مقاومت در برابر جنگ واقعیت ها ..

 

"مقاومت"مردم در برابر ارزش این روزای مرغ را باید ستود!و صد البته باید با شیطان درونت که می گوید «مرغ نخر،گرونه ، تحریمش کن» به "جنگ" رفت!!شاید از میان این ها به "واقعیت" برسیم!!!

............

:- بزرگان عرصه های مختلف فرهنگ و هنر جامعه خود را دریابیم ، کسانی که در کارهایشان به دنبال زنده نگه داشتن آداب و رسوم گذشته و آزاد شدن اندیشه انسان از دست دیو بی قیدی و لجاجت برخی نو اندیشان هستند . در جامعه ای که رفته رفته به سمتی میرود که به انحطاط خانواده ها منجر خواهد شد... جامعه ای که از دروغ و تهمت و ریا هیچ ابایی ندارد ...

:- چند شب پیش بعد از ده سال فیلم بروبیکر رو  دوباره دیدیم . فیلم به  زندانیان و  واقعیت های موجود در جامعه آمریکا می پردازد .در این فیلم انسانیت فدای سیاست بازی حاکمان می شود .یک نوع برده داری در عصر مدرن ..این اثر نیز مانند دیگر آثاری که در مورد زندان های آمریکا می باشد قابل تامل است ... 

:- گفته می شود گابریل گارسیا مارکزمانند نوشته هایش جادو شده و به جنون  گرفتارشده است.(امید که واقعیت نداشته باشد.) در بهترین اثر او صد سال تنهایی که درمورد سرگذشت خانواده سرهنگ بوئندیاست ، از خرافه ها و مرگ های جادویی که هرکدام به نوعی دچارش می شوند سخن می گوید سبک او سبک رئال جادوییست...(دانلود کتاب صد سال تنهایی)

 

هی کتاب !!

 

چند روزی از خواندن ِ چند داستان از این مجموعه می گذشت . دفعه ی قبل مثل الان توی راه بودم و داستان می خواندم . هر چه بیشتر جلو می رفتم ، بیشتر مجذوب می شدم  . خورشید در پشت کوه در مسیر پُر پیچ و خم  جاده داشت گُم می شد و من در سبک ِتازه ی کتاب . خوابم بُرد . چشمانم را که باز کردم همه جا تاریک بود . نیمی از پرده را کنار زدم . ستارگان از پشت شیشه در کویر می درخشیدند . دستانم را به سوی کلید چراغ  بالای سرم دراز کردم . کلید را فشار دادم . هیچ نوری فضا را روشن تر نکرد .  کتاب را بستم .  به تجزیه و تحلیل داستان ها پرداختم . ذهنم یارای گسترش و کش دادن موضوعات را نداشت . دوباره دستانم را به سمت کلید های بالای سرم دراز کردم . این بار ناخودآگاه کلید زنگ مهماندار را فشار دادم . در دل تاریکی و سکوت صدای زنگ گوشخراش ولی لذت بخش می نمود . در هر بار فشار کلید ، صدای راننده و کمک راننده را می شنیدم . یکی از آنها مرا به اسم صدا زد . گفت که چه چیزی احتیاج دارم . دنبال بهانه یی بودم که بر تاریکی و سکوت غلبه کنم . گفتم  چراغ روشن نمی شود و اینکه چرا تلویزیون خاموش است  و چندین چرای دیگر  . از اینکه صدای دیگران هم یکی  بعد از دیگری به اعتراض بلند شد ، افسوس خوردم که چرا تا آن لحظه ساکت بودند . صدای خش خش ِ تلویزون بلند شد و سکوت ِ سنگین تر از صدای ماشین هایی که گـَه گاهی از کنارمان عبور می کردند را از بین برد . مجموعه داستان غیر قابل چاپ را در ذهن مرور کردم ...

...................................

:-آذر ۸۷

:- ولادت حضرت فاطمه و روز زن مبارک..

 

جنون ِاعتراف ..

 

"ــ نمی دونم.اونا علاقه ای به ملک ندارند،زیر زمین براشون مهم تره .

ــ اونا دقیقا" چیکار می کنند؟

ــ تا جایی که من فهمیدم مرکز آزمایش های هسته ای زیر زمینی اونجاست . دارند تاسیساتشون رو از پروانس منتقل می کنند.ظاهرا" ما امنیت بیشتری مقابل زمین لرزه داریم . می بینید که در مورد اسرار دفاعی و اعتراف ها ، نمی تونم بیشتر از این روشن تون کنم .

ــ هیچ مخالفتی نشد؟تظاهرات،مبارزه سیاسی؟

ــ کسی به ما توجهی نداره ،آقا.نه صنعت داریم نه بناهای تاریخی.حرف نماینده هامون هم خریدار نداره.جوون ها رفته اند ، گردشگری در حال سقوط آزاده و املاک راکدند .."*

"ــ اون وقت ها،یه پسر بچه بودم. رفتار من هم مثل بقیه ی مردم بود.مثل همه ی وطن فروش هایی که بی کار شده بودند و با رفتن آلمانی ها خوذشون رو جای نیروی های مقاومت جا می زذند...من هم معشوقه ی نازی ها رو برهنه کردم و تو روستا چرخوندم.سپر بلایی که مامور پاک کردن گناه های ما بوذ ...هیچ چیز مسری تر از جنون جمعیت نیست.رستگاری جمعی با زیر پا گذاشتن کورکورانه ی وجدان...امروز دیگه روستایی وجود نداره.هرکسی با بار شرمساریش از این جا رفته ــیا با بار وجدانش ــاما این،گذشته رو درست نمی کنه.عواقبش رو تغییر نمی ده ."**

...............................

:-* کتاب کشش ها ،ص ۱۶۳

:-**همان،ص۱۹۸

:- امروز صبح(۱۲/۱۲) حجه الاسلام پناهیان در مورد جدایی نادر از سیمین و اسکار این اظهار نظر رو بر زبان مبارکشان جاری کردند: ""فیلمی که میره اسکار نباید توی کوچه های تنگ برن!خونه ها نباید قدیمی باشه!باید توی اتوبان ها برن!چشم انداز داشته باشن!(واقعا"!مردم ما نمی دونم چرا هنوز چشم دارند!دوره آقا محمد خان هنوز تموم نشده ها!باور کنید!)

گذشته از چشم انداز اظهار لطف فرمودند در مورد نقش بازیگرها ؛ که باید،"مهربان باشند،با لبخند با هم دعوا کنند!!!!(چی؟؟!)بازیگر جیغ نزنه!!!

"هیچ کس عکس از همه ی واقعیت های خودش در آلبومش نگه نمی داره!""(پس هیچی دیگه با این حساب آقا گذشته ش سفید سفیده!)

:-به زودی کلاس های این آقا گذشته از سخنرانی روی منبر به کارگردانی، خصوصا"بازیگری و طراحی صحنه ، فیلم نامه نویسی و هر چیزی که مربوط به فیلم باشه تبدیل می شود . حضور همه ی مردم به خصوص علاقه مندان در این کلاس ها الزامی است . (البته این سخنرانی در موقعی پخش شد که فکر کنم صدا و سیما یادش رفته بود در مورد ا ن ت خ ا ب ا ت برنامه پخش کنه . (اصولا" اگه امروز غیر از من کسی برنامه تلویزیونی با موضوعی غیر از ا ن ت خ ا ب ا ت از صدا و سیمای جمهوری اسلامی دیده؛بیاد بگه،جایزه داره!)

 

 

 

کتاب کشش ها ، باران و امتحان در تعطیلات ..

 

دیروز توی دانشگاه ؛ وسط میدونی که دور تا دورش پر از درخت کارپوس هست،قسمت سوم یا "بانوی خانه" از کتاب کشش ها رو می خواندم . (من سیب زمینی سرخ کرده با هر دو سُس سفید و قرمز رو خیلی دوست دارم.) نم نم بارون شروع شد .روی نیمکت ؛زیر درخت ،حس سرشاری اومده بود سراغم تا دنبال شخصیت اول داستان(اتین) وارد ویلا بشم و توی زوزه ی باد که به گوش می خورد به سمت جریان ناشناخته توی خونه کشش پیدا کنم . اتین وقتی آهسته آهسته وارد اتاقی می شد من جلوتر از اون بودم و ترس و دلهره زود تر از اتین اومده بود سراغ من . زوزه باد هر لحظه شدت می گرفت و درخت ها در هم می پیچیدند . راهرویی پیچ در پیچ رو به بالا می رفت .با اتین جلو رفتیم . جابجایی بعضی از اشیاء توی خونه هر دو نفرمون رو دچار استرس کرده بود . زن و پسر و دختر اتین رفته بودند شهری که تا ویلای رزرو شده ببیست کیلومتر فاصله داشت . کار هر روزشون بود . رفتن و کنار ساحل توی آفتاب دراز کشیدن و یا شنا کردن . ولی ما همین جا ، کنار کاروان ؛می ماندیم و وقتی اونا می رفتند ما هم از پنجره وارد ویلا می شدیم . اتین می گشت و من هم کنجکاو بودم ببینم چه چیزی را پیدا می کند . گاهی قطره بارانی بر روی کتاب می افتاد و من کتاب را نیمه باز می خواندم . حدود دو ساعت و نیم در همان حالت کتاب خواندم . بعضی وقت ها دوست دارم من جلوتر برم و اتین پشت سر من بیاد . هنوز چند روز از پانزده روزی که اتین با خانواده اش در تعطیلات به سر می برند باقی مانده است و من چهل صفحه تا پایان کتاب ..

.............

:- کتاب کشش ها نوشته دیدیه ون کولارت، ترجمه حسین سلیمانی نژاد ، نشر چشمه ..(از توی بازارچه کتاب ، کتاب فروشی اختران می تونید تهیه بفرمایید.)

:- شاید بهترین روزی بود که تونستم ؛سه ساعت در فضایی!!که به داستان می خورد ، کتاب بخونم!!!

:- اون وقت ها ! وقتی میرفتیم سینما استقلال یا حتی سمت هفت تیر و میدون ولیعصر حتما" یه سر هم می رفتیم سیب زمینی فروشی یی که نزدیک سینما استقلال بود و جای شما خالی.. 

 

 

برای تشکر...

 

                                       

                                سايه خويش از سرمن بر مدار

                               بي قرارم ، بي قرارم ، بي قرار 

 

"بهرام صادقی

بازمانده های غریبی آشنا"

 

امروز هدیه ارزشمندی دریافت کردم ، كه  از  آن بسي لذت بردم..

از وقتی ملکوت رو خوندم به دنبال دیگر آثار این نویسنده توانا بودم ..كه خوشبختانه

الان اين مجموعه ي ارزشمند را در دست دارم...

 

:- نمايشنامه "جاده رنگ باخته" اش را ساعاتي پيش خواندم ، جالب و زيباست..فضا سازي

زيبايي داشت .. نوشتن چنين نمايشنامه اي در آن سال ها به ما نشان مي دهد كه

او از چه انديشه ي برتري نسبت به ديگر نويسندگان هم عصرش بر خوردار بوده است..

:- قبلا" در يكي از پست ها در مورد بهرام صادقي و ملكوت توشته ام ، و ديگر نيازي به معرفي

او نيست..

 

چند فیلم از چند نگاه متفاوت...!

 

مدت ها پیش زمانی که شروع به خواندن کتاب " کوری " از" ژوزه ساراماگو "   کردم ، برای آن

بیش از هر کتاب دیگری صحنه سازی می کردم!  بعد از آن منتظر روزی بودم که

فیلمی به اسم " کوری " را ببینم ، غافل از اینکه ژوزه ساراماگو پیشنهاد های زیادی را در خصوص

فیلم ساختن از روی کتابش  رد کرده است . و او خود بهتر از هر کسی دیگر می دانست که

" هر چیزی در جای خود " مناسب است و تاثیر خود را می گذارد . تا اینکه فیلم

بالاخره ساخته شد و تفاوت این گونه موارد باز هم مانند اکثر رمان هایی که به فیلم تبدیل شده اند

بین کتاب و فیلم وجود دارد (تفاوت از لحاظ تاثیر گذاری) .

 قدرت و کششی که ما از صفحه های ابتدایی کتاب به طور مشخص "می خوانیم" تا آخر فیلم

نمی توانیم آن کشش را "ببینیم". گرچه در اینجا نکته ای را بیان کنم و آن اینکه کسانی

 که فقط فیلم را دیده اند و قبل از آن کتاب را مطالعه نکرده اند برای آن ها فیلم جذابیت

خاص خودش را دارد  چون کارگردان فیلم به اندازه ی کافی حس خشونت و

 خوی حیوانی انسان را در برخی از صحنه ها به خوبی از کتاب برداشت کرده  و آن را به ببینده 

منتقل می کند و شاید یکی از شباهت های تاثیر گذاری  کتاب و فیلم همین بود و البته کوری

 همه گیر مردم در ابتدای فیلم و زنی که بر خلاف بقیه ی مردم دچار کوری نشد .

کتاب مطمئنا" نقطه های کوری داشت که به تبع اون فیلم نیز همین ها را در بر داشت!!

شاید از نکته های جالب کتاب این بود که هیچ کدام از شخصیت ها اسم نداشتند و اگر اشتباه

نگویم تنها " سگ " بود که در کتاب به اسم صدایش می کردند و در فیلم آن را به اسم

صدا نمی زدند!(!!!؟)

و این بررسی فیلم باز هم نیمه تمام بماند تا بعد...!!!

فیلم دوم ، کتابخوان ، از ان فیلم هایی که از ابتدا فکر می کنی با یک شاهکار روبرو هستی

و لحظه به لحظه که جلو می روی این موضوع برایت بیشتر جلوه می کند تا اینکه پای نازی ها به

میان می آید و باز هم کوره های آدم سوزی و این نکته که بر خلاف عقیده ی خیلی ها من

کوره های ادم سوزی( یهودی کشی ) را واقعی می دانم اما نه به این بزرگی که

در تاریخ می خوانیم و می بینیم!

فیلم نکات و صحنه های جالبی داشت که به آنها در پست های آینده می پردازم!!

:-!

همیشه پای یک زن در میان است ، ترومن شو و...از فیلم هایی هستند که در پست های آینده

به آنها اشاره هایی می کنم...

  

 

تنهایی پر هیاهو اثر بوهیمل هرابال

 


به اندازه ی یک قرن کتاب خواندم ، از آن کتاب هایی که دوست داشتی نویسنده اش ، شخصیت

 اصلی اش تو باشی..."تنهایی پر هیاهو "را خواندم . از سطر اول ، دیدم اندیشه هایی را

که به صورت کاغذهای باطله برای خمیر شدن به عمق زیر زمین سرازیر می شوند .

"...می دانم که زمانه ی زیبا تری بود آن زمان ، که همه ی اندیشه ها در یاد آدمیان ضبط بود ، و اگر کسی می خواست کتابی خمیر کند ، باید سر آدم ها را زیر پرس می گذاشت ، ولی این کار فایده ای نداشت چون افکار واقعی از بیرون حاصل می شوند و مثل ظرف سوپی که با خودمان به سر کار می بریم ، آنها را مدام به همراه داریم . "  ) ص 2)

" من یگانه کسی هستم که هم هنرمند است و هم تماشاگر ."

تنهایی پرهیاهو عنوان کتابی از بوهیمل هرابال نویسنده اهل چک است. او این کتاب را در فاصله سال‌های 1974 تا 1976 نوشت و از آن‌جا که در کشورش ممنوع القلم بود . این اثر در سال 1976 به صورت مخفیانه منتشر شد. اولین انتشار اثر در کشور چک به سال 1989 برمی‌گردد. داستان، برخلاف بیشتر آثار هرابال، در دوره سلطه نظام کمونیستی رخ می‌دهد .    دل مشغولی نویسنده و شخصیت اصلی رمان را به خوبی در لابلای داستان می بینیم .

به همین راحتی حتی می توانیم استبداد دوران اشغال و" بگیر و ببند های دوره ی معروف به « عادی سازی » "و پایان ِ " عمر کوتاه فضای باز ، مشهور به بهار پراگ "، را  خصوصا" در فصل سه و چهار مشاهده کنیم .

راوی داستان اول شخص مفرد است و داستان به صورت تک گویی بیان می شود .

کارگر ساده ای که شغلش خمیر کردن و بسته بندی کاغذ است ، علاقه زیادی به کتاب و مطالعه دارد . همیشه منتظر کتابی  می باشد که  سهوا " در میان کاغذ باطله ها قرار گرفته است  .او با آیین و مراسمی خاص آنها را بر روی بسته ها قرار می دهد .   عشق به کتاب و جنایت نسبت به کتاب . تضاد ها و رفتارهایی که در هر شخصی می توان یافت .

و در این میانه تو خود را می بینی ، شخصیتی که _دُن کیشوت وار_ در تاریخ ثبت شد ، " هانتا " می شوی .

   با طنزی ساده اما تلخ به جنون ِ هانتا پی می بریم ؛ وقتی که موش ها ظاهر می شوند یا قورباغه درون سبوی شیرپیدا می شود ، معشوقه هایش و  حتی حضور ِ مگس ها .

نویسنده تحت تأثیر نویسندگان  و فلاسفه و هنرمندان بزرگ و به خصوص کتاب ِ تئوری آسمانها ی « کانت » قرار دارد ، " یک نسخه از کتاب کانت را آوردم...،کتاب را در صفحه ی آن متن زیبایی که بی ردخور خون مرا به جوش می آورد باز کردم.آن جایی که می گوید :«دو چیز مدام ذهن مرا با اعجابی فزاینده و از نو ، پر می کند : آسمان پر ستاره ی بالای سرم و قانون اخلاقی درون وجودم » (ص52) ،" من در وقفه های کوتاه ، کتاب تئوری آسمانهای کانت را می خواندم که می گفت « در سکوت شبانه ، سکوت مطلق شبانه ، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است ، روحی جاودان ، به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی ، از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی " این کلمات مرا چنان تکان داد که به سمت دود کش دویدم و به آن تکه آسمان پر ستاره ی بالای سرم مدتی چشم دوختم ... ، و هر چند کسی که کارش کاغذ باطله روی هم کوبیدن است مثل آسمانها از عاطفه نشانی نبرده است ، این کار را بالاخره باید کسی انجام می داد ، این کار کشتن نوزادها ...." (ص5- 54)  و چندین و چند بار این جمله ؛ که " نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان ِ اندیشمند"  (ص 3) ، "نه ! نه در  آسمانها نشانی از رأفت و عطوفت وجود دارد ، نه در زندگی بالای سر و نه زیر پای ما و نه در درون من ..." (ص50) ،" نه ، آسمان عاطفه ندارد ، ولی چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است ،چیزی که من مدتهاست که آن را از یاد برده ام"(ص ،65) ، در متن کتاب تکرار می شود تا  مفهوم جملات هر بار بهتر و بیشتر خود را نشان دهد .

زندگی تلخ و جنون وار که در عمق زیر زمین جریان دارد و او مدام از فضای تنگ ِ اتاق کار و خانه اش وحشت دارد و از کتاب های چندین تُنی می ترسد که بالای سرش قرار دارند ،"وقتی که می خوابم این کتابها مثل یک کابوس دو تُنی بر رویای من فشار می آورند..."(ص17) و" در خانه کتابها مدام تهدید می کنند که مرا یا می کشند یا حداقل ناقصم می کنند ..."(ص18) و " دو تـُن کتاب "  که چندین بار تکرار می شود و این تکرار ها باعث می شود که مفهوم بهتر خود را نشان دهند، مثل زمان هایی که آبجو می نوشد وبهترین تکرارها را در  جمله ی معروف ِ " سی پنج سال است که دارم ..." می بینیم . جمله ای که داستان به زیبایی با آن شروع می شود و  چه سریع باعث می شود که خواننده درگیر شود ، نویسنده به زیبایی مسئله ی اصلی خود را در اوایل داستان و در کوتاه ترین زمان ممکن ، مطرح می کند و در همین فرصت کوتاه ، شخصیت و موقعیت ها آشکار و درک می شود. خواننده احساس می کند که به چشم خود دارد همه چیز را می بیند و می شنود و هیچ کس یا هیچ چیز واسطه ی درک او از این واقعه نیست . دراین داستان فرد با جامعه و با خود تعارض دارد .

 .یک داستان سو رئال که درون واقعیت ها یش مسیح و لائوتسه (دو شخصیت محبوب ِ هانتا) با چهره هایی غیر واقعی  که هر کدام مظهر ِ  رمز و نماد ِ  بخصوصی هستند، در کنار دستگاه پرس  ظاهر می شوند و لحظاتی را در کنار هانتا و دختران کولی سپری می کنند و هانتا با جمله هایی که از هر کدام بیان می کند، کار قیاس را بین آنها انجام می دهد .

ضربه ی اصلی و شوک ِ اصلی زمانی بر هانتا وارد می شود که گفت "از اینجا و آنجا شنیدم که در ناحیه ی بوبنی پرس جدیدی کار گذاشته اند که کار بیست تا پرس مثل مال مرا به تنهایی انجام می دهد و عدلهای کاغذی درست می کند ..."(ص 66) ، این را که شنیدم به خودم گفتم « هانتا ، این چیزی است که باید به چشم خودت ببینی. باید از همکاران دیداری کرد . » وقتی که به بوبنی رفتم و آن ساختمان عظیم شیشه ای را که به ایستگاه راه آهن کوچکی شبیه بود دیدم و صدای گرومب گرومب پرس را شنیدم چنان منقلب شدم که نتوانستم سر بردارم و به پرس نگاه کنم ..."(همانجا) ، " ولی این دستکش ها بود که بیش از هر چیزی در من اثر کرد و حال مرا گرفت ، چون که من همیشه با دست کار می کردم ، دست لخت و بی حفاظ ، و دوست داشتم که اثر کاغذ را بر انگشتهایم حس کنم . ولی در اینجا هیچ کس به درک ِ لطیف ملموس کاغذ کمترین علاقه ای نداشت ."(ص 68) ، در اینجا می بیند "جعبه های مملو از کتاب ، همه ی نسخه های چاپ شده ی یک کتاب که مستقیم بر آسیاب خمیر درست کنی سرازیر می شود ، پیش از آنکه با چشم و مغز و قلب آدمی تماس حاصل کند " (ص 69) ، اینجا نویسنده به زیبایی از کتابهای ِ جمع آوری شده ی خودش ؛" چکاوک های پای بسته " و "جوانه" سخن می گوید " و اندوه مرگ ِ چنین کتابی را – چون عزای مرگ یک انسان – هرابال چه زیبا و چه ساده در کتاب حاضر بازگو می کند."(ص نُه)

در انتها " دو چیز ذهن مرا با اعجابی فزاینده دائم انباشته است : آسمان پر ستاره ی بالای سرم ، و کاری که خودم انجام می دهم ، که چنان هولناک است که انجامش به مدرک الهیات نیاز دارد . دکمه ی سبز را می زنم . "

چند تا اشتباه در داستان وجود داشت که بسادگی نتوانستم از کنار آنها عبور کنم ، در هر صورت اگر اشتباه نویسنده ، مترجم و حتی ویراستار باشد  ؛  بر بدنه ی مجسمه نردبانی تکیه داشت و بر پله های نردبان پیرمردی با لباس کار آبی آسمانی و کفش راحتی تنیس ایستاده بود ...( ص 80) ، "  مجسمه ساز پیر بر نردبان با کفش های سفیدش ..."(ص 81) ، " در این موقع لباس کار آبی آسمانی آمیخته با نور مهتاب که نامرئی می نمود همراه با دمپاییهای سفید از نردبان به زیر آمد .

و این هم یکی جمله دیگر که به نظر اشتباه تایپی می رسد ، " گاهی برای آنکه کوه بی پایان کاغذ باطله ها ناچارم شنبه ها را هم کار کنم."

"متاسفانه یا خوشبختانه"تا الان غیر از این کتاب، اثری از بوهیمل هرابال به فارسی ترجمه نشده است .

خوشبختانه ، از این جهت که بی دلیل آن را سانسور می کنند ( در ص ۳۸ و۴۰) ، در صورتی که نویسنده  خود نیز دارد با سانسور مبارزه می کند!

و متاسفانه ، به این دلیل که با دیگر آثار این نویسنده مثل ِ : " مروارید های اعماق ، کلاس‌ رقص‌ اکابر،قطارهای‌ بشدت مراقبت شده ، آگهی‌ واگذاری‌ خانه‌ای‌ که‌ دیگر در آن‌ نمی‌خواهم‌ زندگی‌ کنم ، اخبار قتل‌ها و افسانه‌ها ، تکلیف‌ خانگی ، ‌قضایا و گفتگوها،جوانه ،‌  کوتاه‌ کردن‌ مو ،  من‌ پیشخدمت‌ شاه‌ انگلیس‌ بودم ، شهرکی‌ که‌ در آن‌ زمان‌ از حرکت‌ ایستاد ، وحشی‌ نجیب، جشن‌ گل‌های‌ برفی ،اندوه‌ زیبا ،میلیون ها هاولکین ،زندگی‌ بدون‌ اسموکینگ،‌ عروسی‌ درخانه ، زندگی نو ،‌زمین‌های‌ خالی( که هر سه از زبان همسر نویسنده نوشته شده ) ،گره‌ دستمال، طوفان ماه‌ نوامبر ،قصه‌ شبانه‌ برای‌ کاسیوس‌"،  آشنایی نداریم ...

 ..........................

:- تنهایی پر هیاهو ،نویسنده: بهومیل هرابال ، مترجم: پرویز دوائی چاپ پنجم .

:- باز هم نتوانستم تصویر مورد نظر و دلخواه خود را اینجا بگذارم .

از مارکز ، هدایت ، کافکا تا رییس جمهور

 

                «امروز ،صد یا صد سال پیش نیست ، امروز،امروز است!»*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به هر صورت ، او آن جا بود ، گر چه به درستی شبیه به خود بود ، معهذا

خودش نبود . با جلال و جبروتی در خور ( زن - خدایان) اساطیری روم ، روی

میز در تالار ضیافت ها، خوابیده بود . به پاپ از دنیا رفته ای مانند بود که در

 میان گل ها آرمیده باشد . طوری خوابیده بود که پس از مرگ اول ،ناشناس

 تر می نمود . ترسناک تر از همیشه با دستکش مخملی اش بر سینه که

در آن به جای دست پنبه تپانده بودند . غرقه در مدال هایی که چاپلوسان و

مداحان رژیم ، به مناسبت های مختلف برایش ابداع نموده بودند ....

"پاییز پدر سالار" از گابریل گارسیا مارکز

همه ی انقلاب های دنیا متکی بخودش نبوده ، مردم گدا و گرسنه چه وسیله ای

برای دفاع دارند؟ تمام زور و پول بدست طبقه حاکمه است که از مردم توقع انقیاد

و اطاعت محض دارد تا بی در دسر آنچه را که می خورد هضم بکند . ملت هم

ناچارست موقع را بسنجد و سود و زیان خود را در نظر بگیرد و کمکی جستجو

بکند . آمریکا در جنگ استقلال خود کمک از فرانسه می گرفت و فرانسه از انگلیس

 و قس علیهذا..این هیئت حاکمه همه جور امتحان خودش را داده . نه شخصیتی

داریم و نه وسیله ای ، اگر مردم اینجا دزد و حمال و چاقو کش است در اثر تربیت

 زمامدارانش باین مرحله رسیده ،همین است که هست . اما رجاله هایی که باو

حکومت می کنند هیچ برتری باو ندارند ، یا حالا باید تکان بخورند و یا هیچ وقت ..

حاجی با قیافه ی گرفته :- آقای خیزران نژاد! خیلی تند نرید ، از آن علاقه ایست

 که بشما دارم . شما جوان و پر حرارت هستید ، منهم روزی ازین حرفها می زدم .

من خودم فرزند انقلابم ، دوره ی مشروطه من یکی از سر جنبانها بودم . ستارخان

و باقرخان را کی به تهران آورد؟ من خودم تخم آزادیخواهی و دموکراسیم. اما امروزه

عقیده ام عوض شده ،در هر کاری احتیاط لازمه . روسیه هم انقلاب کرد چه نتیجه ای

 گرفت؟ همه ی مردمش از بین رفتند . هیتلر هم تمام خاکش را اشغال کرد رفت

پی کارش . دوره ی رضا شاه هم یکجور انقلاب بود ، انقلاب که شاخ و دم نداره ،

 اما آیا بنفع ملت ایران تمام شد؟ اوخ..اوخ..

"حاجی آقا " از صادق هدایت

... هنرمند غول نیست ، بلکه پرنده ای است کمابیش رنگارنگ در قفس وجود خود

...من پرنده ای کاملا" غیر عادی هستم. یک زاغچه هستم - یک kavka .

...

...از طرفی من نیز زنده ام . کشتی مرگ راه خود را گم کرده؛ یک تکان ناشیانه

 میله ی سکان ، یک لحظه فراموشی از طرف کرجی بان ، یک آرزوی برگشت

بسوی کشور دلربایی که در آن به دنبا آمده ام ، آنچه شد در حقیقت نمی توانم

 بگویم ، فقط آنچه میدانم اینست که روی زمین مانده ام و پس از این لحظه پوسته

 زورق من روی آبهای زمینی بادبان گسترده . و از این قرار من که هرگز آرزو نمی کردم

 در جای دیگر مگر در کوهستانهایم زیست بکنم ؛ پس از مرگم در پیرامون همه

 مرزو بومهای زمین مسافرت می کنم.

 

...

من در زندگی خوشبخت بودم و از مرگ خود نیز خوشبخت بودم.پیش از آنکه

 در زورق بنشینم ، با خرسندی ساز و برگ ناچیز و کوله بار و تفنگ شکاری را که

همیشه از حمل آنها بخود می بالیدم ،دور انداختم و مانند دختری که لباس

عروسی بپوشد در کفنم لغزیدم . خوابیدم و انتظار کشیدم . درین وقت پیشامد رخ داد.

 **

"گراگوس شکارچی" از کافکا 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

*:- رکورد شکنی در یک جمله قصار

نباید فکر کنید ارائه جملات قصار و هایکوهای مختصر و مفید فقط در انحصار

متفکران شرقی و غربی است و در این زمینه تولیدات داخلی نداریم . نمونه اش

 هم این جمله قصار رییس جمهور منتخب.

 نکته : اگر دقت کرده باشید حتما" متوجه شده اید که در این جمله قصار رکورد

 استفاده از ویرگول هم شکسته شده است !

سالنامه گل آقا فروردین ۱۳۸۵

**:- چند پاراگراف از کتاب های مارکز ،هدایت ، کافکا

***:ـ پراکنده گویی بود برای لحظه ای.

تنهایی پور هیاهو  نوشته بهومیل هرابال

 

به اندازه ی یک قرن کتاب خواندم ، از آن کتاب هایی که دوست داشتی نویسنده اش ، شخصیت

 

 اصلی اش تو باشی..."تنهایی پر هیاهو "را خواندم  از سطر اول ، دیدم اندیشه هایی را

 

که به صورت کاغذ...

 

دنباله دارد ، می نویسم ...

...خوبم ،

می خواستم عکسی آپ کنم که دیشب (شب بدر ) از آسمان گرفتم اما نتوا نستم آپلود کنم...)) :

 

شاید فردا شب!

............

گرسنه ا م شده حسابی ::

 

 

 

( یادداشتی بر رمان کیمیاگر)ایمان بیاوریم به آیه های زمینی و آسمانی

 

                                      یادداشتی بر رمان کیمیاگر

                            ایمان بیاوریم به آیه های زمینی و آسمانی

                                          عباس عاشوری نژاد

بدبخت انسانی که «افسانه جمعی» ندارد . بدبخت انسان و جامعه ای که اگر افسانه شخصی و جمعی هم دارد ، قدرت و اراده تحقق افسانه هایشان را ندارد، زندگی بدون افسانه و تلااش در جهت تحقق افسانه ، زندگی نیست، مرگ تدریجی است:«زندگی کردن من مردن تدریجی بود/آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم»

بی خود نگفته اند که کتاب کیمیاگر اثر «پائولو کوئیلو» بعد از کتاب«صد سال تنهایی» اثر « گابریل مارکز» تاثیر گذارترین رمان تاریخ جهان است. رمانی که دانستن از در فعل زیستن می کند.

این رمان جذاب این چنین شروع می شود: اسم او« سانتیاگو» بود ، روز رو به زوال بود که با گله اش به کلیسای کهنه متروکی رسید، سقف آن از مدتها پیش فرو ریخته بود و سپیدار تنومندی در مکانی که زمانی صندوقخانه کلیسا بود روئیده بود.

سانتیاگو پسری بود از خانواده ی روستایی و فقیر ، او تا سن 16 سالگی به میل والدینش به مدرسه کشیش ها رفته بود، در مدرسه زبان لاتین،اسپانیولی و الهیات نیز خوانده بود اما از دوران کودکی در رویای جهانگردی بود و این بود که در یکی از شب ها تمام شهامت خود را جمع کرد و به خانواده اش گفت: نمی خواهد کشیش شود، می خواهد سفر کند. پدرش با درک واقعیت و شاید نشانه هایی از حقیقت، فردای آن روز کیسه ای به پسر داد که سه طلای قدیمی اسپانیا در آن بود و به او گفت: یک روز در مزرعه این ها را یافتم، می خواستم به مناسبت ورود تو به کسوت کشیشان این ها را به کلیسا بدهم ، برو و برای خودت گله ای بخر و دنیا را گردش کن تا روزی بفهمی که قصر ما جالب ترین و زنان ما زیباترین زنان دنیا هستند ، بدین گونه ماجراهای سانتیاگو آغاز می شود. سانتیاگو پسر جوان پس از دو سال جهانگردی در کسوت«چوپانی» همه دشت های آندلس را در نوردید و این چنین با سفر و مطالعه به زندگی خویشس معنا می بخشید. تا اینکه دوباره پشت سر هم این رویا را در خواب دید:« با میش ها در چراگاه بودم ناگهان کودکی ظاهر شد و شروع کرد با حیوانات بازی کردن، من دوست ندارم که کسی بیاید و با میش هایم تفریح کند.آنها از کسانی که نمی شناسند، کمی می ترسند اما بچه ها همیشه بدون اینکه آنها را بترسانند با آنها بازی می کنند. نمی دانم چرا و نمی دانم که حیوانات چگونه از سن و سال ادمها با خبر می شوند...کودک مدتی با میش ها بازی کرد و بعد ناگهان دستم را گرفت و مرا به اهرام مصر برد...آن وقت در مقابل اهرام مصر بچه به من گفت: اگر تو اینجا بیایی، گنج پنهانی را خواهی یافت و در لحظه ای که می خواست محل دقیق آن را به من شنان دهد بیدار شدم، هر دوبار»(ص 17) سانتیاگو برای تعبیر این رویا به نزد پیرزنی کولی رفت. پیرزن با بررسی داستان چوپان و وعده دریافت یک دهم گنج، با تمام شادگی گفت تو باید پای اهرام بروی و گنجینه را پیدا کنی،چوپان از سادگی تعبیر رویایش به خشم آمد.

کوئیلو در این جا با طرح مسأله ای که ذهن خواننده را به چالش می کشد و آن اینکه رویاهای صادق بر قلب انسانهای صادق وارد می شوند پیامهای آسمانی هستند که به ذهن و قلب کسانی وارد می شوند که شایستگی دریافت آن را داشته باشند و در این شایستگی سطح تحصیلات رسمی نقش ندارند. در این راستا مطالعه کتاب ارزشمند «فرار زا مدرسه» اثر «دکتر زرین کوب» و «عطا و لقای نیما» اثر «مهدی اخوان ثالث» می تواند به فهم بهتر مساله کمک کند.

...

ادامه نوشته

چرا مهرجویی و سنتوری و چرا گابریل گارسیا مارکز و صد سال تنهایی! بدون ربط.

 

«سال ها سال بعد،هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود ، بعد از ظهر دور دستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود. در آن زمان دهکده ی ماکندو تنها بیست خانه کاه گلی و نئین داشت.خانه ها در ساحل رودخانه بنا شده بود. آب رودخانه زلال بود و از روی سنگ های سپید و بزرگی شبیه به تخم مرغ جانواران ماقبل تاریخ می گذشت. جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند.»

مارکز در رمان صد سال تنهایی مقدمه را بدون جمله آغاز می کند!!!

با قرار دادن سرهنگ در جلو جوخه اعدام در همان اولین جمله رمان ، هم شخصیت اصلی داستان مشخص می شود و هم گذشته و اوایل زندگی اجتماعی جامعه ی ماکندو ؛شهری که مرکز تمامی اتفاقاتی ست که طومار سرنوشت کل خاندان بوئندیا را در هم می ریزد،مشخص می شود.

شخصیت های داستان از همان اوائل داستان به تکاپو و جنگیدن با تقدیر وادار می شن ، به طوری که می خواهند جهان کوچکشان را چنان بزرگ کشف کنند.مثل سرزمین ماکندو!

رمان به نتیجه می رسد؟!!در کجا؟!! و با چه؟!!با که؟!!

« درست مثل اینکه(آئورلیانو بابیلونیا) خود را در یک آینه ی سخن گو ببیند. آن وقت باز ادامه داد تا از پیش گویی و اطمینان تاریخ و نوع ِ مرگ خود مطلع شود ولی لزوی نداشت به سطر آخر برسد،چون می دانست که دیگر هرگز از آن اتفاق خارج نخواهد شد،چنین پیش گویی شده بود که شهر آیینه ها(یا سراب ها) درست در همان لحظه یی که آئورلیانو بابیلونیا کشف رمز مکاتیب را به پایان برساند، با آن طوفان نوح، از روی زمین و خاطره ی بشر محو خواهد شد و ان چه در آن مکاتب آمده است از ازل تا به ابد تکرار ناپذیر خواهد بود،زیرا نسل های محکوم به صد سال تنهایی ، فرصت مجددی روی زمین نداشتند.»

با نابودی آخرین فرد از خاندان بوئندیا توسط مورچه ها،به همرا طوفان غریبی که کل خاندانش و شهرش را در هم می پیچد رمان هم در نقطه اوج پایان می یابد.

 ..................

:-کتاب ِصد سال تنهایی از مارکز رو چند سال پیش خونده بودم.

-:باز هم از کلمه رمان قبل از نام کتاب استفاده نکردم!

:-گابریل گارسیا مارکز آثارش رو کمابیش می خونم.نمی دونم آثارش رو تبدیل به فیلم کردن یا نه اگه کسی اطلاع داره ممنون می شم بهم خبر بده.

:- نگاهی به فیلم «سنتوری» در پست آینده...!

 

عروسک چینی من

عروسک چینی من

مامان می گه میاد. می دونم که نمی یاد.اگه می اومد که مامان گریه نمی کرد،می کرد؟ کاش می دیدی..نه،کاش من هم نمی دیدم.حالا تو،یعنی مامان.چه کار کنم که موهای تو بوره. ببین،مامان این طور نشسته بود،پاهاتو جمع کن. دستاتو هم بذار پیشونیت.تو که نمی تونی.شونه هاش تکون می خورد،این طوری.روزنومه جلوش بود،رو زمین. من که نمی تونم مث مامان گریه کنم.بابام حتما" می تونست. عمو ناصر هم اگه بخواد می تونه. برای همین چیزهاست که آدم بزرگا بزرگن،می تونن هی بگن:«گریه نکن ،مریم» یا نمی دونم،بگن:«کبریتو برای چی ورداشتی،دختر؟»

خب،ورداشتم که ورداشتم.نمی خوام که آتیش روشن کنم. می خوام؟بابا خوبه،هیچ وقت نمی گفت :«نکن!»اماپس چرا گفت:«نبینم مریم من گریه کنه؟«من که می خوام،اما می دونم نمی شه.عروسک ها هم گریه می کنن؟تو که نمی تونی،مث مامان،مث مامان بزرگ،مث عمو ناصر.اگه می تونی پس چرا گریه نکردی،وقتی مهری بلا گرفته عروسکمو شکست؟عروسک چینی رو می گم. تو همین طور،مث حالا،نشستی و نگاش کردی.

دیدی من چه گریه ای کردم؟ مامان بزرگ گفت:«گریه نکن مریم.خودم می دم چینی بند زن بندش بزنه.»

...(ادامه پیدا می کنه)

...دست می کردم تو جیب جلیقه اش،ساعتشو در می آوردم. بابا بزرگه درشو باز می کرد و می ذاشت دم گوشم. می گفتم:«دستات چقدر پیره بابا بزرگ؟»

می گفت:«خب،پیره دیگه.»

دساش،پشت دساش یه طوری بود،مث صورتش. می گفت:«تقصیر این هاست،بابا.»

عقربه ها رو می گفت،اون سرخه رو می گفت که همه اش می گشت،تندر از اونای دیگه.حالا ساعتش کجاست؟با بابا بزرگ هم خاکش کردن؟تو که نمی دونی. تو چی کوتول؟

...

............

"گلشیری" در این داستان خشونت و پوچی دنیای بزرگسالان رو از ورای ذهنیت در هم شکسته ی کودکی بازگو می کند که پدرش تیر باران شده است.او در فضای گنگی که از حدیث نفس کودک آفریده،به شکل دادن شخصیت پدر می پردازد.خواننده که ازمنظر کودک در جریان ماجرا قرار می گیرد،تدریجا" از وضعیتی نا روشن به وضعیتی آشکار حرکت می کند.کودک دارد با عروسک شکسته خود بازی می کند.شخصیت او نیز ضمن بازی شکل می گیرد.او زندگی را بازی می کند و عروسک عاملی است که حافظه ی او را به چرخش در می آورد.تداعی ها،برانگیزنده ی یادها می شوند و بر این اساس فضای زندان،موقعیت زمان ملاقات و آنگاه عکس العمل های مادر و اقوام در برابر مرگ پدر،بازسازی می شود.عروسک چینی کودک،به کنایه شکنجه شدن و شکسته شدن پدر را نشان می دهد.عروسک شکست،خود کودک است که خیلی زود،مسیر دل شکستگی اش آغاز شده است.»

صد سال داستان نویسی،ص ۶۸۶

:-از این داستان چون زیاد خوشم اومد دوست داشتم کامل بذارم اینجا اما...

توضیح خودم رو برداشتم؛و این توضیح رو گشتم از یه کتاب بیرون کشیدم.!.

:-این هم برای کسانی که علاقمند هستن به شنیدن اثار!

http://www.behnama.se/dastan%20Moaser.php

دانلود کتاب های داستان و آموزشی!

http://www.p30net.com/home/modules.php?name=Forums&file=printview&t=390&start=240