرنده ها را معتاد می کنند تا فالی از قفس به در آرد و اهدا کند

 آن را به جویندگان خوشبختی با شاهدانه ای به هدیه بگیرد / پرواز ... /

"انسان به زیر چرخ دنده ی واقعیت ها به چه روز می افتد؟!

شکسپیر یه جمله معروف داره ، که با فیلمی که می دیدم کاملا" هم خونی داره...در بالا گفتم

ترسی ندارم ، اما بدون اینکه جمله رو حتی توی ذهنم ثبت و ضبط کنم باید اعتراف کنم که

وقتی آن را خواندم احساس عجیبی به من دست داد ، مطمئنا" گاهی اوقات بعضی از جملات

زندگی انسان را نوع نگاه انسان ها را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد ... فیلم گذاشتم که

ببینم اما مگر به قول یکی از دوستان چشم انسان چند مگا پیکسل می تواند توان داشته

 باشد که بر خلاف ذهن  ببیند ...

نمی خواهی پنجه در پنجه ی آفتاب بیندازی و روز را از تاریکی بیرون بیاوری ،

ویستاوا زیبورسکا می گه : " هنگامی که واژه آینده را بر زبان می آورم

هجای نخست به گذشته پیوسته است "

من معتقدم که کل واژه به گذشته پیوسته است ...همین لحظه...این....این...به گذشته پیوست...

گذشته در پی آینده ...فعلا" چهار دست و پا در بین کلمات غلط می زنم ، در بین افکارم...

تنهایی به شدت عذاب آور است و کُــشنده ...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 6:36 | لینک  | 

 

" نه کلمات و نه سکوت

هیچکدام یاری نمی کنند

تا تو را

به زندگی بر گردانم . " (خورخه آندل بالنته)

امیر عزیز! بله حکم "بازی حکم" یک برنده یک بازنده ، در این بازی تساوی معنایی ندارد و اما

سکوت و ضیافت ،مولوی می گه : ای انسان تو سراسر اندیشه ای ، این حکم ِ تو الان که دارم

می نویسم من را به یادِ بازی " شطرنج " بین ایران و آمریکا انداخت ،بازیی که ما در حال کیش

شدن آن هستیم ، ما برای فرار از کیش هنوز حرکتی انتخاب نکرده ایم...

آقا علی! سکوت نیستی نیست ،استراحت ذهنی هم نیست،شاید...

کاش نقاش بودم!

این لحظه ها را می کشیدم!

هر کدام را به رنگ خود!

خودم را...!

خودم را؟!!

ناشیانه به خواب نمی روی ، بعد از مدت ها تلویزیون می بینی ، گرسنه ات می شود ، قلم و

دفترت را بر می داری و شروع می کنی به نوشتن! اما در ابتدای نوشتن خود را متوقف می کنی ،

می دانی که نور شدید می تواند برایت زیان آور باشد ، نور کم هم ممکن است در دراز مدت به

چشمانت آسیب برساند . خود را رها می کنی بر روی دست چپت و تراوشات خواب آلود مغزت را

 با دست راستت بر روی کاغذ می نویسی . نه باز هم تعبیر درستی نکردم . ذهنم گرسنه است .

 آنطور که باید و شاید نمی توانم رها شوم و بنویسم . شاید از بی ... که دفتر را بر می دارم و

 می نویسم . گه گاهی نگاهم را به پشت بر می گردانم و تلویزیون تماشا می کنم ، گزارشگر

آدم را بیشتر از پیش خواب می کند ... الان وقفه ای ایجاد کردم و جمله ای را در سطر دوم نوشتم

و بعد آن را فوری خط زدم.

مات و مبهوت / ماموت وار از بین می روی

یخ می زنی

یخ

یخ

بدون هیچ گرمایی در هوایی سرد / در روزی سرد / بدون شور /

می پیچی بدون سرپیچی سر پیج بلند زندگی / آه بازی گردان بزرگ بازیگر دانایی نیستم /

نیستم کن / حسرت زندگی کردن در من بیدار است / مست ِ مستم / تلخ مستی / سرگردان

بیکران ِ ها هستم / بی حس و حال / بی خنده / اولین بار بود خندیدم اما چنان تلخ که

گریه ام یخ کرد / نمی گریم / گریه ام مُرد / مثل ِ آواز بلبلی خوش آوازه خاموش /سکوت می کنی

تا آرام شوی / آرام / آرام...ش /در جا در جا می زنم / بی رفت بی برگشت /

بی حرکت بی سکون /

باتلاق ذهن ِ من مرا در خود فرو می برد.../ نمی فهمم / آشفته ام / نمی توانم بر خود

مسلط شوم / تسلط / حافظه / گُذر گُذرگاه گُذر / می پوسم بدون خود ./ 

 نمی دانم چرا وقتی احساس خستگی روحی می کنم ، قبل از اینکه ...قبل از

همه از احساس تغییری که در صورتم ایجاد می شود متوجه می شوم . مثل اینکه پوست صورتم

 جمع می شود...می روم که همزمان که دراز می کشم فیلم ببینم

تا

 خوابم ببرد!خنده ام می گیرد!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 0:7 | لینک  | 

 

 

                                          "در سکوت ِ ذهنی بسر می برم."

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 19:56 | لینک  | 

 

ای فرشتگان !

به پا خیزید و پای کوبی کنید ،

امشب کودکی متولد می شود که 

خدا عرش را برای او آذیین بسته است...

...

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:- تحفه ای یافت نکردم که فدای تو کنم / یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو

:-قشنگ ترین صدای زندگی ، صدای قلب توست

با شکوه ترین روز دنیا ، روز تولد توست

:-  تولدت مبارک 

نوشته شده توسط  در ساعت 0:20 | لینک  | 

 

" من از مرگ نمی ترسم ، چون وقتی من اونجام او نیست ."

این دیالوگ اوایل فیلم است .

فیلم با تصویر برداری بسیار زیبایی در کردستان شروع می شود و ما را در خود جذب و محو می کند .

شروع زیبا و صحنه های جنگ خروس در ابتدای آن ما را به یاد فیلم " اعتراض "ِ کیمیایی

می اندازد ولی رفته رفته جو حاکم بر آن  بر ما مسلط می شود . مراسم آیینی زیبا و

استفاده از زبان نماد های معنا دار و پر مغز ، مخاطب را بیش از بیش متوجه حضور نما به

جای دیالوگ می کند.استفاده و تکرار اعداد هفت و چهارده نمونه هایی از سنت ها و باور های مردم

آن منطقه است .فیلم سرنوشت پیرمردی ست که به " مامو " معروف است .

 او بعد از سی و پنج سال قرار است گروه موسیقی یی که نزدیک به هفت ماه است رهبری آن را

 بر عهده گرفته را برای اجرای کنسرت به ناحیه ی کُرد نشین ترکیه ببرد . او به قصد اجرای

 موسیقی که سال ها از ان محروم بوده راهی سفر می شود و تا این اندازه بر تصمیم خود راسخ است

که می گوید : "..ایندفعه نمی ذارم ، باید برم حتی اگه منو بکشن " ، سفر به سرزمینی

 هم زبان و هم آیین با سرزمین مادریشان . 

منطقه ای که در نقشه ی جغرافیایی با دو کشور عراق و ترکیه هم مرز است و فرهنگ هر

سه منطقه ی کرد نشین در این ناحیه برای اتحاد و یکپارچگی آمادگی دارد . "مامو" برای تکمیل کردن 

گروه ش وارد روستایی می شود که ۱۳۳۴ زن خواننده به آنجا تبعید شده اند و یکی

از صحنه های جالب فیلم همخوانی و آواز تمامی زنان تبعیدی  به همراه نواختن دف از سوی آنهاست .

وقتی همه ی زن های روستا یک صدا آواز می خوانند تبدیل به یک صدای واحد می شوند .

در آنجا شخصی به نام " هشو "(هدیه تهرانی) که خواننده ی قدیمی گروه مامو بوده است

 و او نیز جزو تبعیدی هاست به گروه "مامو" می پیوندد . گروه وارد مرز ایران و عراق می شوند .

در انجا صدای پیاپی شلیک گلوله در خاک عراق به ما نشان می دهد که

امنیت برای آنها وجود ندارد!  آنها به دنبال راهی دیگر برای خروج از مرزهای ایران هستند . برخورد

نیروهای امنیتی ایران مثل همه ی فیلم های دیگر در اینجا نیز تکرار می شود . شروع فیلم از انسجام

 خوبی بر خوردار است اما هر چه به پایان نزدیک تر می شویم انسجام خود را از دست می دهد .

هر بارحوادثی بر سر راه آنها قرار می گیرد که آنها را منصرف کند اما او به راه خود ادامه می دهد .

بازی های بسیار زیبای نقش های اول از نابازیگران  و تصویر برداری

زیبا باعث می شود که کاستی های و نقص های اواخر فیلمنامه دیده نشود . اما فیلم بسیار

هدفمند و برنامه ریزی شده ساخته شده است .

  روند فیلم ذهن ما را به اتفاقات اخیر در بین

" کُرد " های این سه منطقه سوق می دهد و در این فیلم مسئله ی  مظلومیت خلق کُرد را به

 وضوح در اکثر صحنه ها می بینیم . در بین گروه مامو که آن ها را پسران خود می نامد ، افراد متفاوتی

وجود دارند . از هر طیفی ؛ سنتی ، مدرن و افراد معمولی با سن های متفاوت که به دنبال راهی

 برای خروج از مرز و رسیدن به مرکز مناطق کُرد نشین هستند .

  "مامو " برای ارتباط و به دست آوردن اطلاعات از لپ تاپ و اینترنت استفاده می کند .و این به ما

نشان می دهد که در حال حاضر به چه صورت می توان تبادل اطلاعات کرد و دنیا را کوچک و کوچک تر .

 در جایی از فیلم  تصویری از  نقشه ی مناطق کرد نشین را می بینیم .که این به خودی خود

ذهن را به سمت و سوی کشوری مستقل هدایت می کند.

هدف از کارگردان در آن برهه ای که فیلم ساخته شده است ، تنها می تواند به

 مسئله ی "پان کردیسم" ختم شود . و مطمئنا"  گروه هایی که در انتظار اغتشاش در این

 ناحیه هستند ، در ساخت این فیلم تاثیر به سزایی داشته اند .

ـــــــــــــــــــ

:-این روز ها فیلم دیدن ما هم به این شکل شده است! 

:-  هدیه تهرانی  "هشو" ،رضا پورشیرازی  " مامور "و گلشیفته فراهانی "پروانه" در این فیلم ایفای

نقش می کنند .

 :- فیلم آنچنان خوب و با دقت ساخته شده است که می تواند به خوبی پیام خود را به مخاطبین

برساند و هدف خود را به آنها دیکته کند. به این فیلم اجازه ی اکران داده نشد . مطمئنا" به دلیل

ایجاد بحران  در بین کُرد های نواحی مرزی سه کشور ایران ، عراق و ترکیه .

:-  فیلم در عین روایی آیین ها و سنت ها به سیاست نیز می پردازد و در آخر کفه ی سنگین

به سمت سیاست میل می کند .

:-  فیلم نیمه ی ماه  ، نگاه مرا به کارگردان ها و فیلم های ""جشنواره یی "" عمیق تر کرد . 

:-این روز ها خبر از  اعتصاب غذای "رکسانا صابری " است که  جالب است بدانید

بهمن قبادی نیز در این ماجرا نقش  اساس دارد .

:- متاسفانه برخی از کارگردان های بزرگ کشور همچون بهمن قبادی و مجید مجیدی با

فیلم هایشان شاید به نوعی دارند به کشور لطمه می زنند . به داشته هایمان ...نمی دانم!

:-"کاچی بهتر از هیچی!"

:- در مورد این فیلم فقط به همین نکات اشاره کوتاهی کردم تا برای  کسانی که فیلم

 را ندیده اند و در آینده خواهند دید تکراری بوجود نیاید و فیلم تازه گی خود را حفظ کند. 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:59 | لینک  | 

 

دستم به روی کیبورد حالت دست تو را دارد که عصای زیر بغلت با آن

 موهای پریشانت را گاه  گاهی لمس می کند ، آه ، می کند ، می کرد.

اینجا نه آنجا وقتی گلوله ای داغ می شود از خون تو ، تو آیا باز هم می اندیشی؟!

آیا قرآن را باز می کنی و شروع به خواندن می کنی؟! آیا هنوز تلویزیون را روشن نکرده چندین

فحش نثار دست اندرکارانش می کنی؟! آه ، چه سوال هایی که خوابیده اند در پشت رگ هایی

که دیگر خونی در آنها جریان ندارد ، تو ستاره ، ستاره تر از همیشه می شوی وقتی که نامت

 به صورت شکسته بر سنگی نقش می بندد!آه ، ای انسان خاکی به چه می اندیشی؟!

نه ادامه دادن گرچه راحت اما حزن انگیز است...

سنتوری  را دیدی ، دیدی که چه بر سر علی امد و همچنان

که بر سر تو آمد .

همیشه چیزی برای نابودی هست ، اما زمانی می رسد که حلقه تنگ و تنگ تر می شود ،

تا جایی که خود را در بر می گیرد .خود ِ خودِ تو را.

آن عصایت که این روز ها همدمت بود این را می دانست که تو در زمین فوتبال هیچ وقت

 توپ از پایت جدا نمی شد؟!

آیا صحنه ی تئاتر هنوز نام تو را به یاد دارد؟! بهترین بازیگری نقش مرد را به یاد داری؟!

اندیشه هایت از حکم تو بر علیه خودت خبر دارند؟! تو در چه محو شدی؟!

می دانم که دیگر چیزی تو را آگاه تر از حال خود نمی کرد؟می کرد؟!

چه بگویم که تو اینجایی نبودی ، اما بودی و دیگر نیستی...نیستی...

هیچ اسلحه ای تاب مغز ِ تو را دارد؟!  نه ! اشتباه می کنم داشت!

این را من نمی گویم..."غم ایرجو دو تا واوید ِ بعد ِ نیماش ، بهرنگشم رفت ، کمرش اشکس."*

ــــــــــــ

:-* چند ساعت قبل یه پیام دستم رسید با این مضمون ...

:-"سن" هنوز جای پای تو را بر روی خود دارد و نگاه مشتاقانت بر روی میزانسن های

تابوتت برای همیشه ماندگار شد...

:- دوست دور اما همیشه دوست داشتنی یی بود...یادش گرامی و روحش شاد

:-

نوشته شده توسط  در ساعت 0:24 | لینک  | 

 

 

كساني كه اينجا را نديده اند...

يك صندلي چوبي خالي  در پس زمينه اي سياه و خاكستري بود كه

به علت ويروس كه براي دوستان مزاحمت ايجاد مي كرد، آن را برداشتم...

نوشته شده توسط  در ساعت 1:15 | لینک  | 

 

   تو براي ساعاتي خون آشام مي شوي ؛ وقتي زبانت را به ته دهانت گره مي زنند ..

 

بعد از مدتها غيبت مي خواستم راجع به مير حسين موسوي و حتي مايلي كهن و

مديريت ضعيف در كشور چند خطي بنويسم ، كتابي را ورق زدم، داستان هاي زيبايي داشت

و كوتاه ،خواندم ! اين را بر بقيه ي آنهايي كه نام بردم مفيد تر دانسته و در اينجا نوشتم.. 

.

 

 

  فرشته

در  مطب دكتر به شدت به صدا در آمد . دكتر گفت : « در را شکستی ! بیا تو. »

در باز شد و دختر کوچولوی ۹ ساله ای که خیلی پریشان بود، به طرف دكتر دويد : « آقای دکتر!مادرم!» و در حالی که نفس نفس می زد ، ادامه داد : « التماس می کنم با من بیایید!مادرم خیلی مریض است.»

دکتر گفت :« باید مادرت را اینجا بیاوری ، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم .»

دختر گفت : « ولی دکتر ، من نمی توانم . اگر شما نیایید او می میرد!»و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ،جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود .

دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد . او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛تا صبح علائم بهبود در او ديده شد .

زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه براي او كرده بود تشكر كرد .

دكتر به او گفت : « باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما" می مردی!»

مادر با تعجب گفت : «ولي دكتر ، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته! » و به عكس اشاره كرد.

 پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد . اين همان دختر بود! فرشته ي كوچك زيبا!

:- داستان از كتاب عشق بدون قيد و شرط ( داستان هاي كوتاه از نويسندگان ناشناس)برگردان بهنام زاده ، انتشارات پ‍ژوهه ، چاپ سوم تهران بهار ۸۷ .

:- ...شايد روز مره گي، شايد انسداد ، شايد آتش خود جوش ، شايد خدا، شايد شايد ها و اما

فرياد و آستانه ، آستانه ي درد هاي ويران كننده ، آه شايد انسان !براي فردا...

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 8:55 | لینک  |