درست جلوی درب سفارت چین بودند.از دور دیدمشان که برای دو تا ماشین دست بلند کردند.اما آنها توجهی نکردند! من که کوله پشتی سفری انها را دیدم ، جلوی پایشان ترمز گرفتم . به نظر توریست می رسیدند و زن و شوهر بودند. مرد با دست عدد ۶ را نشان داد.خنده ام گرفت .زن:با لهجه خاص و غلیظ اما صحیح گفت :تجریش. گفتم بله ،بفرمایید.مرد دوباره همان حرکت دست را تکرار کرد و این بار چنین چیزی گفت: سکس تومن .گفتم بفرمایید. به این فکر می کردم که چطوری سر صحبت را با آنها باز کنم و چیزی بپرسم .باید با چه زبانی با آنها صحبت می کردم؟!آنها مطمئناً چینی نبودند ، این را حتی از فاصله دور هم می شد حدس زد . چون نه موها و نه چشمهایشان به چشم بادامی ها نمی خورد . هر دو بلند قد بودند با چشمان آبی ، خوش برخورد و البته خوش رو . زن مشخص بود خیلی تمرین کرده که اینهمه خوب روسریش را بسته است . زن مدام کتابچه راهنمای در سفر را ورق می زد . راه اقدسیه تا نیاوران به اینکه چه سؤالاتی از آنها بپرسم طی شد.توی سربالایی نیاوران بودم که متوجه شدم به انگلیسی دارند به من چیزی می گویند .خوشحال شدم و از توی آینه نگاهشان کردم . متوجه شدم دارند می گویند music ok !صدای رادیوی ماشین رو کمی بلند تر کردم . سربالایی نیاوران به این ترتیب طی شد . گفتم الان موقع خوبیه که بپرسم شما از چه کشوری هستید و با انها صحبت کنم . چهره شان به روس ها و انگلیسی ها شبیه بود.یعنی از هر کدام تقریباْ مشخصاتی را داشتند! سوالم را پرسیدم ، اما به زبان فارسی. چند ثانیه ای همدیگه را نگاه کردند و متوجه شدم زن سریع کتابچه را ورق زد .گفت germany. گفتم آها .چه جالب! خیابان نیاوران خلوت بود و تا تجریش چند دقیقه ای بیشتر نمانده بود . مرد به انگلیسی پرسید: ؟u iranian.گفتم بله.ایرانی هستم، از بوشهر. هر دو با هم با همان لهجه غلیظ ،با خنده و تعجب گفتند،بوشهر!و صوتی شبیه "هان" یا "ها"ی خودمان را ته جملشان چسباندن. پشت چراغ قرمز میدان قدس ،به خودم گفتم شاید می خواهند بروند دربند . به فارسی پرسیدم مسیر بعدیتون کجاست؟!آن دو این بار با تمرکز بیشتر و ثانیه های بیشتری همدیگر را نگاه کردند و گفتند مترو .صدایشان تقریباً پس زمینه صدای همدیگر می شد .بستگی داشت کی دوم صحبت می کند . از چراغ قرمز تا پله برقی تجریش هی به خودم گفتم بهشون بگم من الیور کان رو می شناسم!یا من هم با لهجه خودشان بگویم الیور خان را می شناسم ، یا لهجه ام را غلیظ کنم و بگویم میشایل بالاک را یا بگم مایکل بالاخ را ، باخ را ، کاترین اشتون را و...می شناسم که به پله برقیرسیدیم .مرد یه ده هزار تومانی به سمت من گرفت . من گفتم ،نه ممنونم.خندید.گفت no و من هم گفتم نه ،نمی گیرم.هر دو اصرار کردند و شروع کردند تند تند به آلمانی یا شاید هم به انگلیسی صحبت کردند و همچنان هم مرد پول را سمت من گرفته بود . و من هم مدام می گفتم که نه از شما پول نمی گیرم .اصرار من باعث نشد آن دو از پرداخت پول به من کوتاه بیایند و من هم کیف پولم را بیرون آوردم و نه هزار تومان به سمت انها گرفتم . آنها با لبخند به همدیگه نگاه کردند و به جای ده تومانی دو تومان به من دادند که من چون هزار تومانی نداشتم پانصد تومان به آنها دادم ، صندوق عقب ماشین را بالا زدم تا کوله پشتی های سنگینشان را بیرون بیاورند . موقع خداحافظی مرد آلمانی دستم را محکم فشار داد و زن هم در فاصله ی کمی از مرد دست خود را به رسم ایرانی ها بر سینه گذاشت . هر دو تشکر کردند و گفتند tanx و ممنونم .من هم گفتم خواهش می کنم و موفق باشید .برایشان دست تکان دادم و سوار ماشین شدم و به سمت میدان تجریش به راه افتادم ..
:- ...!