تبليغاتX
هویت
...

                                                    

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت
می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم

حافظ

نوشته شده توسط  در ساعت 6:41 | لینک  | 

 

ته دلم یه چیزی گیر کرده ...

 

نوشته هايم را پياپي مي خورم!

 

 ذهن و فكر و روحم

همه ي حواسم

جاي ديگريست

فقط و تنها فقط اين جسم من است كه حضور دارد

من در بـي حضوري خود          زنده ام

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 3:35 | لینک  | 

 

  "...آدم وقتي مي نويسد كه چيزي براي گفتن داشته باشد ، آدم وقتي مي نويسد كه با كلمات اش انسان هاي ديگر را تسلي دهد ..."ص ۱۸۴

...ص ۲۲۴ به بعد انسان مات و مبهوت مي ماند از...از...از...نوع نوشتن و نگاه نويسنده ...

موقع خواندن اين صفحات دو جمله نوشتم كه الان كه مي خوانَمَشان دست به سانسور خودم مي زنم!

خودسانسوري درديست بد تر از سانسور از نوع بيروني .

در ص ۱۳۸ مي خوانيم كه كالو رو به طرف تري برگشته و مي پرسد :

- سرت درد مي كنه؟

تري :من كجا هستم ؟

كالورو : خوب ، غروب آمدم خانه و ديدم از اتاقت بوي گاز مي آيد . شيشه را شكستم ، دكتر خبر كردم و دوتايي تو را آورديم اينجا .

تري: چرا نذاشتي بميرم ؟

كالورو : چرا عجله داري ؟ حالا درد داري ؟

(تري با تكان دادن سرش حرف او را تاييد كرد).

- همه ي قضيه همين است . بقيه اش خواب و خيالي بيش نيست . ميلياردها سال طول ( مي خواستم تول رل به اين شكل بنويسم ، اما نمي دانم چرا!؟)كشيده تا آگاهي ِ بشر شكل بگيرد ، حالا تو مي خواهي نابودش كني؟ نظرت در باره ي معجزه ي هستي چيست ؟ مهم ترين رُخداد تمام كائنات .از ستاره ها چه كاري بر مي آيد ، هيچ ، جز آن كه در مدار خودشان جاي بگيرند ... .

:-"مرد داستان فروش"

وقتي تايپ اين ها تموم شد ، دفترم رو باز كردم و ديدم  زير غزل حافظ نوشته ام؛

 " حافظ هم بعضي لحظه ها عجيب مي بيند و مي شنود حال ِ تو را "

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:28 | لینک  | 

به قلم همسر محمدرضا جلایی‌پور

 نامه‌ای برای آوازخوان اوین

فاطمه شمس، همسر محمدرضا جلائی پور، در وبلاگ شخصی‌اش نامه‌ای را خطاب به همسرش منتشر کرده که مناسبت آن را ماهگرد بازداشت او دانسته است.

 


سلام همسفر


می‌گویم همسفر چون در این همه سال زندگی با تو همیشه همپای سفرم بودی. مثل همان چهارشنبه کذایی که با هم بار سفر بسته بودیم تا برگردیم سر خانه و زندگی و درسمان. همان چهارشنبه‌ای که تو را جلوی چشمانم گرفتند و بردند و حتی نشد فریاد بزنم که آآآآی مردم! همسرم را بی هیچ گناهی و حکمی بردند! محکوم به سکوت بودم و دم بر نیاوردن تا مبادا خاطر تو پریشان شود و آخرین تصویری که دم رفتن از من در ذهنت می‌ماند، چشمی اشک‌بار و دلی نگران باشد.


در چند متری جایی که تو را از سفر بازداشتند ایستادم و فقط به آنچه می‌گذشت خیره خیره نگاه می‌کردم. ساعت چهار و نیم صبح یک ماه پیش تو را در مقابل چشمانم از من گرفتند و بردند. حتی نگذاشتند در آغوش بگیرمت، ببوسمت و بگویم خداحافظ. حتی نگذاشتند به من بگویی شاید تا دیروقت‌ها نبینمت! صبور باش و بی‌تابی نکن! هر دو در سکوت می‌مردیم و نگاه خالی‌ ما تنها پلمان بود در آن لحظه‌.


لحظه آخر تو آن سوی دروازه و من این سو، فقط خیره شدی به من که خشک شده بودم از بهت. آرام بود صورتت ولی غم داشت. نه برای خودت که همیشه بزرگ بودی و دلت دریا بود. نگرانی‌ات برای منی بود که حالا بی‌تو قرار بود این راه دراز را سفر کند، تو را به ناچار بگذارد و بگذرد. همین‌طور ایستادی و نگاهم کردی از دور تا آن نانجیب بیاید و تو را با خودش ببرد و بردندت. بی‌خداحافظی. بی حتی نشان دادن حکمی که بگوید جرم تو چیست.


سخت بود! اما به تو قول داده بودم بروم. قول داده بودم اگر مرا هم نبردند، نمانم تا خیالت از بابت من جمع باشد. می‌دانستی که اگر مرا هم ببرند، تو زیر فشار دوام نخواهی آورد. آن روز سیاه حتی نگذاشتند ببینی که بی‌خطر گذشتم و پرواز کردم. حتما دلت تا ۱۰ روز بعد که تماسی ۲ دقیقه‌ای داشتی هزار راه رفته بود که وقتی زنگ زدی اولین دغدغه‌ات اطمینان از خروج من بود. حتما بارها به دروغ در دلت آشوب به راه انداخته بودند که مرا هم برده‌اند. عزیز من!‌ چه‌ها بر تو رفت در آن بی‌خبری؟ چه بر من هر روز و شب رفت و همچنان می‌رود؟ که می‌داند؟ که می‌فهمد؟


امروز یک ماه و چهار روز از لحظه‌ای که آن نامحرمان به خانه‌مان ریختند و در مقابل چشمان مادر، پدرت را با بی‌شرمی تمام از مقابل درب خانه شخصی‌اش با زور و تهدید در ماشین زندانی کردند و بعد در مقابل چشمان بهت‌زده خواهر ۵ ساله‌ات به خانه و اتاق خوابمان هجوم آوردند تا تو را ببرند گذشته است. آن روز همسایه‌ها آشفته و سراسیمه با صدای فریادهای پدر و مادرهاج و واج مانده بودند که این وحوش از کجا به خانه سرازیر شدند و با کدام مجوز؟ چه ساده بودیم ما که فکر نکردیم بازگشتن به خانه و تحصیل هم جرم است. چقدر ابله بودیم که نفهمیدیم حمایت از کاندیدای مورد تایید نظام هم جرم است و بعد از آن کودتای شوم ما باید مثل یک قاچاقچی فراری متواری می‌شدیم. حسابمان پاک بود و از محاسبه باکمان نبود که بار سفر بستیم و راهی شدیم. از چیزی واهمه نداشتیم که بخواهیم به خاطرش فرار کنیم و پنهان شویم. اگر این خام‌اندیشان لحظه‌ای با خود می‌اندیشیدند قطعا می‌فهمیدند کسی که مرتکب خطایی شده باشد، اینقدر بی‌باک و معقول به فرودگاه نمی‌آید و عامدانه دم به تله نمی‌دهد. این‌ بیچار‌گان قدرت از همین میزان قدرت تحلیل هم عاجز بودند.


در این سی روز، از هر آنچه توانستم برای آزادی‌ات فروگذار نکردم. هر دعایی که فکرش را بکنی خوانده‌ام. نه من که تک‌تک اعضای خانواده‌هایمان، دوستانمان، خویشان و اقواممان برای آزادیت دست به دعا برداشته‌اند. آنقدر بی‌حساب خوب بودی و خوبی می‌کردی که حالا که گرفتار بندی از این همه همدلی و همدردی دوستانی ناشناخته و نادیده در عجبم. تازه می‌فهمم هرچه آشکارا خوبی‌ می‌کردی تنها نیمی از آن چیزی بود که من می‌دانستم. بعد از دستگیری‌ات تازه وسعت بزرگواری‌هایت بر من روشن شد.


عزیز من!

در این سی روز به هر کس که دستم می‌رسید نامه نوشته‌ام. دو نامه، یکی سرگشاده و دیگری محرمانه به رئیس قوه قضاییه و رئیس حقوق شهروندی قوه قضائیه نوشتم. در آن‌ها بی‌گناهی و بازداشت غیرقانونی‌ات را شرح دادم. جوابی نشنیدم. نامه‌ای سرگشاده خطاب به مرتضوی نوشتم و تو را آنچنان که می‌شناختم به او معرفی کردم تا نه فقط او و همفکران دچار توهم توطئه‌اش، که اذهان عمومی نیز با تو آشناتر شود. در آن نامه نوشتم که از بازداشت امثال تو که نخبه‌های علمی، فکری و سیاسی آن کشورید، بوی خطر می‌شنوم. از عواقب اینکه کسی با سن و سال ما برای ابراز عقیده‌اش به چنین وضعی دچار شود به او نوشتم. اما باز هم در وضع تو تغییری حاصل نشد. به حدادعادل هم نوشتم و از او که بانی فرهنگستان آن مملکت است خواستم که راه و معنای عدالت علوی را نشانم دهد که چیست و از کجا می‌گذرد.از مدرسه فرهنگ یا سلول انفرادی اوین؟ او هم البته جوابی نداد. شاید چون جوابی نداشت که بدهد! شکواییه‌ای هم تقدیم فراکسیون خط امام مجلس کردم و خواستار پیگیری کارت شدم. وقتی دستم از همه مراجع قانونی ذیربط کوتاه شد و فریادم به هیچ کجا نرسید، با سه عموی شهیدت درد دلم را گفتم. گفتم که امروز جوانان وطن به جرم حفظ آبروی وطن، همان هدفی که آنان با فدا کردن جانشان در پی‌اش بودند به اسارت برده شده‌اند. گفتم که پدرت تو را هم‌نام شهدا خواند تا خاطره آن فداکاری‌ها و پاکبازی‌ها از یادمان نرود.


شهدا اولین و آخرین مرجعی بودند که به محضرشان شکایت بردم. در دیدارهایی که خانواده‌های بازداشت‌شدگان با مراجع داشتند، نام تو هم همه جا بود. آن روزی هم که همه برای دیدار با خاتمی عزیز رفتند و من بازغربت‌نشین بودم، برایش نوشتم و از او خواستم که گوشه سجاده‌ باصفایش که از شر هر غاصبی در امان است برای بازگشتنت دعا کند. شنیدم که از عمق وجود، نگران وضعیت همه عزیزان دربند است و برای آزادی‌ات از هیچ تلاشی فروگذار نکرده است.


اما فقط این‌ نامه‌ها نبود، نازنین! صدها بار خانواده من و تو تلاش کردند که از ابتدایی‌ترین حق خودشان که گرفتن وکیل برای پیگیری امور بود، استفاده کنند. اما هربار کار با مشکل مواجه شد و هیچ مرجعی مسوول پاسخگویی به وکلا نبود. حق ملاقات وکیل با تو هم از ما سلب شد. تماس‌های مکرر خانواده با دفتر دادستانی هم عملا هیچ تاثیری نداشت و هر بار وعده‌های سرخرمن دادند. همچنان هم بی‌خبری و دربدری و نگرانی از حال تو سهم من است.


روزهایی که در حبس و بی‌خبری بوده‌ای به وسعت یک تاریخ حادثه‌خیز بود. از همه تلخ‌تر اما حال و روز مادر سهراب بود. نبودی و ندیدی که مادر سهراب جوان چگونه بر بالینش ضجه می‌زد. با ذره ذره وجودم بیست و شش روز بی‌خبری، سردرگمی و دربدری آن مادر داغدار را لمس می‌کنم و با دانه دانه اشک آن مادر دیده به خون می‌شویم. این خاک بار دیگر به خون جوانانش آبیاری شد و نهال سبز آزادی را در دلش همچنان می‌پرورد.


دو روز پیش سجده شکر به جای آوردم وقتی همسر عماد بهاور عزیز خبر آورد که صدای آوازت شب‌ها در سلو‌ل های انفرادی اوین می‌پیچد، گرچه او هم روی ماهت را ندیده بود. اما همین‌ قدر دانستن اینکه آوازخوان اوین صدایش به راه است هم دلم را آرام کرد. به قول دوستی صدای آواز خبر از صحت نفس و جان می‌دهد. می‌دانم که دلت قرص است. می‌دانم که استوار ایستاده‌ای و این‌ همه بی‌خبری و دربدری ما هم به خاطر مقاومت توست. می‌دانم اگر شکسته بودی و تن به مصلحت داده بودی تا به حال بارها صدایت را شنیده بودم و چه بسا دیده بودمت. شب‌ها که غصه جاندارتر و ریشه‌دارتر به جان و تنم می‌زند، به حال نزار بازجوی تو و حجاریان اشک می‌ریزم. زل زدن در نگاه مظلوم حجاریان و چشم‌های زنده و سبز تو و وادار کردنتان به گفتن و نوشتن آنچه به آن باور ندارید عجیب قساوت قلبی می‌طلبد. به فرومایگی‌ انهایی که ساعت‌های طولانی تو را از خواب محروم می‌کنند تا به طرح کثیف اعتراف‌گیری‌شان تن دهی اشک می‌ریزم و از خداوند هدایت آنان و استقامت شما را می‌خواهم. جرم تو و امثال تو فراتر بودن ظرفیتتان از ظرف محدود این پست‌مایگی‌هاست. حال و روز تو و آن خوبان دربند مصداق شعر شفیعی کدکنی بزرگ‌دل است که روزی گفته بود:


گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بکشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فرا تر باشد


مهربانم!‌

همیشه وقتی خواب امانت را می‌برید، نشسته یا ایستاده چون کودکی معصوم به خواب می‌رفتی. می‌دانم وقتی برای بازجویی تحت فشارت بگذارند باز هم در همان حالت نشسته و آرام به خواب می‌روی. نفرین بر صاحب آن دست ناپاک و مزدوری که بی امان بر تنت فرود می‌آید تا بیدارت کند! این را هم می‌دانم که وقتی با وحشت بیدار شوی، چند دقیقه‌ای گنگ به اطرافت خیره خواهی ماند. اما یک صحنه را بهتر از هر صحنه دیگری می‌توانم تجسم کنم، آن هم اینکه در برابر این ظلم تو هیچ نخواهی گفت، چشمان معصومت را آرام با دست خواهی مالید و باز هم حقیقت را روی برگه‌های بازجویی‌ات خواهی نوشت و حسرت اعتراف های ننگین را بر دلشان خواهی گذاشت. می‌دانم که وقتی دست آن وجود ناپاک رهایت کند و به سلولت بازگردی باز هم آوازی شاد سرخواهی داد تا مبادا دل آن‌هایی که این روزها سهمشان فقط شنیدن صدای توست لحظه‌ای بلرزد.


محمدرضاجان!

هنوز هفت‌سینی که از نوروز بر میز دونفره‌مان چیده بودم به راه است. با خود عهد کرده‌ام تا تو برگردی سیب سرخ و سنجد و آینه و قرآن و حافظ هفت‌سین هشتاد و هشت را حفظ کنم تا تو بیایی و باز تفالی بزنی.


محکم ایستاده‌ام تا بیایی. زود برگرد!


همسفرت: فاطمه

-----------------

منبع : موج سبز آزادی

ـــــــــــــــــــــــــــــ

:- ديشب فيلم پارتي رو بالاجبار دوباره ديدم...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:25 | لینک  | 

 

" اگر هیتلر به جهنم هم حمله کند ، من از شيطان حمايت مي كنم."*

 

:-* وينستون چرچيل در زمان حمله ارتش هیتلر به استالينگراد(استالين/شوروي)

:- روزنامه ي كيهان در تيتر امروز نوشته بود : " فرود خونين" ِ ...

نوشته شده توسط  در ساعت 17:39 | لینک  | 

 ( سفر محمود احمدي ن‍ژاد به مشهد و نماز خوندن اينجا! هيچ سياستي هم پشت قضيه نيست طبق معمول!)

هيچ فرقي نداره!!

آها كجا؟!

 داري ميري مشهد؟!

 خب كفش هات رو خوب جفت كن!

يه ديد بزن دور و برت رو ...راستي نامه ت در مورد شهيده محجبه هم به بن كي مون رسيده ها!

 

 

 

"اینجا تهران است

به وقت بی دریا

چه بی مزه است نامم در این ترافیک سنگین"*

:-*فانوس هاي ساحلي

:- عكس از سايت فردا نيوز

 ــــــــــــــــــــ

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 17:8 | لینک  | 

 

لذت بخش ترین قسمت سهم ِ این روزهای من،صبح امروز رقم خورد . جایی که در خواب حتی حاضر  به پذیرش خوابم نبودم .دیشب با خودم همصحبت شدم ، تا وقتی از " خواندن " حوصله ام سر رفت و آن هم  زمانی به وقوع پیوست  که گرد و غبار آسمان را پوشاند و ماه از رقص ِ ذهن ِ روشنم رو به تاریکی گذاشت .  من در خود جمع شدم .

یکی از فرداهایی که تبدیل به امروز شد از راه رسید و در حال گذر است  و من همچنان دست از پا درازتر در انتظار فردایی دیگر به سر می برم ، آیا آن زمان نیز پدیده ی نوینی به اسم " گرد و غبار "مانعی می شود بر ستیز من با زندگی برای به دست آوردن خود ِ زندگی!؟

امروز راهی فردا می شوم . به انتظار خواهم ایستاد . شاید زندگی در آنجا به من لبخند بزند !و من آنگاه همه ی فرداها را بی "زمان" شکست خواهم داد...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 12:3 | لینک  | 

 

سرم ورم کرده ، از بس که صدها طرح بزرگ در ان می پرورانم و باز هم طرح های جدیدی به ذهنم هجوم می آورد .

شاید بتوانم با تلاش زیاد افکارم را کنترل کنم ، اما - اصلا" - فکر نکردن امری است محال - در درونم گفته ها و جمله های کوتاه می جوشد اما پیش از آنی که بتوانم آن ها را تشخیص بدهم و بررسی شان کنم ، چیزهای جدید دیگری به ذهنم هجوم می اورد و من موفق نمی شوم که یک فکر را به پایان برسانم و به دیگری بپردازم .

 خیلی به ندرت اخرین افکارم را به خاطر می آورم و پیش از این که بتوانم به ایده ام فکر کنم ، این ایده به قالب بهتری در می آید ، اما همیشه این مکان نیست که بتوانم از بین این فوران و جوشش ، یک ایده ی جدید را نجات بدهم...

 دوباره سردرگمی ِ دیوانه واری به جانم ریخته (من اینجا نوشته بودم رخنه کرده!) و به نظرم می رسد که انگار گرفتار یک شور شیدایی ِ شدید روحی شده ام که به گونه یی مانع استراحت سلول های مغزم می شود و من برای در سر پروراندن همه ی این چیزها آرامش روحی ِ لازم را ندارم . پس با این حساب باید مقداری از آن ها را از سر بیرون کنم . مقدار خیلی زیادی فکر و ایده ی اضافی دارم و از این بابت رنج می برم و باید مرتب خودم را خالی کنم . به این دلیل در فواصل معین قلم و کاغذی به دست می گیرم و شروع می کنم به حجامت فکری خودم...

چند ساعت پیش که ...

 

ـــــــــــــــــ

:-دو تا کتاب از یوستین گاردر قبلا" خوانده بودم .

کتاب " مرد داستان فروش " را در دست دارم و فردایی که زمان درازی دارم تا به آن برسم . آن لحظه ای که  به یقین دیوانه وار تر از حال خواهم شد در پی یافتن .

:- دیروز به شدت ذهنم احساس درد می کرد ، ناخوداگاه کتابی در دست گرفتم و هر چه را که ظهر آن روز تحت فشار شدید روحی و روانی تحت سیطره ی بی مثال زمان در ذهن داشتم در صفحه ی  اول از متن کتاب (ص۶ از کل کتاب) یافتم ،پاهایم سست تر از پیش شد اما کتاب را برداشتم و از مغازه حریصانه خارج شدم ، تند تند ورق زدم و خواندم اما دیگر هیچ شباهتی در لابلای کتاب با خود نیافتم ، انگار کلماتِ اولِ کتاب مرا بلعیده بودند و همانجا ، در همان صفحه، قی کرده بودند . نمی دانم شدّت واکنش های عصبی ام پس از هر بار چشم بستن چگونه تحت کنترل در می آید تا پاهایم  به سمت دریا نروند . این است فضای آسمان ...

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 19:6 | لینک  | 

 

""سرما"" کشنده است!

توان بودن نیست ...*

نمی دانم چرا سهراب گفته " زِنــــــــــــــــــــــــــــــــــدِگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است "

" خ و ش ب خ ت ی " چیست!؟

 

" خدایا به من بینش و فهم ده ! "

 

 

:-" آتش نشانها قلب مشتعلم را با ملایمت خاموش کنید ،

خودم برایتان آب می آورم ." (مایاکوفسکی)

:-* کدام سوالم را خدا در این دنیا جواب داده است که مجبور باشم در دوزخ

پاسخگویش باشم!؟

:- بدنم به شدّت کوفته است .

من غــرق ِ خواهشم .

شعله های سر گردان مرا احاطه کرده اند . . زمان ناشیانه به خواب رفته است .

:- به هیچ جا نمی توانم سر بزنم ، حتی به خودم!

:- تا مدّتی نیستم ! شاید زمانی بیشتر از آنچه که" اکنون " هستم!

:-...!

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 10:29 | لینک  | 

 

                                       

                               نشسته بر اریکه ی قلبم فقط تویی...خدای من!

نوشته شده توسط  در ساعت 10:10 | لینک  | 

 

 

            اگرشایعات واقعیت داشته باشند، تکلیف چه می شود؟!

 

:- "مروه شربینی شده خبر روز رسانه ی دولتی ما" چون مسلمان  و محجبه بود ، ندا آقا سلطان که بود!؟

روز جمعه نوزدهم تیر ماه از دانشگاه تهران تا میدان فلسطین مراسم.تشیع

نمادین برای او برگزار می شود."

:- چین هم مسلمان دارد ، فرق آنها با مردم ما که رهبر آنها را اغتشاشگر خواند و بعدها گفت که مداخله گران(اسم هم نیاورد ، این هم شیوه ی جدیدی ست) مردم ما را اغتشاشگر می خوانند ، چیست؟!

وزیر امور خارجه با سران کشورهای اسلامی در این خصوص گفتگو کرده اند!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:52 | لینک  | 

 

پخش اعترافات شماری از بازداشت‌شدگان در جریان اعتراضات به نتایج انتخابات در تلویزیون و برخی از سایت‌های دولتی، پرونده قدیمی "اعتراف‌گیری" را یکبار دیگر گشود. نگاهی به روند این اعتراف‌گیری‌ها در جمهوری اسلامی ایران.

 

 

 

بهار سال ۱۳۶۱. موسوم به ’’چهارمین بهار آزادی‘‘. آیت‌الله شریعتمداری همان که چهار سال پیش از آن و در بحبوحه تظاهرات خیابانی، خیلی‌ها عکس او را در کنار عکس آیت‌الله خمینی می‌گذاشتند و وی را نیز یکی از رهبران مذهبی انقلاب ۵۷ می‌دانستند، بر صفحه تلویزیون ظاهر شد و اعتراف کرد که از نقشه یک کودتا علیه جمهوری اسلامی باخبر بوده است. پس از آن صادق قطب‌زاده، کسی که از امریکا تا فرانسه سفر کرده بود تا  در نوفل‌لوشاتوی پاریس کنار آیت‌الله خمینی باشد و به پاس خدماتش به وزرات امور خارجه و ریاست صدا و سیما منصوب شده بود، نیز زبان به اعتراف گشود. صادق قطب‌زاده ۱۰ روز پس از اعتراف تلویزیونی اعدام شد و آیت‌الله شریعتمداری از مرجعیت تقلید خلع و تا آخر عمر خانه‌نشین شد.

بهار سال ۱۳۶۲. زمانی که درگیری‌های خیابانی رو به پایان داشت و ظاهر شهرها آرام‌تر از دو سال قبل‌تر شده بود. سرکوب گروه‌های مخالف چون سازمان مجاهدین خلق و سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران تقریبا با موفقیت به پایان رسیده بود و تنها گروه منشعب ’’اکثریت‘‘ از سازمان فدائیان و حزب توده باقی مانده بودند. نورالدین کیانوری، احسان طبری، محمدعلی عمویی، محمود اعتمادزاده معروف به به‌آذین و ناخدا افضلی از سران و متفکران حزب توده، به جاسوسی برای شوروی سابق اعتراف کردند. از میان آنان ناخدا افضلی اعدام شد و بقیه خانه‌نشین.

سال ۱۳۶۴. این بار قرعه به نام خانواده آیت‌الله منتظری افتاد. کسی که تا آن زمان لقب جانشین آیت‌الله خمینی را یدک می‌کشید. سید مهدی هاشمی، برادر داماد آیت‌الله منتظری و مسئول واحد نهضت‌های آزادی‌بخش سپاه پاسداران، به دست داشتن در ماجرای مک فارلین، رابطه با ساواک، خارج کردن اسلحه و مهمات از سپاه و نیز قتل چند روحانی اعتراف کرد. مهدی هاشمی به اعدام محکوم شد و آیت‌الله منتظری چند سال پس از آن از نیابت رهبری خلع شد.

زمستان ۱۳۷۲. سعیدی سیرجانی نویسنده و محقق در برابر چشم میلیون‌ها بیننده به اتهامات اخلاقی و نیز سیاسی و امنیتی اعتراف کرد و کمتر از یک سال بعد در پاییز ۱۳۷۳ به طرز مشکوکی در زندان درگذشت. بعد از آشکار شدن ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای از سعیدی سیرجانی نیز به عنوان یکی از مقتولان سعید امامی نام برده شد.

آذر ۱۳۷۹. مهندس عزت‌الله سحابی دستگیر و پس از شش ماه انفرادی بر صفحه تلویزیون ظاهر و به اقدام برای براندازی نظام اعتراف کرد. هم‌زمان، علی افشاری، عضو دفتر تحکیم وحدت، نیز بعد از وقایع ۱۸ تیر بازداشت و پس از ۴۵ روز زندان انفرادی و شکنجه‌های روحی و جسمی در مقابل دوربین تلویزیون اعترافاتی را علیه جنبش دانشجویی و ارتباط آن با خارج از کشور بیان کرد. علی افشاری احساس عذاب وجدانی را که پس از اعتراف گریبانگیرش شده، ناشی از گفتن چیزهایی می‌داند که به آنها اعتقاد ندارد: «بدترین چیز برای یک انسان این است که حرفی را بزند که به آن اعتقاد ندارد، یا چیزی را بگوید که آن امر در عالم واقع وجود نداشته. فرض کنید شما در بخشی از حرکتی بودید، یک‌سری خواسته‌هایی را دنبال می‌کردید، حالا شما را به‌خاطر آن خواسته‌ها گرفته‌اند و مجبورتان می‌کنند حرفهایی علیه آن خواسته‌ها بزنید. در اصل علیه خودتان حرف می‌زنید. علیه آرمان‌هایتان حرف می‌زنید. علیه موجودیتان حرف می‌زنید. آن بزرگ‌ترین و شریف‌ترین سرمایه و موجودیت شماست که شرافت‌تان است و آن آزادی‌تان در انتخاب و بیان اعتقادتان است، آن را از شما سلب می‌کنند. انسانی که این را نداشته باشد، طبیعی است که دچار عذاب می‌شود تا موقعی که بتواند خودش را از این مخمصه نجات بدهد و اعلام کند که این حرف‌ها حرف‌های او نیست، بلکه حرف‌هایی‌ست که به زور در دهان او گذاشته‌اند و حرف‌های تیم بازجویی است. همان تیمی که علیه او بسیج شده‌اند».

۱۳۸۱. حسین قاضیان و عباس عبدی در پرونده‌ای که به نظرسنجی معروف شد، متهم به همکاری با دولت‌های متخاصم و تبلیغ علیه نظام شدند. این دو نیز در مقابل دوربین تلویزیون به این اتهامات اعتراف کردند و هرکدام چندین سال حبس کشیدند. در همین سال سیامک پورزند، روزنامه‌نگار ۷۱ ساله، در یک مصاحبه تلویزیونی با نام بردن از بسیاری از نویسندگان و هنرمندان، آنان را متهم به ارتباط با رسانه‌های خارجی کرد.

روزبه میرابراهیمی در پرونده موسوم به وبلاگ‌نویسان به همراه امید معماریان، شهرام رفیع‌زاده و جواد تمیمی، در سال ۱۳۸۳ بازداشت شد. وی در مورد پروژه اعتراف‌گیری خودش چنین می‌گوید: «وقتی در زندان هستید، به نظر من دیگر خدا وجود ندارد. در آنجا خدا بازجو است. شرایطی برای زندانی در آنجا بوجود می‌آورند، با ایزوله کردنش، با رفتارهایی که انجام می‌دهند، که تنها منجی آدم در آنجا می‌شود بازجویی که روزانه می‌آید و از تو سوال و جواب می‌کند و تو مجبوری که انگار به خدا پاسخ بدهی و بازجوی تو  تنها کسی ست که می‌تواند تو را  نجات بدهد. من یک هفته جایم در سلول انفرادی بود، روزانه کتک می‌خوردم. برای مسایل مختلف. تحقیر و توهین و انواع و اقسام مسایل مطرح بود تا این که به جایی رسیدم که شخصیت‌ام شکسته شد و احساس کردم که تنهای تنها هستم و هیچ کس از من دفاع نمی‌کند. تصمیم گرفتم خودم حداقل با تن دادن به یک‌سری اعترافات از آن فضا خارج شوم و بتوانم از خودم دفاع کنم».

ابراهیم نبوی، طنزنویس معروف روزنامه‌های دوران اصلاحات، نیز به همراه مسعود بهنود، یکی دیگر از بازیگران پروژه اعترافات بود. نبوی حبس در سلول انفرادی را مهم‌ترین دلیل برای نشستن جلوی دوربین و گفتن هر آنچه که بدان اعتقاد نداری می‌داند:«در زندان انفرادی به شما واقعیت را یک‌جور دیگر نشان می‌دهند. به شما می‌گویند که مثلا، خانواده‌‌تان تحت فشار است، به شما می‌گویند مثلا همسرتان در سلول بغلی است. به شما می‌گویند مثلا دوستان‌تان را گرفته‌اند. به شما می‌گویند سه نفر را اعدام کرده‌ایم و این چیزها. می‌آیند برای شما داستان‌هایی که دارد بیرون اتفاق می‌افتد را یک‌جور دیگر می‌گویند. مثلا به شما می‌گویند موسوی دستگیر شده، خاتمی دستگیر شده و به‌هرحال همه هم اعتراف کرده‌اند. در حقیقت یک‌جور نمایشی را برای شما بازی می‌کنند. اینها خیلی موثر است و می‌تواند کاملا در روحیه‌ی فرد تاثیر بگذارد. شما را می‌رسانند به جایی که در آنجا شروع می‌کنید به گفتن چیزهایی که فکر می‌کنید، بسیار خب، حالا که مملکت از بین رفته و اینها هم که می‌خواهند من را اعدام می‌کنند، من هم می‌آیم حرف‌هایی می‌زنم که حداقل مثلا پنج سال یا ده سال زندان بروم ».

هاله اسفندیاری، کیان تاجبخش و رامین جهانبگلو نیز از دیگر کسانی بودند که مجبور به اعترافات تلویزیونی شدند. این سه پژوهشگر و محقق در سال ۱۳۸۶ به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام بازداشت شدند.

چرا اعتراف؟

روزبه میرابراهیمی یکی از قربانیان اعتراف‌گیری می‌گوید، شکستن شخصیت زندانی اولین قدم برای موفقیت در پروژه اعتراف‌گیری است: «کسانی که قربانی چنین پروژه‌هایی می‌شوند در نگاه بازجویان و آن تیمی که دارد این قضیه را اجرا می‌کند، اول باید آن شخصیت و آن زندانی را بشکنند. به لحاظ شخصیتی این آدم را بشکنند که تحت کنترل خودشان باشد تا بتواند در آن سناریویی که آنها می‌خواهند بازی کند. به خاطر همین، معمولا در همان شرایط اولیه‌ی بازداشت، آدم‌ها را در یک حالت ایزوله قرار می‌دهند و انواع و اقسام فشارهای جسمی و روحی بر او می‌آورند تا این آدم از شرایط نرمال خارج شود».

میرابراهیمی محور اصلی فشارهای وارد برای اجرای پروژه اعتراف‌گیری را اینگونه برمی‌‌شمرد: «من یک هفته تلاش می‌کردم مقاومت کنم و زیر بار اتهامات نروم. اینها دو تا محور را در فشارهای اولیه خیلی روی زندانی‌ها وارد می‌کنند، بخصوص زندانی‌های مطبوعاتی و سیاسی، و آن هم این است که در همان اول قضیه بحث‌های غیراخلاقی را مطرح می‌کنند و سعی می‌کنند یک‌سری اعترافات غیرواقعی از بحث‌های اخلاقی، روابط نامشروع و کارهایی که مثلا برفرض بتوانند از آن استفاده کنند و بگویند این آدم‌ها آدم‌های فاسدی هستند بگیرند. دوم، فشار زیادی می‌آورند روی این که این آدم جاسوس است، یعنی با بیگانگان ارتباط دارد و با آنها کار می‌کند. این دو مقوله‌ا‌ی است که به نظر من در تمام بازداشت‌هایی که در مورد فعالان سیاسی و مطبوعاتی در طول این سال‌ها بوده، به عنوان اصلی‌ترین تم بازجویی روی زندانی‌ها به کار گرفته می‌شود که بتواند آن شخص را با این دو اتهام بشکنند و تحت کنترل خودشان قرار دهند».

ابراهیم نبوی فشار روحی را اصلی‌ترین وسیله بازجویان برای گرفتن اعتراف می‌داند: «فشار جسمی اصلا تاثیری در تغییر روحیه ندارد. فشار جسمی بیشتر آدم را به مقاومت تحریک می‌کند و شاید فضای امید و انرژی را بیشتر در آدم بوجود می‌آورد. بعد هم رابطه‌ی بازجو و زندانی را به هم می‌ریزد. در حالی که اساس اعتراف‌گیری بر ناامید کردن زندانی است که ناامید کردن زندانی خیلی سریع و بخصوص در شرایط انفرادی در بازجویی‌ها به دست می‌آید».

هدف اعتراف‌گیر‌ها چیست؟

ابراهیم نبوی و روزبه میرابراهیمی معتقدند، هدف اعترافات تلویزیونی تاثیرگذاری بر قشر خاصی از مردم است که معتقدند هر آنچه تلویزیون می‌گوید درست است، و نیز کسانی که تنها رسانه‌‌شان صدا و سیمای جمهوری اسلامی است. علی افشاری اما دلایل دیگری را برای اعتراف گیری قائل است: «به اعتقاد من آنها این کار را برای این انجام نمی‌دهند که روی افکار عمومی اثر بگذارند یا ذهنیت‌شان را عوض کنند یا آنها باور کنند. اهدافی که آنها دنبال می‌کنند، چند چیز است. یک، نشان‌دادن قدرت خودشان که مخالفین را بترسانند که آنها می‌توانند هرکاری را بکنند و هر اراده و مقاومتی را بشکنند. دوم ایجاد فضای وحشت و ارعاب و ناامیدی است که در جامعه ایجاد می‌شود. به هر حال افرادی آمده‌اند و از فردی حمایت کرده‌اند، از جریانی حمایت کرده‌اند. وقتی می‌بینند فعالان آن جریان، کسانی که در آن حضور داشته‌اند می‌شکنند، این ممکن است در آن بخش تاثیر ناامیدکننده‌ای بگذارد یا به اختلافات و انشقاقات در داخل آن جریان دامن بزند».

«ما به کسی اجازه قهرمان شدن نمی‌دهیم» این پیام دیگری است که  به اعتقاد علی افشاری مجریان اخذ اعترافات به مردم و جریانات سیاسی می‌د‌هند. "به دست آوردن اقتدار فروریخته حاکمیت" نیز دلیل دیگری است که وی برای اجرای پروژه اعتراف‌گیری ذکر می‌کند.

افشاری مهم‌ترین دلیل اجرای این پروژه را اینگونه بیان می‌کند: «چون اتهامات و ادعاهای مطرح‌شده علیه فعالان بی‌اساس است و آنها نمی‌توانند هیچ مستندی و سند تاییدکننده‌ای برای این اتهامات بی‌اساس بیاورند، متهم را مجبور می‌کنند که اعتراف کند تا بتوانند پشتوانه‌ی حقوقی و قانونی برای ادعاهای بی‌اساس خودشان درست کنند و همچنین آن سوخت پروپاگاندای تبلیغاتی خودشان در جامعه را تامین کنند و به همه بقبولانند که این ادعای ما درست بود».

وی به طرح ادعای انقلاب مخملی در اعتراضات اخیر به نتایج انتخابات اشاره کرده و اثبات این ادعای از پیش تعیین شده را یکی از مهم‌ترین دلایل اعتراف‌گیری های اخیر می‌داند.

روزبه میرابراهیمی نیز در این مورد با علی افشاری هم‌عقیده است: «اینها یک‌سری توهماتی است که بخشی از اینها را اول جمهوری اسلامی زمینه‌هایش را در رسانه‌های خودش بوجود آورده، در بولتن‌های خودش برای مقامات بوجود آورده و بعد وقتی افراد را می‌گیرند دنبال این هستند که آنها را بازیگران آن سناریویی کنند که خودشان برای توجیه عملکردشان نیاز دارند».

اینک یک بار دیگر جامعه شاهد فیلم‌های تکراری‌ای است که تنها بازیگران آن عوض شده‌اند. این بار سوژه، اعتراض به نتایج دهمین انتخابات ریاست جمهوری است و بازیگران آن، یا جوانان شرکت‌کننده در این اعتراضات‌اند و یا اعضای احزاب سیاسی، افرادی چون امیر حسین مهدوی، روزنامه‌نگاری ۲۷ ساله که جوان‌ترین عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی است.

نویسنده: میترا شجاعی
تحریریه: بهنام باوندپور

 
 
نوشته شده توسط  در ساعت 8:52 | لینک  | 

 


از ميان مهارت‌هاي گوناگون انسان، گوش كردن يكي از مهم‌ترين مهارت‌هايي است كه با پرورش آن مي‌توان كارايي خود را در تمامي مراحل زندگي به‌ويژه دوران تحصيل افزايش داد؛ ضمنا اين مهارت يكي از مشكل‌ترين مهارت‌هاست.

گوش دادن تعهدي براي فهميدن و رسيدن به درك همدلانه است؛ به اين معنا كه از علايق، نيازها و تعصبات خود بكاهيد و با چشمان فرد مقابل به مسائل نگاه كنيد؛ خودتان را جاي او بگذاريد و از دريچه چشم او نگاه كنيد. گوش دادن در ضمن نشانه مهر و محبت شماست. مثلا هنگام گوش دادن به طرف مقابل درواقع مي‌گوييد: به تو علاقه‌مندم و تو برايم اهميت‌داري، مي‌خواهم بدانم به چه فكر مي‌كني و چه احساسي و چه نيازي داري؟

اصطلاح «گوش دادن» در برخوردهاي اجتماعي به 2 معنا به كار مي‌رود. يكي از آنها اشاره به گوش دادن آشكار دارد كه گوش دادن فعال ناميده مي‌شود. ما وقتي فعالانه گوش مي‌دهيم كه رفتارهايي انجام دهيم كه حاكي از توجه ما به طرف مقابل است. دومين معناي گوش دادن به فرايند‌شناختي جذب اطلاعات اشاره دارد. در اين تعبير گوش دادن نشانه رفتارهاي آشكار شنونده نيست بلكه به جنبه‌هاي نهفته رفتارهاي او اطلاق مي‌شود. براي مثال ممكن است به‌طور پنهاني بي‌آنكه علامتي دال بر توجه به ديگران از خودمان نشان دهيم به صحبت‌هاي آنان گوش دهيم. گوش دادن منفعلانه به همين گوش دادن گفته مي‌شود.

گام‌هاي مؤثر براي گوش دادن

گوش كردن فعال: خانم عبدي مي‌گفت: هرگز نتوانستم موضوعي را براي همسرم به‌طور كامل تعريف كنم چون ميان صحبت‌هاي من گاهي دستش را بلند مي‌كند و با اشاره به تلويزيون يعني كه حرف نزن، گوش مي‌كنم و يا چيزي از من مي‌خواهد يعني كه حرف نزن، به‌طور كلي شنونده خوبي نيست و گاهي نيز هيچ عكس‌العملي نشان نمي‌دهد.

وقتي خوب گوش مي‌دهيد همسرتان را بهتر درك مي‌كنيد و با او هماهنگ مي‌شويد، از روابط خود بيشتر لذت مي‌بريد. بي‌آنكه مجبور به ذهن خواني باشيد مي‌فهميد كه همسرتان چرا چنين مي‌گويد و چنين مي‌كند.واقعيت اين است كه گوش دادن به اين معني نيست كه گوشه‌اي بنشينيد و دهانتان را ببنديد. گوش كردن روند فعالي است كه مستلزم مشاركت شماست. براي درك كامل مفهوم يك گفت‌وگو اغلب ناگزيريد سؤالاتي بكنيد و واكنش‌هايي نشان بدهيد؛ بدين ترتيب از حالت كنش پذير گامي فراتر مي‌گذاريد و در روند گفت‌وگو  مشاركت مي‌كنيد.
براي گوش دادن فعال بهتر است شيوه زير به كار گرفته شود:

بازسازي عبارت‌ها: آنچه  مي‌پنداريد طرف مقابلتان گفته است، به بيان خود‌تان در ذهن تكرار كنيد. بازسازي عبارت‌ها، يكي از ابزارهاي اصلي براي گوش كردن واقعي است.
امتحان اين شيوه به ما كمك مي‌كند كه اگر صحبت‌هاي طرف مقابل را هم خوب نشنيده باشيم و يا او تصور كرده كه به حرف‌هايش گوش نداده‌ايم با بازسازي عبارت‌ها به او بفهمانيم كه حرف‌هايش را شنيده‌ايم. در بازسازي اغلب مي‌توانيم از عبارت «منظورت اين بود» و يا «آنچه اتفاق افتاده اين بود» استفاده كنيم.

گوش دادن به همسر: شايد مهم‌ترين كاربرد مهارت‌هاي شنيداري هنگام ارتباط با همسر باشد؛ شيوه‌اي كه آن را ارتباط دو جانبه مي‌نامند؛ ساختاري كه در چارچوب آن مي‌توان واقعا به حرف‌هاي يكديگر گوش داد. اين شيوه از اين قرار است: هر‌گاه درباره موضوعي صحبت مي‌كنيد كه مي‌تواند بحران‌زا باشد، هنگامي كه گوينده هستيد ديدگاهتان را خلاصه كنيد و مختصر و مفيد شرح دهيد، از سرزنش كردن و يا بردن نام اشخاص خاص اجتناب كنيد، طرف مقابل را متهم نكنيد، بر نقاط ضعف و اشتباهات همسرتان تأكيد نورزيد.

هنگامي كه شنونده هستيد، كاملا به گفته‌هاي همسرتان توجه كنيد. با آنچه مي‌گويد مخالفت نكنيد، از مشاجره و مباحثه بپرهيزيد و سؤال كنيد. مزيت رعايت اين شيوه آن است كه از سرعت گفت‌وگو مي‌كاهد و مناقشات لجام‌گسيخته را گسترش نمي‌دهد.
گوش كردن داراي موانع بي‌شماري است از آن جمله:

مقايسه: اين كار گوش كردن را بسيار دشوار مي‌كند زيرا شما دائم در تلاشيد تا بفهميد چه كسي باهوش‌تر، داناتر يا تواناتر است يا از سلامت عاطفي بيشتري برخوردار است؛ شما يا ديگري؟ به اين ترتيب نمي‌توانيد در بحث شركت كنيد، چرا كه سخت گرفتار سنجش خودتان هستيد.

خواندن ذهن: كسي كه سعي مي‌كند ذهن افراد را بخواند نمي‌تواند توجه چنداني به آنچه مردم مي‌گويند داشته باشد.

دلجويي كردن: شما مي‌خواهيد مهربان، خوشايند و حمايت‌گر باشيد، مي‌خواهيد محبوب مردم باشيد، پس با تمام گفته‌هايشان موافقت مي‌كنيد، شايد تظاهر به گوش دادن مي‌كنيد و به جاي شركت در بحث و فهم فقط درصدد به دست آوردن دل ديگران هستيد.

حق به جانب بودن: شما نمي‌توانيد اصلاح شويد، نمي‌توانيد شيوه تغيير دادن اخلاق خود را فرا گيريد. اعتقادات شما خدشه ناپذيرند.

پند دادن: حلال مشكلات بودن، كيسه‌اي از پند و اندرز در اختيار داشتن و با شنيدن چند جمله از مخاطب سر كيسه پند و اندرز را باز كردن نمي‌گذارد كه با مخاطب ارتباط صميمانه‌اي داشته باشيد. هرگز به محض شنيدن مشكلات گوينده موعظه نكنيد چون مخاطب (گوينده) در نهايت احساس تنهايي خواهد كرد.

همخوان‌سازي: بسياري از مردم ما هر آنچه مي‌شنوند، به ياد كاري مي‌افتند كه خود انجام داده‌اند و آنچنان در خاطرات خود غرق مي‌شوند كه ديگر فرصتي براي گوش كردن واقعي به حرف‌هاي گوينده و يا تلاشي در جهت شناخت او ندارند.

رؤيا پردازي: در حال گوش كردن هستيد، يكي از گفته‌هاي گوينده ناگهان زنجيره‌اي از وقايع را در ذهن شما تداعي مي‌كند و به رؤيا فرو مي‌رويد، در اين صورت تعهدي به شناخت يا احترام به گوينده در خود احساس نمي‌كنيد و اين نشانگر آن است كه ارزش چنداني براي گفته‌هاي او قائل نيستيد.

قضاوت كردن: انگ زدن تاثير بسيار زيادي دارد اگر شما كسي را احمق فرض كنيد، به آنچه مي‌گويد توجه نخواهيد كرد. قضاوت عجولانه درباره يك گفته بحث را واپس مي‌زند. يكي از قوانين درست گوش كردن آن است كه پس از شنيدن تمام گفته‌ها درباره آن قضاوت شود. لازمه قضاوت درست به كار گرفتن زبان توضيحي است نه زبان داوري.

پالايش كردن: بسياري از افراد حرف‌هاي گوينده را پالايش مي‌كنند؛ يعني برخي از نكات را گوش مي‌دهند و مابقي را نشنيده مي‌گيرند؛ در حقيقت به حالات فرد توجه مي‌كنند.

سخن پاياني

ارتباط به‌نظر موضوع ساده‌اي است و همه ما خود را در آن متخصص مي‌دانيم و گفت‌وگو را امري طبيعي تلقي مي‌كنيم اما در شرايط اختلاف، وقتي تضادي مطرح مي‌شود آن وقت است كه بايد مهارت كلامي خود را مورد قضاوت قرار دهيد.

به راستي در حالت عصبانيت چگونه گفت‌وگو مي‌كنيد؟ اگر در مواقع حساس بتوانيد به خوبي و به‌گونه‌اي مؤثر ارتباط برقرار‌سازيد نقش ارتباط خوب و حياتي را ايفا كرده‌ايد.

 

 

:-

نازخند صبحي:روزنامه ی همشهری ۱۱/تیر/۸۸/سال هفده هم/شماره ۴۸۷۴

 :-

!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 6:4 | لینک  | 

خفقان عصر طلایی ایران!

 

 

....

سران آفریقا احمدی نژاد را به حضور نپذیرفتند.

...

گریزگاهی به سمت آزادی !

 

...

داشتم می نوشتم " مردم عادی " ، ديدم مردم بيرون آمده اند . كتك خورده اند . مرده اند. خاك شده اند . دوباره بعد از مدت ها  دارند از  ديوارهاي سنگي بيرون مي آيند...تا دوباره خاك شوند...

...

زمين : اين روزها مي بينم " آزادي " غوغا مي كند . پس خدايا مرا از اين "تن" رها كن!

 

...

اين لولو سرخرمن ها روز به روز كوته فكر تر مي شوند . كلاغ ها بر روي آنها لانه مي سازند . توليد مثل مي كنند و ممكن است حتي در آخر بر روي آنها تخم بگذارند. چه زيباست آن رورزي كه جوجه هايشان سر از تخم بيرون آورند...

من دچار اضطراب شده ام . خفقان . مي خوانم . مي نويسم .افكار احمقانه ام بر روي كاغذ نقش مي بندد . مضحك است . ديوانه وار مضحك است .

یکی از روزنامه های دیگر توقیف شد!

...

گـــــــــــــــــــــــــــــــمشده !عادل فردوسي پور

مدتهاست كه از آقاي مجري هاي ايران در  خبر ها چيزي نمي شنويم . كسي كه برنامه ي -۹۰- او از پرمخاطب ترين و جنجالي ترين هاي ورزش و حتي رسانه هاي كشور بود . مخالفت ها و حوادثي كه پياپي براي برنامه هاي اخيرش رخ داد همه ي رخداد هاي كشور را تحت تاثير خود قرار داد .شايد اولين كسي كه از تريبون صدا و سيما به مسولين كشور مستقيم خطاهايشان را گوشزد مي كرد و آنها را مورد بازخواست قرار مي داد . حالا او نيست . خبري از او  نيست . براي فرار از شايعات از او بگوييد تا بدانيم . اين خنده ها كجايند!؟چه كساني مي شنوند!؟

...

 :-اقای خاتمی و میرحسین و کروبی بیانیه ی جدید داده اند...

نوشته شده توسط  در ساعت 11:4 | لینک  | 

 

از ديشب تا الان يه كلاغ داره مدام قار قار مي كنه ! هر چه هوا روشن تر مي شه

قار قار كردن اون داره بيشتر مي شه!صداش بد جوري داره توي متن مي پيچه!

نمي دونم پرنده هاي ديگه چطوري از دست سر و صداهاي"اين"،"اينجا" مي تونن بخوابن!

 

:- خوش بحال اين كلاغ!

حتما" مي دانيم كه نظاممان دچار بُحران شده است و ملت ِ خواب ما را آنچنان كه مي خواهند،

در همين خواب نگه داشته اند!سر بلند مي كنند برايشان لالايي مي خوانند!

نظام در خطر است پس بايد خفقان بگيريم!

هي كلاغي هي!

براي هدايت اين مردم به راه ناراست ، به چه كارهايي كه روي نمي آوريم!

نمي دانم چرا اين هايي كه در بطن و متن ماجراها هستند ، سكوت مي كنند!

مي گويم نمي دانم ! اما راستي آيا كسي هست كه نداند!؟

اين همه مردم را به باد كتك گرفتن ها ، در بين جمعيت گاز اشك آور زدن ها،

بگير و ببندها و در سياه چاله ها انداختن ها را نمي بينيد!؟

البته اگر حكايت حكايت حضرات مراجع عظام تقليد باشد و مسولين دون پايه ي، نه ببخشيد

 بلند پايه ي نظام ِ حاكمه باشد كه بعضي از نمونه هاي آن ها را ديده ايم! و شنيده ايم،

اين ها فقط هاله هاي اطراف سر ِ بزرگان را از جمله رييس جمهور  را مي بينند ، ولاغير .

راستي آيا شما غير از هاله و نور هم در اطراف اين شخصيت ها چيز ديگري مي بينيد!

سكوتتان همان به.

 

:- هر روز  بر تعداد دستگير شدگان حوادث اخير افزوده مي شود!

تا جايي كه هنرمنداني چون مهتاب نصير پور ، هما روستا ، حسين زمان ، رضا عطاران

و... به خيل عظيم دستگير شدگان پيوستند . وصف العيش نصف العيش.

 

:- ياد "شنيده هاي" اول انقلاب مي افتم!و اين روز ها را مي بينم!

:- براي خالي نبودن عريضه اينجا رو ببينيد بد نيست...

 :- ما هميشه با دشمنان فرضي از جمله انگليس ، آمريكا و اسراييل  - كه البته

 اين روزها كمتر در خبر ها از اسراييل مي شنويم - زندگي كرده ايم ، دشمنان اصليمان

خودمان هستيم!  نوع نگاهمان به خودمان و اطرافمان و اطرافيانمان ، اين نوع نگاه ها

بزرگترين دشمن ماست .

:- """نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمي دانم!پــــــــــــــــــــــس هستم!"""

 

نوشته شده توسط  در ساعت 5:55 | لینک  | 

اگر سنگ،سنگ...
اگر آدمي ،آدمي است
اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است

چرا هر شب و روز، هر بار
بناچار
هزاران دليل و سند لازم است،
که ثابت کند:
تو توئي؟



هزاران دليل و سند،
که ثابت کند...

(قیصر)

 

نوشته شده توسط  در ساعت 2:22 | لینک  | 

 

ثانیه ها را نشخوار می کنم

تا لحظه هایم...

آه!

چه تلخ می گذرند این ثانیه های بی گذر زمان.

 

:-"من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟..."

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 2:2 | لینک  | 

 

شعر بدون اسم2


مگر که جویمش
مگر که بینمش
مگر که بویمش
کجا مگر فتاده او؟»

و ميرود
كوبكو
...
كنون اي سرا پرده داران شب
خموشي گزينيد .
به بينيد . »
كه شادي رقصان تن آلوده كرد
بنامحرمان ،
و خود را از قر قصه آسوده كرد
و آن گام بيچاره خاموش شد
طپشهاي شادي و آهنگ گام
بياميخت با هم
وزآن خاست
-همهمه اي شايد
زمزمه اي شايد
بشنويد ناله جان كندنشان را
لاله اي نيست
بوسه اي نيست
از چمنهاي اگر رويد مگر
لاله هاي سرخ و گلها سرختر»
خواب خيره با چنين لالايي روياپذير
خانه ميگيرد
در درون ديده ياران شب
و از چمنهاي دور
من ميشنوم نفس گرم پر آهنگ ميلاد لاله ها و گلهاي تازه رو را
در گوش من فرياد ميزنند :
-« آمديم!آمديم!
از نواي ما جهان
پر نوا شود
از صداي ما جهان پر صدا شود
بشنويد!آمديم
بشنويد!آمديم
اين صداي گام مااست
اين صداي پاي مااست...»
روزي اين آهنگ دور
حتم دارم ميشود آهنگ رقص پي درنگ شادي فرخنده اي*

7/3/1336 تهران

* بهارم صادقي ،  بازمانده هاي غريبي آشنا،تدوين محمد رضا اصلاني

 

همیشه همان

شب همان و ظلمت همان

تا چراغ همچنان نماد امید بماند

راه همان و از راه ماندن همان

تا چون به لفظ <<سوار>> رسی

مخاطب پندارد که نجات دهنده ای در راه است

((مدایح بی صله...شاملو))

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 16:27 | لینک  | 

 

:- http://i27.tinypic.com/epgi3b.jpg

نوشته شده توسط  در ساعت 1:46 | لینک  | 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 21:43 | لینک  | 

 

بودست خـــری که دم نبودش                                     روزی غم بی دمــی فزودش

در دم طلبی قدم  هـــمی زد                                      دم می طلبید و دم نمی زد

یـــــک ره نه ز  روی اخـــتیاری                                    بـــــــگذشت  میان مرغزاری

دهقان مگرش زگوشه ای دید                                   برجست و دو گوش از او ببرید

بیچاره  خـــــــــر آرزوی دم کرد                                     نایافته دم دو گـــوش گم کرد

                                                (ایرج میرزا )

 

نوشته شده توسط  در ساعت 19:48 | لینک  | 

 

   می چرخم

    و

   دنیا را که ساکت در سکون ایستاده  و نظاره گر است را

   می نگرم

.

می پیچم در خودم

و

فریادم را

قطره قطره از چشمانم فرومی ریزم

.

نگاه تو را می خواهم

و

گرمای تو را که پر از اندیشه ای...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:40 | لینک  | 

 

 "در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند "*

اين ها كساني هستند كه از روز اول تا الان دستگير شدن :

حجاريان / تاج زاده / رمضان زاده / داوود سليماني / علي تاجر نيا/ شهاب طباطبايي/ تقي پور/ نور محمدي (جبهه ي مشاركت)

حمزه غالبي رييس شاخه جوانان مير حسين موسوي /علي وفقي / حسين نيكخواه / حسام نصيري (از اعضاي شاخه دانشجويي ستاد موسوي)

عليرضا خوشبخت/ زهرا توحيدي (دانشجويان ستاره دار و از فعالان دانشجويي)

حسن معاديخواه فرزند عبدالمجيد معاديخواه .

ضيا الدين نبوي (دبير شوراي دفاع از حق تحصيل)
ژيلا بني يعقوب و بهمن احمدي امويي زوج روزنامه نگار .
مسوول شاخه زنجان نهضت آزادي و پنج نفر ديگر از اعضاي نهضت هم در منزل خود بازداشت شده اند...

و

"""محمد قوچاني""" كه نمي دونم چرا وقتي شنيدم يه جوري شدم ، قبلا" هم در مورد تعطيلي روزنامه ها و هفته نامه ي" شهروند امروز "ش چيزي نوشته بودم .

فعلا" خيلي وزنه ي بزرگي رو اين سمت از دست داده ، مثل اينكه در بازي شطرنج بيان اول كار وزيرت رو بزنن تا بخواي بري و يه سر باز رو برسوني خونه ي آخر كه وزيرت رو بياري توي بازي ممكنه مات شده باشي...اين يكي واقعا" حيف شد...

محسن مير دامادي (دبير كل جبه ي مشاركت)

احمد زيد آبادي / كيوان صميمي / سعيد ليلاز / عبدالرضا تاجيك / مهسا امر آبادي و...

روزنامه ي اعتماد ملي / دوشنبه يكم تير ماه 88

البته فائزه هاشمي هم ديروز آزاد شد .

 در كتاب" شاهزاده " متعلق به ماكياول مي خوانيم كه :" زمامدار اگر بخواهد باقي بماند و موفق باشد ، نبايد از شرارت بهراسد و از آن احتراز كند ؛ زيرا بدون شرارت ، حفظ حكومت ممكن نيست . هيچ معياري جز موفقيت زمامدار و افزايش قدرت او وجود ندارد . زمامدار براي نيل به حفظ آن مجاز است به هر عملي از زور و حيله و غَدر و خيانت و تقلب و نقض عهد دست زند . "**

:- نمي خواهم چيزي بنويسم، اما نمي شود كه سكوت كرد .

:-* بيش از چندين بار شعر هوشنگ  ابتهاج را  امروز گوش دادم ...عجيب نشست بر دل با صداي استاد "شجريان ".

:-**مباني ارتباط جمعي ، دكتر سيد محمود دادگران،تهران انتشارات فيروزه،چاپ دوازدهم ۱۳۸۸،

:- صدا و سيماي ما يك روز همه ي اين دروغ هايي را كه اين روز ها به خورد ملت مي دهد را اعتراف مي كند .

 

نوشته شده توسط  در ساعت 20:24 | لینک  | 

 

تنها راه بر طرف کردن خستگی های نصف شبی اینه که " نخوابی " و هی توی خودت بپیچی ، از سر درد گرفته تا هزار و يك دليل ديگه ،نمي دونم چيكار كنم ن نه حوصله ي فيلم ديدن هست كه مدتي نيست . نه حوصله ي كتاب خوندن كه گه گاهي پيدا مي شه . از يه چيزايي حالم داره بهم مي خوره . نمي دونم راجع به چي بحث كنم . بحث اصلي ،‌ بحث فرعي . بحث...بحث...بحث.

مگه آدم نصف شبي و تنهايي هم مي تونه بحث كنه!؟

خب گاهي با "من" ِ درونش با " توي"ِ درونش ،با خيالاتش با مخاطب خودش با خود ِ خودش آره بحث مي كنه ، جدل ميكنه ، به آرامش يا خشونت مي رسه ، دلشكسته مي شه ، مغرور مي شه ، در هم مي پيچه ، ديوونه مي شه ، به بالا مي رسه ، بالا .. نه... خسته ام خسته  .

اين خستگي نشان از ناتواني ام دارد؟!خسته از ناتواني درد؟!

آه ، قلبم مي ايسته؟! سنگين داره مي تپه . اين منم و اين انسان منم و اين موجود زنده منم .

زنده تا كي!؟ تا چه وقت !؟ تا چه لحظه اي!؟در چه حالتي !؟ در كجاي اين جهان خاكي .

شايد در خودم بميرم كه مرگي ست كه از خاك كردن ..شايد در درون خودم بميرم ، كه اين لحظه از مردن هاي ديگر به مراتب خاموش تر و دهشناك تر است . من در درون خودم دارم لحظه به لحظه مي ميرم .

خسته ام خسته . در مغز ِ خودم صداي خودم را در گوش خودم مي شنوم . چرا زندگي بايد چنين باشد ؟چرا مرگ بايد چنين تدريجي باشد ، چرا؟! خدايا ! خسته ام خسته . از ناتواني خستگي خودم در خودم خسته ام ...

چشمانم باز و نيمه باز .دنيا تاريك و روشن مثل سايه . يك لحظه روشن به اين سو و لحظه اي تاريك به آن سو .

هجوم مي آورند .

ماهي هستم . من در دريايي بزرگ شناورم .در در يايي پر از قلاب هاي آويزان در آن. كدام يك را قورت بدهم تا جواب بگيرم؟!

آه ! خدايا ! پر از علامت سوال شده ام . من دريا نيستم . اما ذهنم دريايي است .

تكيه گاه . آرامش كده . آرامش كده . خسته ام از حال خودم .

..

سكوت مي شوي براي لحظه اي .براي دردي . براي خوابي .

بدنم بي رحمانه دارد كوفته مي شود . در هم مي شود . ما انسان ها چه هستيم !؟ من چه هستم؟!

نه طاقت گرمايي ، نه طاقت سرمايي ، نه طاقت بيداري ،نه طاقت خوابي، نه طاقت اندوه ، نه طاقت شادي . ما خود را محدود كرده ايم به معادلات . وحشتناك است . خدايا رحمي .

...

...

اين صفحه را سفيد مي گذارم . و اين صفحه را به حال خودش وا مي گذارم . شايد خود نيز " حديث سخن در زبان نگشوده "  داشته باشد.

اين منم ، من خودم

...،...،...، اين هر سه ... خوابم مي آيد در آستين زمان بي زماني .ديگر ناي ِ نوشتنم نيست . كه اين منم در اين شب سياه و خاكستري .

خسته و تنها پر از كوله باري از علامت هاي قلاب مانند با طعمه هاي بي طعمه . اگر فكر ...نبود ،خستگي روحي و ذهني از بينم مي برد .

مي روم كه با فكر ... آسوده بخوابم .

" دلتنگِ مستقيم و غير مستقيم از گذر ثانيه هاي مفقود شده در بغض "

:-!؟

:-؟!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 3:23 | لینک  | 

 

ّ

 

تا کجا و تا کی!!!؟

 

نوشته شده توسط  در ساعت 14:55 | لینک  | 

 

 

تو خون کسان خوری و ما خون رزان انصاف بده کدام خونخوارتریم

 

:- خورشید سرافکنده از رقص ِ شب ماه!

نوشته شده توسط  در ساعت 10:4 | لینک  | 

 

      از انقلاب تا آزادی راهی نیست ، اين شور جاودانه است .

 

:-

چند وقت پيش در اين پست در مورد صحبت هاي وزير تازه بركنار شده ي كشور نوشتم ، ديروز  روزنامه ي اعتماد ملي مي خواندم، چشمم به مطلبي افتاد و لازم ديدم كه  در مورد آن بنويسم ...

اعتماد ملي :"پورمحمدي خطاب به موسوي گفته است كه به رغم ميل باطني اش تنها بر اساس شرايط جاري كشور و وضع خطير آن و حوادث پيش آمده و در خطر بودن جان و مال و آبروي بسياري از شهروندان و بيم وقوع پيامدهاي ناگوار براي كشور و نظام ، ناچار از بيان و يادآوري مطالبي است . "*

نمي دانم كي اين آقا مي خواهند صحبت كنند! شايددر اين دنيا حق مردم ادا نشود نتيجه بهتر باشد ... چند حالت براي اين حرف ها در ذهن دارم يكي اينكه اين ها همه دروغ هستند، ديگري اين ها فقط براي رفع تكليف هستند ، گزينه ي ترس را هم كه شما خودتان بهتر در گفته ي اخيرشان مي بينيد و"نيازي به يادآوري من نيست!!!"

:- اعتماد ملي ،شماره ي ۹۴۸ ، شنبه سي خرداد هشتاد و هشت.

:- محمد قوچاني هم به جمع دستگير شدگان پيوست.

 :- خبر ها از هک شدن قلم نیوز خبر می دهند .

:- خانواده ي هاشمي دسگير شده اند .

:- رسانه ي ملي تبديل به رسانه ي دولتي/حكومتي شده است و دروغ ها همچنان بيداد مي كند.

:- این رسانه ی دروغین (دلم براي مجريانش مي سوزد كه به هرز مي روند) مردمي كه به آرامي در خيابان حضور داشتند و اعتراضات خود را به آرامي دنبال مي كردند و بوسيله ي افراد افراطي مورد هجوم ِ بي سابقه اي قرار گرفتند را اغتشاش گر و شورشي خواند . دروغ در روز روشن مي گويند .اينجا ديگر نه قسم حضرت عباس هست و نه دُم ِ خروس ، در زير دست و پاي پليس ضد شورش و لباس شخصي ها افراد بيگناه مورد هجوم بودند . آدم با شعور هم در اين جمع بي شعور وجود داشت . اين ها پيش كساني كه دسترسي به اخبار و اطلاعات حقيقي ندارند" رو سفيد" هستند اما آيا در پيش دادگاه وجدان (خودشان) ، مردم در صحنه حاظر و خدا رو سفيد هستند !؟واقعا" شما وجدان درد نمي گيريد از اين همه دروغ!؟

:- اغتشاشگران همان لباس شخصي ها هستند . صداي دروغ ها آسمان آبي تهران را ديروز سياه پوش كرد.اين است عدالت . اين است عدالت . اين است عدالت . نيچه به هوش باش كه خدا بيدار است .

 :- فكر مي كنم بلاگر ها هم از طريق آي پي تحت نظارت هستند .

:- بايد خبر ها را مثل عصر سنگ يا با پرتاب سنگ به همديگر برسانيم ، يا مثل "عصر دود" كه خبر ها را بوسيله ي دود به همديگر مي رساندند و از اتفاقات مهم با خبر مي شدند ، يا مانند "عصر چاپار" كه از اين طريق خبر ها مخابره مي شدند ، به يگديگر خبر رساني كنيم .

:- معناي كودتا چيست!؟ تو مي داني!؟ من كه نمي دانم.چه كسي مي داند!؟

  

نوشته شده توسط  در ساعت 0:11 | لینک  |