چند روزی از خواندن ِ چند داستان از این مجموعه می گذشت . دفعه ی قبل مثل الان توی راه بودم و داستان می خواندم . هر چه بیشتر جلو می رفتم ، بیشتر مجذوب می شدم  . خورشید در پشت کوه در مسیر پُر پیچ و خم  جاده داشت گُم می شد و من در سبک ِتازه ی کتاب . خوابم بُرد . چشمانم را که باز کردم همه جا تاریک بود . نیمی از پرده را کنار زدم . ستارگان از پشت شیشه در کویر می درخشیدند . دستانم را به سوی کلید چراغ  بالای سرم دراز کردم . کلید را فشار دادم . هیچ نوری فضا را روشن تر نکرد .  کتاب را بستم .  به تجزیه و تحلیل داستان ها پرداختم . ذهنم یارای گسترش و کش دادن موضوعات را نداشت . دوباره دستانم را به سمت کلید های بالای سرم دراز کردم . این بار ناخودآگاه کلید زنگ مهماندار را فشار دادم . در دل تاریکی و سکوت صدای زنگ گوشخراش ولی لذت بخش می نمود . در هر بار فشار کلید ، صدای راننده و کمک راننده را می شنیدم . یکی از آنها مرا به اسم صدا زد . گفت که چه چیزی احتیاج دارم . دنبال بهانه یی بودم که بر تاریکی و سکوت غلبه کنم . گفتم  چراغ روشن نمی شود و اینکه چرا تلویزیون خاموش است  و چندین چرای دیگر  . از اینکه صدای دیگران هم یکی  بعد از دیگری به اعتراض بلند شد ، افسوس خوردم که چرا تا آن لحظه ساکت بودند . صدای خش خش ِ تلویزون بلند شد و سکوت ِ سنگین تر از صدای ماشین هایی که گـَه گاهی از کنارمان عبور می کردند را از بین برد . مجموعه داستان غیر قابل چاپ را در ذهن مرور کردم ...

...................................

:-آذر ۸۷

:- ولادت حضرت فاطمه و روز زن مبارک..